As primeras 197 linias.
زک: ژانت از سیاتل، تو تو تختخوابی
با دکتر زک. رُز: آره، آره
زک: چطور میتونم حالتو بهتر کنم؟
ژانت: شوهرم دیگه اون آدم سابق نیست
اگه میدونی چی میگم. و داره زندگیمونو نابود میکنه
زک: مطمئنی فقط تقصیر اونه؟
تابلوهای خیابون عشق فقط یه طرفه نیستن
فرِیزر: ای بابا!
اینا رقیبای ما هستن؟ دکتر زک؟
لطفا، این فقط یه مشت حرفای سخیف، تهوعآور و تحریککنندهست
رُز: و اتفاقاً توش هم عالیه. فرِیزر
فرِیزر: میدونی چیه؟ من به این یارو نهایت چهار پنج هفته فرصت میدم
رُز: اون ده هفتهست که روی آنتنه و راستش رو بخوای، داریم کتک میخوریم
رُز: اوه، دیروز یه برنامه کامل در موردش داشت
فرِیزر: بس کن!
فرِیزر: خب، باشه، قبول. اونم مد روز شده
قبلاً هم از اینا اومدن و رفتن. دکتر ماری
پروفسور بغل
روی مبل با جف و لارس
رُز: نمیدونم، دکتر. فکر میکنم این یارو ماندگاره
او اون سهشنبه یه برنامه داشت. بس کن، راز.
هی، میدونی، شاید باید از اون برنامههای موضوعی امتحان کنیم.
راستش ما برنامههای موضوعی داشتیم.
میدونی، من هنوزم بابت اون برنامهای که در مورد اضطراب وجودی داشتیم، نامه بهم میرسه.
نه، ما نامه نمیگیریم. اونا تو خونه به دستم میرسه.
خب، من فقط میگم بد نیست که یه کم بهش تنوع بدیم.
میدونی، گاهی اوقات از جاهای خصوصی مردم حرف بزنیم.
قطعاً نه. برنامه من همینجوری هم خوبه. چیزی که لازم داره
یه کم حمایت از این رادیو هست. یه کم تبلیغات چطوره؟
هوهوهو، نمیخوام همینجوری پای این مشکل پول بریزم.
سی ثانیه، فریژر. درسته، درسته.
خب پس، چطوره بیشتر تبلیغات رو تو برنامه قبل از من پخش کنید؟
اونا مخاطب زیادی دارن.
بله، همینطوره. برای همینه که داریم منتقلشون میکنیم به زمان پربیننده عصر.
یعنی الان من برنامه قبل از اونا هستم؟ آره، اونا خیلی هم ازش راضی نیستن.
و برگشتیم برای ساعت پایانی برنامه فریژر کرین.
تماسگیرنده بعدی ما، گارث از جزیره مرسر هست.
بفرمایید، گارث، دارم گوش میدم.
گارث: این عجیبه که با یه روانپزشک حرف میزنم.
ولی این چیزیه که زوجها تجربهاش میکنن.
و از اونجایی که اسم واقعیمو نمیگم، شاید ایرادی نداشته باشه.
این بودجهی خانوادهمونه.
سوسیس دیگه هم هست، دَف؟
پنج تا سوسیس قبل بهت گفتم دیگه کافیه.
اوه، بابا. من که رعایت میکنم. قرص کلسترولمو خوردم.
آره، اون آخری بود. بهتره به دکتر استوارت زنگ بزنی.
اوه، اون برای یه نسخهی دوباره هم منو مجبور میکنه یه معاینهی کامل بشم.
هی نایلز، نمیتونی برام یه نسخه بنویسی؟
اوه، نمیتونم، بابا. متأسفم. چرا نه؟
من پروندهت رو ندارم. از سابقهی پزشکیت خبر ندارم.
اوه، بابا. تو که منو هر روز میبینی. میدونی که خوبم.
فقط اون دفترچهی کوچیکتو دربیار و بنویس «قرص بیشتر».
این چه کاریه؟ چرا اینقدر از دکتر رفتن بدت میاد؟
همه بدشون میاد. جز داداشم بیلی.
اون عاشق دکتر رفتن بود.
از وقتی پسر کوچیکی بود، تو ماشین شروع میکرد به لباس کندن.
تازه، این فقط برای دندونپزشک بودا.
وقتی بزرگتر شد، داوطلب مطالعات پزشکی میشد.
با این کارا خرج خودشو درمیآورد و هر جور داروی آزمایشی به بدنش تزریق میکردن.
