As primeras 200 linias.
خب، واسه امروز بسه. خدانگهدار و امیدوارم شنوندهی خوبی باشید.
امروز یه کم رو فرم نبودیم، مگه نه راز؟
مشکلی پیش اومده؟ بله.
به یه پسره گفتم دوستش دارم.
این دفعه یکی رو که میشناسی؟
بیخیال، فریژر. میدونم دوست نداری در مورد زندگی عشقی من بشنوی.
اوه، راز، مسخره بازی درنیار. من بهت اهمیت میدم.
اگه مشکلی داری و من بتونم کمک کنم، خیلی خوشحال میشم.
فقط جزئیات رو اونقدری بگو که لازم باشه بدونم.
باشه، ما چند هفتهای هست که با هم قرار میذاریم...
و دیشب شروع کرد پشت گوشامو لیسیدن.
ببین، من یه نقطهی شیرین کوچولو دارم... راز، این...؟
آره، حتماً باید اینو بدونی.
خب، به هر حال، منظورم این بود که بگم: "اوه، عاشق این کارم."
اما اونقدر ذوقزده شدم که داد زدم...
"اوه، دوستت دارم!"
یهو یه جوری بهم نگاه کرد...
مثل ایندیانا جونز که داره از اون توپ بزرگ فرار میکنه.
خب، ااا، راز، دوستش داری؟
نه، اما من که گفتم پس اونم باید جواب میداد.
فقط از روی ادب بود.
هیچ جملهی احساسیتری توی زبان، از "دوستت دارم" وجود نداره.
بعضی آدما کلاً نمیتونن اینو بگن.
زیادی آسیبپذیرشون میکنه.
مثلاً پدر من، نمیتونه بگه "دوستت دارم."
حتی به من. ولی میدونم که دوستم داره.
پس پدرت هیچوقت بهت نگفته دوستت داره؟
وای خدا، خیلی چیزا رو توضیح میده.
این یعنی چی؟
خب، شاید اگه گفته بود تو اینقدر نیازمند محبت نبودی...
که وقتی یه دوست صمیمی ازت مشورت میخواد...
تو باید مکالمه رو برگردونی به مشکلات خودت.
خب، به هر حال، حالا که به این پسره گفتم دوستش دارم، چطوری پسش بگیرم؟
خیلی سادهست، راز.
یادت میاد وقتی گفتم بهت اهمیت میدم و دوست دارم کمکت کنم؟
آره. حرفمو پس میگیرم.
ادی، بیا بیرون از اونجا. قلاب ماهی میره تو دماغت.
جعبهت رو هیچوقت تمیز نمیکنی؟
نه، بدشانسی میاره. همه اینو میدونن.
میری ماهیگیری با یه جعبه ابزار ماهیگیری...
که بوی گندیدهترین و بدترین چیز روی زمین رو نده...
اونوقت هیچکس پیشت نمیشینه.
بله، نایلز، منم قبلاً همین مشکل رو داشتم...
با بیمارهای چند شخصیتیم.
همیشه میگفتن اون یکی چک رو فرستاده.
چه ترکیب بوی عجیبی.
بوی اینو میده که یه ماهی مرده و بقیه ماهیها براش گل فرستادن.
بله، وقت سفر ماهیگیری سالانهی بابا به دریاچهی نوماهیگن هست.
آره، دارم وسایلمو آماده میکنم.
دوک یه کلبه درست کنار دریاچه اجاره کرده، و منم طعمه و پوست خوک میبرم.
حالا، فقط چون پدرتون داره از شهر میره بیرون...
نمیخوام شما پسرا مهمونیهای آنچنانی بگیرید.
وقتی تو داری همهی پوست خوکها رو میبری، چطوری میتونیم؟
نمیتونم بفهمم.
چطوری یه ماهی میتونه اینقدر احمق باشه که دهنشو دورِ-- آخ!
سلام. اوه، سلام. بله، همینجاست.
دوکه. اوه، هی، دوک.
اوه، متاسفم.
آره، حتماً، میفهمم.
هی، سال دیگه میریم.
آره، ما اونجا اینقدر خاطرات خوب داریم که نمیشه اجازه داد این سنت از بین بره.
آره، آره، دوستت دارم، گنده بک!
باشه، خداحافظ.
سفرت کنسل شد؟
آره، کمر دوک دوباره گرفته.
اوه، چه حیف. خیلی منتظرش بودی.
خب، من هنوز کلبه رو دارم، اما...
