أول 200 سطر.
سلام. عصرت چطور گذشت؟
میدونی این مرد فوقالعاده چیکار کرد؟
اوه، دافنه، تورو خدا بس کن.
یه سبد پر از غذاهای انگلیسی مورد علاقهی منو پر کرد.
پودینگ خون، مارماهی ژلهای، پای کلیه.
بعد قایمش کرد تو بوتهها.
تا وقتی تو پارک قدم میزدیم، اتفاقی پیداش کنیم.
میترسیدم یکی قبل از ما پیداش کنه.
اما خوشبختانه، دستنخورده.
آره. فقط اینکه دستنخورده بوده، دلیل نمیشه کسی پیداش نکرده باشه.
سلام، دکتر کرین. نایلز: سلام، دافنه.
دانی. اِهم.
هِی، ببر کوچولو. ببین چی برات آوردم. زود باش فکر کن.
کلیدای کجان؟ ویلای کنار دریاچهی زن سابقت.
حالا ویلای کنار دریاچهی تو.
یه چیز کوچولو که تو توافقنامه برات ردیفش کردم.
ممنونم. دانی، فکر نمیکردم دوباره شیدی گلن رو ببینم.
دافنه: خداحافظ. بای.
خب، بهت تبریک میگم، نایلز.
آره، انگار دانی واقعاً تیم حقوقی ماریسو لِه کرد.
بله، خب، قطعاً بیرحمه، درسته.
به عنوان یه وکیل طلاق.
چه دیدگاه بیرحمانهای باید نسبت به روابط انسانی داشته باشه.
آره، شما اینطور فکر میکنین، دکتر کرین، اما در واقع، کاملاً برعکسه.
من تا حالا آدم به این رمانتیکی ندیده بودم.
بله، خب، مطمئنم فقط از بیرون اینطور به نظر میاد.
فریزیر: اوه، نایلز، تورو خدا.
وقتی خودش تو اتاق هم هست، به اندازهی کافی زنندهست.
متاسفم. مگه باید چهکار کنم؟
برای اولین بار از وقتی که میشناسمش.
من آزاد و مجردم و حالا اون با یکی دیگه ست.
مگه باید تو سکوت رنج بکشم؟ باشه، اینو قبول میکنم.
فقط نمیفهمم. اون تو اون چی میبینه؟
اگه جای دافنه بودی، با دانی قرار میذاشتی؟
خب نه، ولی با پولی که بهش میدم، پامو تو خونهی بابا هم نمیذاشتم.
ببین، متاسفم، نایلز.
دانی و دافنه با هم خیلی خوشحال به نظر میرسن.
یا عشق واقعیه، که در این صورت دیگه برای تو دیره که ابراز علاقه کنی.
یا فقط یه هوس زودگذره.
باید همین باشه. باید همین باشه. که در این صورت، میگذره.
و بعد تو میتونی وارد عمل بشی.
در این بین، پیشنهاد میکنم شاید بهتره جای دیگه رو نگاه کنی.
میدونی، شاید یه شروع تازه داشته باشی.
کاری کن که دافنه از سرت بیفته.
میدونم، میدونم، فقط سخته.
آره، میفهمم. ببین، میدونی چیه؟ یه فکری دارم.
چرا این آخر هفته ما سه نفر نمیریم اون کلبهی تو؟
متاسفم، نمیتونم. شنبه صبح وقت دندونپزشکی دارم.
نایلز میتونه جمعه شب بره بالا، وسایل رو ردیف کنه.
و بعد من و تو میتونیم شنبه بعدازظهر بریم بالا.
چرا که نه؟ جای فوقالعادهایه، بابا.
استریو داره، تلویزیون صفحهبزرگ داره و سونا، سرداب شراب.
عالیه برای سه تا پسر که میخوان تو طبیعت سختی بکشن!
خب، من پایهام.
میتونم برم قصابی، دو تا اردک بگیرم.
و اردک پرتقالیِ معروفم رو درست کنم.
که با یه شامبرتنِ دلربا و در عین حال قوی خورده بشه.
شامبرتن. آره.
من یه لیتر ویسکی میارم، شاید مار نیشمون زد.
بابا، بابا، اون بالا مار نیست.
باشه، پس من یه مار میارم.
خدایا، این عالیه، نایلز. باید تند برم صندوق پست.