فکر میکنی حرفاش تموم شد؟ صبر کن!
یه سال، سینه درآورد.
نایلز: سلام! آه!
مارتین: فریز. صبح بخیر به همه.
یا خدا!
باورت میشه؟ اه!
نایلز: چی؟ یه تبلیغ تمامصفحه.
"با دکتر زک گرم بگیرید."
آره. انگار یه عکس رتوششده از یه پسر خوشگل
ربطی به یه درمان مؤثر داشته باشه.
خیلی بانمکه.
اوم. اما نه اونقدر که به خاطرش ازش متنفر باشی.
باشه، میدونید، این همون دلیلیه که من توی رتبهبندیها مدام ازش عقب میمونم.
ایستگاه رادیوی اون مدام بازار رو با این چرت و پرتهای بیمصرف پر میکنه.
حالا نوبت منه.
قراره به مدیر برنامههام زنگ بزنم.
بذار ده درصدش رو دربیاره.
بهت بگم چی، وقتی ببه کار ایستگاه رو یکسره کنه،
چهرهم سرتاسر این شهر پخش میشه.
اون ببه یه هیولاست. نمیدونم چرا انتخابش کردی.
آره، چی بهت غلبه کرده بود؟ اوه، آره، خودش این کارو کرد.
بله، خب، بیبی بدجنسه، اما بدجنس منه
بهتره یه بچه شیرخواره با خودت بیاری، شاید گرسنهش بشه
فریزر، این همه سرِ یه عکس تو روزنامه؟ یه کم بچهگانه به نظر میاد
فریزر، بچهگانه نیست
مسئله سرِ گرفتن حقم به عنوان یه عضو محترم این جامعهست
و به عنوان یه غولِ روانپزشکی رادیویی سیاتل. هاه!
آره، با سبیل دیگه زیاد خوشگل نیستی
و یه خال مودار، مگه نه؟ ها
فریزر کرین
کاش چشمام درد میکرد تا دیدنت برام مرهم باشه
ممنونم، بیبی. ممنون که اینقدر زود منو پذیرفتی
اوه، واسه مشتری مورد علاقهم چیزی به اسم وقتِ کم نداریم
لطفاً برای دکتر کرین یه قهوه بیارید
خب، چطور میتونم خدمتتون کنم؟
خب، راستش، امم، KACL اونطور که باید، برنامهم رو تبلیغ نمیکنه
بسه، دیگه چیزی نگو
زهرهشون رو آب میکنیم
پاشونو میذاریم رو آتیش تا پوستشون جلز ولز کنه
ممنون بیبی. میدونستم میتونم روت حساب کنم
خب، شخصاً خودم این کارو نمیکنم. فکر میکنم الان وقتشه
برای معرفی جدیدترین عضو گروه کرین
منظورت چیه؟ خب، تو خیلی بزرگ شدی
که فقط یک آدم تنها از پس کارات بربیاد.
واسه همین دارم کمک بیشتری میارم.
اوه، از این حرف خوشم میاد. خب، فکرشم میکردم.
فریژر، این نماینده جدیدت پورشیا سندرزه.
از آشناییتون خوشبختم.
خب... ما قبلاً همدیگه رو دیدیم.
صدها بار.
اِ، این دستیارته. دیگه نیست.
الان اون یه نماینده تازهکار تمام عیاره. اون برای من قهوه میاره.
اگه بخوای، حتی خوان والدز رو هم سوار بر الاغ برات میاره!
فکر کردم بهتره اول یه جلسه بذاریم تا بیشتر آشنا بشیم.
ما همدیگه رو دیدیم.
شما فقط با پورشیای دستیار ملاقات کردین.
دختری که چهار سال گذشته رو پای تلفن بود...
و قهوهتون رو درست و حسابی آماده میکرد.
خب، پورشیای نماینده قصد داره همون دقت رو به کار بگیره...
موقعی که نماینده شماست.
متاسفم، ولی شما هیچوقت قهوه منو درست آماده نکردید.
ولی شما قبلاً چیزی نگفته بودید!
چرا، گفتهام. همیشه.
پورشیا، میشه یک دقیقه به ما فرصت بدی؟
این درباره منه؟
چون خیلی دوست دارم فرصت داشته باشم به هر مشکلی رسیدگی کنم.
فقط برو بیرون.
اگه به من احتیاج داشتین، من بیرونم. بله، بله، خوبه که میدونم.
بیگناه به نظر میاد، نه؟ تقریباً سادهلوح.
همین کیفیته که تله رو میذاره.
