As primeras 200 linias.
ترنس، داریم به پایان برنامهمون نزدیک میشیم.
و هنوز به اصل مشکلت نرسیدیم.
ترنس: فکر کنم فقط از مجردی خسته شدم.
یعنی، نزدیک ۴۰ سالمه. چه آدم شکستخوردهای هستم؟
یک مرد مجرد در دهه چهل زندگیش، شکستخورده نیست.
ترنس: گفتم نزدیک ۴۰ سالمه. بدتر از اون چیزی که هست جلوهاش نده.
میتونم بپرم وسط حرفتون، فریزیر؟ لطفاً.
گوش کن، ترنس، میدونم که من به اندازه تو، یا فریزیر، سنم بالا نیست.
اما من هم درد قلب و تنهایی زیادی کشیدم.
یادمه که با خودم فکر میکردم: "عشق هیچوقت سراغ من نمیآد."
واسه همین تسلیم شدم.
و درست همون موقع بود که یه مرد خوشتیپ و مهربون به اسم راجر...
از کامیون آشغالش پرید پایین و وارد زندگی من شد.
و از اون موقع تا حالا، دیوانهوار خوشبختم.
و مطمئنم که همین اتفاق برای تو هم میافته.
ترنس: یعنی اول باید از عشق دست بکشم؟
نه، دارم میگم تسلیم نشو.
ترنس: ولی خودت گفتی که این آشغال جمعکن رو بعد از اینکه تسلیم شدی ملاقات کردی.
ترنس، فکر میکنم چیزی که راز داره سعی میکنه بگه...
اینه که چه به دنبال عشق باشیم چه نباشیم...
همیشه در گروی ریتم مرموزش هستیم.
دقیقاً. ترنس: اون که اینو نگفت!
فکر کنم میدونیم چرا این آقا هنوز مجرده.
دکتر فریزیر کرین هستم، روز خوبی داشته باشید، سیاتل.
و سلامتی روحی خوب.
پدرت وسط برنامه زنگ زد. اوه، عالیه.
اینم شماره. ممنون.
شیفت صبح سر کارشه.
امشب قراره با هم شام بخوریم.
اوه، منم دارم میرم شام.
بله. با راجر. اینو گفتی.
بهت گفتم داره منو میبره پیکنیک زیر نور ماه؟
بله، گفتی.
توی قایق پارویی؟ آها.
چقدر رمانتیکه!
گفت تنها چیزی که باید بیارم، اشتهام برای خاویار و محبت بود.
بهش گفتم اونم اشتهایشو بیاره چون من لباس خوراکیمو میپوشم.
بابا. سلام. آره، اِم... گوش کن، اِم... من برای رزرو کردم، اِم...؟
اوه. ببخشید، راز. بله. ممنون.
بله، سلام، مارتین کرین اونجاست لطفاً؟
بابا، سلام. ببین، من واسه ساعت ۷:۳۰ رزرو کردم.
پس حدود ۷:۱۵ دنبالت میام، باشه؟ و...
اوه.
اوه، عزیزم.
هی، میدونی چیه؟
چرا با یه پیتزا نمیآیم پیشت؟
باشه، عالیه. پس میبینمت. خداحافظ.
بازم گل از راجر.
و باید این شعری که برام نوشته رو بشنوی.
یه لحظه صبر کن، بابا. من، اِم...
باید یه خودکار پیدا کنم. اینو یادداشت میکنم.
ببخشید، راز.
شب بخیر، مارتی.
فردا میبینمت، ببز.
هی، آقا. پیتزا آوردم. هی، رسیدی!
اوه، چه بوی خوبی میده.
چه مدلی گرفتی؟
پروشوتو و فونتینا.
اوه، دلم یه پیتزا ژامبون و پنیر میخواست.
اوه، داشتی باهام شوخی میکردی. خوب بود، فریز.
فریزیر: ایناهاش. مارتین: هاهاها.
اوه اوه. رئیسم داره میاد. کجا؟
توی مانیتورها میبینمش.
دوست دارم ملاقاتش کنم.
چند بار باید بهت بگم از این فرکانس لعنتی دور بمونی؟
اِم، شاید بتونی بری یه دقیقه فهرست رو بخونی.