اون نامه رو قبل از آخرین جمعآوری بندازم.
نایلز، بهم اعتماد کن.
خوشحال میشی که این بار به حرفم گوش کردی.
همین حالا هم هستم. ممنون.
برای مدتی از دافنه دور شدن، خیلی برام عالیه.
آره، کاملاً موافقم.
هِی، دافنه، دوست داری ویلای جدید کنار دریاچهی منو ببینی؟
به نظر عالی میاد. کی؟ همین آخر هفته.
همهی ما میریم. تو میتونی جمعه با من رانندگی کنی.
و بابا و فریزیر هم درست پشتمون میان.
اوه، خیلی محبت دارین، دکتر کرین. اما نمیتونم.
یکی از فامیلام این آخر هفته داره میره سانفرانسیسکو.
و قول دادم که با هواپیما برم اونجا.
حیف شد. آره.
دانی هم خیلی ذوقزده نیست.
اون میخواست با من بیاد. و نمیاد؟
نه، اونطوری باید با هم تو هتل میموندیم.
و هنوز مطمئن نیستم که برای این کار آماده باشیم.
فکر کنم شما فکر میکنین من یه کم قدیمی فکر میکنم.
خدای من، نه!
این چیزا رو نمیشه زورکی کرد.
باید منتظر اون لحظهای باشی که میدونی درسته.
و گاهی هم اون لحظه هیچوقت پیش نمیاد و باید ادامه بدی.
واقعاً از دعوتتون ممنونم و امیدوارم دوباره دعوتم کنین.
باشه، دافنه، دوست داری ویلای جدید کنار دریاچهی منو ببینی؟
تو لوسی.
راز: مارتین، نایلز. نایلز: هِی.
وای، اینجا چقدر شلوغه. بیا، راز، میتونی جای من بشینی.
من دارم میرم دوک. ممنونم.
آره. خب، دنیا باهات چطور تا میکنه؟
مثل خاک.
زندگی اجتماعی من اصلاً وجود نداره.
هر وقت با یه مرد نسبتاً خوب آشنا میشم.
کافیه فقط بگم یه بچه دارم.
و عین جوراب شلواری ارزون، در میره.
خب، شاید تو و نایلز بتونین همدیگه رو دلداری بدین.
بابا! چرا، مشکلش چیه؟
دافنه دوستپسر جدید پیدا کرده و داره از غصه دق میکنه.
بابا. چی؟ تو از دافنه خوشت میاد؟
بعد از این همه سال اینو نمیدونستی؟
نه، باورم نمیشه دافنه هیچوقت بهم نگفت.
مگه میتونست؟ خودش هم نمیدونه.
داری شوخی میکنی. آره. آره، اون آدم شوخیه.
حالا تو، بابا، برو دیگه و تو خیابونها خیلی مواظب باش.
شش سال، باورت میشه؟
بعضی از آدما اصلاً نمیدونن کِی باید تمومش کنن.
خب، من اون اشتباه رو دوبار نمیکنم.
پس بذار ببینم درست فهمیدم؟
تمام این مدت دلت پیش دافنه بوده
و هیچ حرکتی نزدی؟
من یه مرد متأهل و خوشبخت بودم. تو هیچوقت خوشبخت نبودی.
و تقریباً دو ساله جدا شدی.
خب، یه جوری لحظه مناسب هیچوقت پیش نیومد.
اوه، بیخیال.
قصد ندارم ناراحتت کنم، فقط، این همه مدت منتظر موندی
و حالا اون یه دوستپسر پیدا کرده.
خدای من، این واقعاً مایه تأسفه.
واضحه که، تو هیچوقت اجازه ندادی کسی
یکی که خیلی بهش دل بستی، از دستت در بره.
خب، معلومه که همینطوره.
من منظورم این نیست...
وقتی کارگرای فصلی آخر فصل برداشت میرن.
نه، جدی میگم. من چندتا دوستپسر داشتم
که نباید از دستشون میدادم.
رابطههای جدی؟ آره.
همین الان میتونم یه نفر رو اسم ببرم.
همون وکیلی که بهت معرفی کردم، دانی.
واقعاً؟ آره.
منظورم اینه که تو فقط در حد کار اونو میشناسی
ولی اون خیلی شوخ، خونگرم و با ملاحظهست.