تنها نمیتونم برم.
اوه، بابا، ببین، با اینکه خیلی دوست دارم این آخر هفته باهات کاری انجام بدم، من...
متاسفم، ماهیگیری روی یخ اصلاً باب میلم نیست.
این... اوه، ببین، ببین، یه فکری دارم.
میدونی، تئاتر "آیس من کامِت" (The Ice Man Cometh) دوباره داره تو مرکز شهر اجرا میشه.
خب، میبینی، میتونیم بریم یه نمایش بعدازظهر رو ببینیم و بعدش بریم سوشی بخوریم.
و همون تم رو هم حفظ کنیم، میبینی؟
به هر حال، ممنون.
خب، من میرفتم، اما برای من لذت ماهیگیری همیشه این بوده که...
منتظر بمونم تا مردها با صیدشون برگردن.
اوه، هنوز میتونم دوستای برادرامو ببینم که از دریاچه برمیگشتن.
صورتهای حکاکیشدهشون که سرخ و آفتابسوخته بود.
اوه، چقدر مردونه بودن.
من دیگه نمیتونستم صبر کنم تا شاهماهی دودیشون رو سرخ کنم.
من میرم ماهیگیری روی یخ، بابا.
واقعاً؟ مطمئنی؟ مگه اینکه نخواهی.
نه، میخوام. اوه، عالی میشه! تو؟
ماهیگیری روی یخ؟ اوه، چرا که نه؟
من همیشه خودمو مردی میدونستم که اهل فضای باز و طبیعته.
نایلز، تو با دیدن اسکیت نمایشی تو تلویزیون دماغت آب میاد.
هی، ممنون نایلز.
این کمترین کاریه که میتونم بکنم اگه بتونه سفرتو نجات بده.
اوه، عالیه!
اوه، خب، نایلز، این حرکت خیلی بزرگیه. ولی، یعنی واقعاً، ماهیگیری روی یخ؟
توی یه توندرا قطبی که مردهای هیکلی تف میکنن و تفشون تو ریششون یخ میزنه.
بعد از اینکه گروه رقص تفسیری مَریس "بعدازظهر یک نیمانسان" رو اجرا کرد...
توی باغ شرقی، طبیعت وحشی دیگه ترسی نداره.
صبح بخیر، دافنه. صبح بخیر.
روز قشنگیه، مگه نه؟ اوه، سرحالین شما.
بله، خب، هرچقدرم که پدر شما رو دوست داشته باشم...
با رفتن اون، آخر هفتهی فوقالعادهای خواهد بود.
میخوای کاملش کنیم؟
متاسفم که ناامیدت میکنم، اما من اینجا میمونم.
خب، فلاسک رو پیدا کردم.
حتماً قهوه رو خیلی غلیظ درست کن.
اوه، هی، چطوری سردار؟
آره، میدونم دلت میخواد باهام بیای ولی ما میریم روی یخ.
اونجا برات خیلی سرده.
آره، دوستت دارم، وروجک کوچولو!
خب، بهتره برم مطمئن شم همه چیز رو برداشتم.
اون الان به سگه گفت "دوستت دارم"؟
اوه، این که چیزی نیست.
یه خاله داشتم که به یه جالباسی میگفت "شب بخیر آقای وندرامپ".
اون اینو زیاد به ادی میگه؟
اوه، میذارم تو حال خودشون باشن.
ببخشید، دافنه، فقط کنجکاوم.
نمیخوام احساساتی به نظر بیام ولی، آخه، من...
یادم نمیاد بابا هیچوقت اون حرفو به من گفته باشه.
اوه، خودت که میدونی بابات چقدر یه پیرمرد خشک و بداخلاقه.
خب، آره ولی، آخه، به ادی میگه!
میدونی، اون چند روز پیش تلفنی به دوک هم گفت.
دوک و بابات رفیقای قدیمیان.
اون رفیق صمیمیشه. ولی من چی؟
خب، میدونی وقتی بابات میخواد بره ماهیگیری
حداقل دوک باهاش میره.
یعنی داری میگی منم برم و وانمود کنم بهم خوش میگذره؟
یه کاری رو بکنم که ذرهای هم ازش لذت نمیبرم.
فقط به خاطر اینکه بشنوم "دوستت دارم"؟
چرا که نه؟
خانمها قرنهاست دارن این کارو میکنن.
منو ایشمائیل صدا کن.
وای، نایلز، خودتو ببین.