بعد وقتی که طعمهشو آروم کرد...
مثل یه ببر بهش حمله میکنه که... باشه، بیبی، اینجا چه خبره؟
داری منو دست به سر میکنی؟ آخ!
چاقو رو پس میخوای یا همینطور تو قلبم نگهش دارم؟
پورشیا فقط قراره به جزئیات روزمره رسیدگی کنه.
تا من بتونم روی تصویر بزرگتر تمرکز کنم.
واقعاً؟ معلومه که آره.
تو ستون محکمی هستی که این آژانس بر پایه تو بنا شده...
و ما با تو به رشد و شکوفایی ادامه میدیم.
اوه، ببخشید که مزاحم میشم، بیبی، ولی ما ساعت ۱ رزرو داریم.
فریژر: دکتر زک؟
اون اینجا چیکار میکنه؟ دکتر کی؟
گیج شدم. شما کی هستین؟
به خاطر خدا، بیبی!
قرار بود تو رستوران منو ببینی، شما هر کی که هستین.
بیبی، چطور تونستی؟
احساس میکنم بهم خیانت شده.
و من هم به اندازه تو از این اتفاق ناراحتم.
میدونم اینجا چه خبره. داری سعی میکنی منو بندازی گردن دستیارت...
تا بتونی تمام توجهتو به مشتری شماره یک جدیدت بدی.
چرند نگو. هیچکس برای من مهمتر از تو نیست.
پس نماینده تازهکار رو بده به اون.
فریژر، من و تو کارهای بزرگی انجام دادیم.
با هم از این کوه بالا رفتیم و پرچم تو رو کاشتیم.
حالا من یه مرد جوون دیگه پیدا کردم...
که میخواد پرچم خودشو بکاره.
آیا میخوای منو از شریک شدن تو این ماجراجویی محروم کنی؟
آره. اوه، بیخیال. خودخواه نباش.
با پورشیا خوب میشی. یادت نره، اون مستقیماً به من گزارش میده.
بیبی، در طول رابطهمون من خیلی چیزا رو تحمل کردم.
ولی حتی برای یه لحظه هم به وفاداری تو به حرفه من شک نکردم.
ظاهراً، این دیگه تموم شده.
و در نتیجه، همکاری من با این آژانس هم تموم شده.
و ضمناً، تو هم به جهنم.
داشتم فکر میکردم میتونیم اون جلسه رو سهشنبه آینده داشته باشیم.
ما همدیگه رو دیدیم.
هی، فریز. نماینده جدیدتو تازه از دست دادی.
اون اینا رو فرستاد.
از دستش ندادم.
تو راهپله قایم شده بودم تا وقتی که رفت.
و پورشیا نماینده جدید من نیست.
اون نوچه بیبیه. میمون بالدار کوچولوش.
این زن داشت عذابم میداد. مجبور شدم گوشیمو خاموش کنم.
خدا میدونه چطور شماره جدید رو پیدا کرده.
اوه، دکتر کرین.
اون خانم از شرکت قرعهکشی با شما تماس گرفت؟
خیلی اصرار داشت.
به نظر میاد خیلی پیگیر و مصممه. فریژر: برام مهم نیست که باشه یا نه.
تا جهنم یخ نزنه، من به آژانس بیبی برنمیگردم.
خب، اِ، گلها و مافینها رو که پس نمیفرستی، نه؟
من مافینی نمیبینم. منظورم اینه که، اگه مافین فرستاده بود...
نگران نباش، بابا. مافین فراوون پیدا میشه.
حالا که من بدون نمایندهام، خبرش مثل برق و باد پخش میشه.
آماده باش که این تلفن از بس زنگ میخوره، از جاش دربیاد.
منظورم به معنای واقعی کلمه نبود.
میدونم، ولی چقدر عالی میشد اگه اینطور بود؟
تو میگی: «تلفن شروع میکنه به زنگ زدن»، و بوم!
فریژر: بله، بله، بله.
حقیقت اینه که هیجانزدهام.
هیجانزدهام که یه نماینده جدید خواهم داشت.
هیجانزدهام که دوباره برای حرفهام هیجانزدهام.
اوه، خیلی نزدیکه.
و اینگونه آغاز میشود.
کوسهها بوی کرین رو توی آب حس کردن.
ببینیم کدومشون گرسنهتره، نظرت چیه، هوم؟
الو.
بله، میشه فقط یک لحظه منتظر بمونید؟
برای توئه، بابا. اوه، ممنون.
No comments yet. Be the first to leave one.