حدود شش ماه با هم بودیم
ولی اون واقعاً یه خانواده میخواست و من آماده نبودم
واسه همین ولش کردم.
حالا من خانواده دارم ولی دانی رو نه.
عجب، نمیدونم این روزا با کی قرار میذاره.
چی اینقدر خندهداره؟ الان بهت میگم.
فقط میخوام ازش لذت ببرم. همه خوشیها مال تو بوده.
خب، بگو.
دانی دوستپسر دافنه است.
اصلاً بامزه نیست. این کی اتفاق افتاده؟
خب، وقتی داشت روی پرونده من کار میکرد، باهاش آشنا شد.
وای، و من داشتم بهت میگفتم بازنده.
تو که هیچوقت به من نگفتی بازنده. تو ذهنم گفتم.
خب، الان باید باهات موافق باشم.
فرصتهای زیادی داشتم و همیشه جا زدم.
اوه، خودت رو سرزنش نکن.
داره با برادرت زندگی میکنه، داره برای بابات کار میکنه.
وضعیت ناجوریه. واقعاً همینطوره.
خب، به خاطر دانی ناراحت نباش.
اون موقع برات مناسب نبود، تقصیر هیچکس نیست.
مرسی، نایلز.
گوش کن، دفعه بعد اگه کسی رو پیدا کردی که دوستش داری،
اینقدر طول نده تا بهش بگی.
اَه. یه پرستار بچه منتظره.
خانم هاینز هفتاد سالشه،
یه خال مثل آبراهام لینکلن داره،
ولی شرط میبندم برای آخر هفته برنامه داره.
میدونی چیه؟ همین الان یه ایده خیلی دیوونه به ذهنم رسید.
تسویه حسابم با ماریس شامل یه کلبه قشنگ کنار دریاچه میشه
و منم امروز بعدازظهر دارم میرم اونجا
تو هم نمیای؟ آلیس رو هم میتونی بیاری
جدی میگی؟
خب، فریزر و بابا فردا میان
اما امشب فقط خودمونیم
ما بازندههای عشق، زخمهامون رو بلیسیم و به دردهامون بخندیم
وای، نمیدونم، من... وای، وای، وای...
فریزر داره اردک آلا اورانژ درست میکنه و منم شراب میارم
نظرت چیه؟
هیچوقت فکر نمیکردم اینو بگم ولی قبوله!
اوه! یه جورایی خندهدار، این منو یادِ...
اون لحظه فوقالعاده تو "اتوبوسی به نام هوس" میندازه...
وقتی استنلیِ خشن به بلانشِ بسیار ظریف میگه...
"ما از همون اول با هم قرار داشتیم."
من این نمایشو خوب نمیشناسم
ولی همین الان میتونم بهت بگم که من اونقدر ظریف نیستم
راستش، من تو رو بیشتر شبیه استنلی میدیدم
سلام. دانی، چقدر خوشحالم که تونستی خودتو برسونی
خب، ممنون که دعوتم کردی
بهبه. چه جای عالیای برای انجام دادن کاراست.
و هیچ عامل حواسپرتی هم نیست.
دانی، ممنون. میخواستم معرفی کنم...
اوه، درسته. شما دو نفر که همدیگه رو میشناسید، نه؟
رز! چه خبر از این ورا؟ سلام. دانیام.
نمیدونستم اینجایی. قراره خوش بگذره.
باید اینا رو یه جایی بذارم. کجا برم؟
فقط توی یکی از اتاقخوابای بالا. اوکی.
ولی مواظب باش بچه رز رو بیدار نکنی. تو اون اتاق اولی خوابیده.
رز، تو بچه داری؟
تبریک میگم. یعنی که تو...
ازدواج کرده؟ نه. مثل پرنده آزاده.
خب، سعی میکنم ساکت باشم.
این دیگه چیه؟ منظورت چیه؟
فکر کردم شاید از یادآوری همه اون اوقات خوشی که با هم داشتید لذت ببرید.
اوه، نه، تو از این کارا نمیکنی. دانی داره با دافنی قرار میذاره.
و من از اونایی نیستم که دوستپسر بقیه رو بدزدم.
نه دوستپسر دوستام، نه دوستای صمیمی. دیگه نه!
رز، شاید یادت بیاد که شش ماه باهاش قرار میذاشتی.
اون فقط سه چهار بار دیدتش.
No comments yet. Be the first to leave one.