نچ.
غذا باید از دید دور بمونه، کرین. اوه، درسته.
اوه، ولی یه تیکه برمیدارم. اوه، حتماً.
هی، کسی رو دیدی که با دوربین ور بره؟
توی برج شرقی؟
اون من بودم. جوری که دوربین تنظیم شده بود، نمیتونستی پلهها رو ببینی.
پس پستت رو ترک کردی؟
فکر کردم منطقیتره. ما بهت پول نمیدیم که فکر کنی.
ما بهت پول میدیم که مانیتورها رو نگاه کنی و لیست حضور و غیاب رو مرتب نگه داری.
ما بهت پول میدیم که دکمه بالای پیراهنت رو هم ببندی.
فردا میبینمتون، رفقا.
شب بخیر. شب بخیر.
شاید وقتی پلیس بودی...
میتونستی با قوانین سر و تهش رو هم بیاری.
اما اینجا، توی امنیت ککنر...
مقررات باید رعایت بشن.
بله، آقا. میخواید لیست حضور و غیاب رو بررسی کنید؟
کمکی نیاز دارید؟
اوه. اِم... متاسفم، نه. نه، ممنون.
از کمک خواستن متنفری، هان؟
میدونی کسایی که هیچوقت سوال نمیپرسن، چی نصیبشون نمیشه؟
جواب.
خیلی جالبه. بله، اِم...
اوه، ایناهاش. اِم، صنایع UCB.
شما از UCB هستید؟ بله.
من از شرکت DNR Associates هستم. آها.
پس فکر کنم، اِم... از لحاظ فنی نباید با هم حرف بزنیم، ولی اِم...
کی دیگه رقابتهای شرکتی رو جدی میگیره؟
من میگیرم.
آها.
ببین، کرین، اگه واقعاً میخوای اون مغز پرکارت رو به کار بندازی...
چرا یه راهی پیدا نمیکنی تا لکه پیتزا رو از کراواتت پاک کنی؟
باورم نمیشه اون آدم چطور باهات حرف زد.
اوه، چیز مهمی نیست. چرا فقط نمیری خونه؟
اما اون حق نداره همچین کاری کنه. فقط برو خونه.
باشه.
اونجا میبینمت. مارتین: باشه.
خب...
این اوضاع یه کم ناجوره.
مخصوصاً با حساب "ریلاینس بیرینگز" که در دسترسه.
ولی هرکی برنده شد، برنده شده دیگه.
موفق باشی.
منظورت تبریک نیست؟
شوخی میکنی؟ یه ساعت پیش...
اونا هیچ وقت شماها رو در جریان این چیزا نمیذارن؟
نایلز: اغراق نمیکنی؟
بهت میگم نایلز، من اونجا دهنم از تعجب باز مونده بود،
وقتی بابا رو مثل یه بچه خطاکار توبیخ کردن.
شاید رئیسش روز سختی داشته،
و لازم بوده سر یکی خالیش کنه.
گاهی اوقات یه کارفرما اینقدر درگیر دنیای خودش میشه که...
منظورم اینه، بالاخره این مردیه...
که در کره به کشورش خدمت کرده،
که یه کارنامه درخشان به عنوان کارآگاه داشته،
و با این حال طوری باهاش رفتار میشه که انگار با یه شاگرد مغازه رفتار میکنی.
این یعنی چی؟
واسه من خودتو به موشمردگی نزن فقط چون دافنی اینجاست.
من دیدم وقتی آووکادوهات زیر بستنیت گذاشته میشن.
ببخشیدا، اون جوون مواد مصرف کرده بود،
و همه مغازه میدونستن.
مارتین: سلام. نایلز: سلام بابا.
فریزیر: بابا. آقای کرین. کار امروز چطور بود؟
اوه، همون آش و همون کاسه.
وای، خسته و کوفتهام.
هشت ساعت زل زدن به اون مانیتورها...
حسابی آدمو از پا درمیاره. آه...
خب، بابا، با سوپروایزرت صحبت کردی؟
اوه، شروع نکن دوباره. همه چی خوبه.
بعد از اینکه اون مرد اینجوری نابودت کرد؟
اون فقط ریچه. از اون آدمهای قلدره.