مطمئنی به اندازه کافی گرمت میشه؟
مشکلی از این بابت نیست. لایه لایه لباس پوشیدم. پولو، ادی باوئر و تیمبرلند.
شبیه یه اِلمِر فادِ استخونی شدی.
بابا، صبر کن ببینی چه چیزایی گرفتم!
اصلاً نمیدونستم چقدر از ماهیگیری خوشم میاد تا وقتی فهمیدم چقدر خرید و تدارکات داره.
چوبهای گرافیت.
وای! و...
"هات بانز". واو!
اونا کوسنهای گرمکننده صندلیان.
میذاریشون تو مایکروویو و برای ساعتها گرم و نرم میمونن.
میدونی بابا، شاید یه کم زود قضاوت کردم.
خب، بفرمایید اینم چند تا خوراکی واسه راه.
اوه، نگاه کن دکتر کرین رو با لباسای نو!
آره، چه لباسی، ها؟ ماهیها از دور هم میبیننش.
بله، خب، فروشنده که حتماً دید.
بابا، میدونی، یه خورده ناراحتم که رد کردم
اون روز که دعوتم کردی.
اوه، نگران نباش.
صبر کن تا مزه این بوقلمون دودی تازه رو بچشی.
تو رو خدا، خودت که میدونی میخوای بری، پس چرا ازش نمیپرسی؟
خب، آخه چطور میتونم؟ من که قبلاً گفتم نمیخوام.
اوه، چه خوشمزه! اوه، برش نگردون سر جاش.
هی نایلز، بیا دیگه. داره دیر میشه.
فکر کنم بهتره بزنیم به جاده.
میدونین، بچهها، یه کم راه طولانیایه ها.
مطمئنی از پس این رانندگی برمیای؟
فریژر، دارم سیگنالهای متناقض میگیرم.
نمیخوای با ما بیای، مگه نه؟ اوه، باشه!
بهتر از اینه که همش غر بزنی.
باشه، میرم! خیلی خب!
اوه، این... اوه!
هی بابا، یخ نمیشکنه که.
این دریاچه سه ماهه که حسابی یخ بسته.
خب، متاسفم، بابا.
آخه مسئله اینه که وقتی گفتی دوک یه کلبه کنار دریاچه اجاره کرده...
این چیزی نبود که من تو ذهنم داشتم.
خب یه کلبهس. کنار دریاچهس.
خب، بله، چند درجه گرمتر بشه، داخل دریاچهس.
عالی بود!
تا حالا اینقدر با طبیعت یکی نشده بودم! چی شد؟
برای اولین بار تو زندگیم، همین الان بیرون توالت کردم.
یه فنجون قهوه دیگه بخورم، میرم تهشو دربیارم.
اوه، بابا، این عالیه!
آره خب، فرِیزر که اینجوری فکر نمیکنه.
خب، اینطور نیست که دارم غر میزنم...
فقط فکر میکردم یه چیزی باشه که بیشتر...
خب، مجاور دریاچه.
ما واقعاً قراره اینجا بخوابیم؟
این دهاتی کیه؟
شاید بتونیم گولش بزنیم تا زبونشو بزنه به سطل طعمه.
نه، ما اینجا ماهی میگیریم.
ما یه جای دیگه میمونیم.
یادته از بزرگراه زدیم بیرون؟
خب، درست پایینتر از اونجا، متل «تخت و ماهی» هست.
تخت و ماهی؟
بله، یکی از هتلهای بسیار خوب با تم ماهی.
خب، چیکار میکنیم؟ ما...
ما با این پیچگوشتیمانند کوچولو یه سوراخ توی یخ دریل میکنیم.
و بعد همینجوری شروع میکنیم به ماهیگیری؟
اسمش «آگِر»ه.
خب، شرمساری منو تصور کن.
بفرمایین «نان داغ» شما، پدر. اوه، ممنون.
من قراره رو چی بشینم؟
آگِر که خالیه.
اوه، باشه، بیا، بیا، ایناهاش.
دیدمها.
من حوصلهام سر نرفته. من...
فقط دارم فکر میکنم که چقدر وقته اینجا نشستیم و داریم بهمون خوش میگذره.
اگه ماهیها الان اشتهایی ندارن، وقت رو با یه گفتگوی خوب میگذرونیم.
بابا، میدونستی دریاچه نوماهیگن در اثر عقبنشینی...
چندین یخچال طبیعی در دوران سنوزوئیک تشکیل شده؟
No comments yet. Be the first to leave one.