مهم نیست.
تو خودت یه مرد محکم هستی. چرا سر جاش نمینشونیش؟
من که با رئیسم دهن به دهن نمیشم.
باید به سلسله مراتب احترام بذاری.
آسون نیست، ولی من همیشه همینطوری رفتار کردم.
پس میخوای همینطور بشینی و تحمل کنی؟ فریز، آخه ما مردیم.
ما میدونیم چطور این چیزا رو تحمل کنیم.
ما که ناله و گریه نمیکنیم. خودت که میدونی.
ها!
چقدر درسته.
شما که اینو میدونید، دکتر کرین.
شرط میبندم صاحب شرکت...
دوست داره بدونه این ریچ چطور رفتار میکنه.
صاحب شرکت، پسر ریچه.
پارتیبازی، آره؟ خدای من، این مشکل داره هی بزرگ و بزرگتر میشه.
مشکلی نیست. بابا.
فریزیر، گوش میکنی؟ خودش گفت مشکلی نیست.
بابا خودش بیشتر از پس خودش برمیاد.
ممنون. میبینی؟ اون فکر میکنه تو داری زیادهروی میکنی.
نه، من فقط... نه، بابا، بابا، من اینو حلش میکنم.
تو باید حداقل یه برنامهای برای سروکله زدن با این آدم داشته باشی.
یه برنامه دارم. وقتی ریچ بدونه من اهل دعوا نیستم، بیخیال میشه.
و شما دو تا هم همین کارو میکنید. دیگه از حرف زدن راجع به این موضوع خسته شدم.
دیدی؟ حالا بابا رو خسته کردی.
بس کن نایلز. و بدخلق.
فریزیر کرین، درسته؟ آه، بله، بله.
من چارلی ککنر از "ککنر سکیوریتی" هستم.
آقای ککنر، از آشناییتون خوشبختم. لطفاً بفرمایید بنشینید.
قهوه میل دارید؟ چیزی نمیخورم، ممنون.
ممنون که اینطوری وقت گذاشتید. خواهش میکنم.
من با مشتریهای جدید رودررو شدن رو دوست دارم، مخصوصاً اونایی که تو چشم مردم هستن،
و به نوع خاصی از امنیت سفارشی نیاز دارن که تخصص ماست.
خب...
موضوع چیه؟ تعقیبکننده، باجگیر؟
یا یه آدم خل و چل تصادفی؟
متاسفم، ولی من در واقع...
دنبال خدمات امنیتی نیستم.
اوه، عجیبه.
چون پیام تلفنی شما گفت...
"من دنبال خدمات امنیتی هستم."
بله، میفهمم چطور ممکنه این باعث گمراهی شده باشه. من، اِ...
من میخواستم شخصاً شما رو ببینم،
چون یه مسئله حساس رو باید با شما مطرح کنم.
پدر من برای شرکت شما کار میکنه، و ظاهراً پدر شما هم همینطور.
این چه ربطی به این چیزا داره؟
خب، به نظر میرسه که...
پدر شما داره پدر من رو اذیت میکنه.
چی؟
این اصلاً شبیه رفتار پدر من نیست.
خب، شاید شما پدرتون رو اونقدر که فکر میکنید نمیشناسید.
من همه چیز رو دیدم.
خب، هوم، شاید پدر من فقط از خودش دفاع میکرده.
پدر شما تحریکش کرد؟
نه، نه. میتونم بهتون اطمینان بدم که پدر شما شروع کرد.
هیچ کدوم از نگهبانهای دیگه با پدر من مشکلی ندارن.
شاید پدر شما نیاز داره یه کم قویتر بشه.
پدر من تو کره جنگیده.
جنگیده؟ یا شما به جاش با کرهایها جنگیدید؟
حالا، چارلی، من مطمئنم مردی با رهبری الهامبخش مثل شما...
قبلاً درگیری بین کارمندها رو حل کرده.
هوم؟ البته.
این نوع مدیریت آگاهانه است...
که اسم ککنر رو مترادف امنیت کرده.
باشه، پیگیری میکنم. خیلی ممنون.
No comments yet. Be the first to leave one.