As primeras 195 linias.
هی، دافنه، اِدی رو دیدی؟ نه، ندیدم.
اصلاً حس خوبی نیست که روزمو بدون اینکه اون بیدارم کنه، شروع کنم.
خب، به من نگاه نکن.
صبح بخیر همگی. دافنه، من واسش تشویقی آوردم.
تو باهاش چیکار میکردی؟ رفتیم قدم بزنیم.
من دارم با اِدی حرف میزنم.
وقتی دیدم امروز چقدر روز قشنگیه، رفتم پارک.
البته تنها کسایی که این موقع صبح تو پارک بدون سگ هستن...
معتادا و اون یاروئن که موهاشو تو آبنما میشوره.
راستی، سلام رسوند.
یه جورایی هوا خوبه، مگه نه؟
"یه جورایی" خوبه؟ خدای من! شماها اصلاً به این توجه نکردید؟
باورنکردنیه! بابا، باید اینو حس کنی.
هوا ۸۰ درجهست و اواسط فوریه هستیم!
اوه، واقعاً قشنگه. اونم وسط یه زمستون وحشتناک.
اوه، من این ناهنجاریهای کوچیک طبیعت رو دوست دارم.
روزهای گرم تو زمستون، شبدر چهاربرگ... استرالیاییها.
آره، واقعاً باشکوهه.
آدم رو وادار میکنه برای لحظهای هم که شده، قدرتی که خلقش کرده رو ستایش کنه.
ممنون، گرمایش جهانی!
هی، فریزیر، فکر میکنی رفیقت تو مشروبفروشی میتونه یه بطری اسکاچ بفرسته...
واسه رفیقم جیمی تو مونتانا؟
حتماً، بابا. چه مناسبتیه؟
امروز تولد ۱۶ سالگیشه.
اوه، خب پس یه فاحشه هم باید واسش بفرستی، مگه نه؟
نه، متوجه نیستی؟ امروز ۲۹ فوریه است. اوم.
سال کبیسهست. آها.
ببین، اون فقط هر چهار سال یه بار تولد داره.
فهمیدم، بابا. در واقع ۶۴ سالشه.
بلدم حساب کنم.
امشب یه مهمونی بزرگ داره.
یه عالمه از بچههای اداره (پلیس) پرواز میکنن که بیان.
همه کلی آبجو میخورن و بعدشم یه مسابقه دارن...
که ببینن کی بزرگترین جای زخم رو داره.
امسال، شانس خیلی خوبی برای برنده شدن داشتم...
حالا که شارکبیت او'رایلی بالاخره مُرده.
خب، پس چرا نمیری؟
آره، بابا. باید بری.
اوه، مونتانا خیلی دوره.
خب، بابا، این تولد فقط هر چهار سال یه بار اتفاق میافته.
در واقع، این روز فقط هر چهار سال یه بار اتفاق میافته.
ها.
میدونی، مثل یه روز مجانی میمونه، یه هدیه.
باید یه کار خاص انجام بدیم. جسور باش.
سال کبیسهست. یه قدم بزرگ بردار.
میدونی، داشتم همین حرف رو به تو میزدم.
پسرتون درست میگه. نباید از اینکه کمی برنامههای روزمرهتون رو بهم بزنید، بترسید.
هی، من که نمیبینم شما امروز کار بزرگی انجام بدی.
اگه چیزی بود که میخواستم انجام بدم، انجامش میدادم.
تو که همیشه از اینکه میخوای مدل موهاتو عوض کنی، غر میزنی.
من غر نمیزنم.
"از موهام خسته شدم!"
"به نظرتون باید مثل پرنسس دایانا کوتاه کنم؟"
"اووه، فکر میکنین گونههامو زیادی چاق نشون میده؟"
"این منو یاد عجیبترین چیزی میندازه که مادربزرگ مون میگفت."
من پول اون کوفتی رو میدم اگه دست از ورّاجی برداری و فقط انجامش بدی!
بله، خب، منم پول سفر شما به مونتانا رو میدم.
اونی نیست که کنار نیوهمپشایر باشه، هست؟
نه. و بابا خودش میتونه پول سفرش رو بده.
بسیار خب. و منم میتونم پول کوتاه کردن موهای خودم رو بدم.
خیله خب، بابا، حالا نوبت توئه. چالش سال کبیسه رو قبول میکنی؟
نه.
بابا، جیمی الان ۱۶ سالش شده.
دیگه چند تا تولد قراره داشته باشه؟
میدونی، یه جورایی دلم نمیخواد اونجا نباشم...
وقتی جیمی اون ژامبون گنده رو میاره.
آه. باشه، اصلاً بیخیال! میرم. بعد از صبحانه به هواپیمایی زنگ میزنم.
این شد یه چیزی!
هی، چالش بزرگ سال کبیسه تو چیه؟
من امشب "باتِنز اَند بوز" رو میخونم...
تو کمپین جمعآوری کمک مالی PBS.
تو سه ساله که داری همون آهنگ احمقانه رو میخونی!
بله، اما امسال دارم یه کار فوقالعاده جدید و متفاوتی باهاش میکنم.
فقط داری خالی میبندی، مگه نه؟ مثل یه رمبلر ۵۶.
صبح بخیر، نایلز. خوب؟
باشکوهه، هدیه آسمونه. و میدونی چرا؟
ماریس زنگ زد. میخواد امشب باهام باشه.
اوه، نایلز، این خبر فوقالعادهایه.
وقتش بود تو و ماریس راجع به مشکلاتتون حرف بزنید و حلشون کنید.
اون نمیخواد حرف بزنه. وقتی میگه "با هم باشیم،"
منظورش اینه که "تو کرم فرش رو تنت میمالی، منم لیسش میزنم."
برنامهاش رو از ۷ تا ۷:۳۰ خالی کرده.
یعنی معاشقه و ناز و نوازش.
نایلز، یادت میاد وقتی بچه بودی، من و مادرت راجع به...
بحران موشکی کوبا جلوی تو حرف نمیزدیم چون میدونستیم خواب بد میبینی؟
بله.
جاده دوطرفهست.
اوهوم.
اوه.
صبحانه میل دارید، دکتر کرین؟ اه، بله، ممنونم، دافنه.
نایلز، راحت بهت میگم که کمی نگران این وضعیتم.
ماریس دست بزنه، تو بدو بدو میای؟
خب، فراموش نکن که یه سودی هم برای من تو این هست.
من شش ماهه رابطه جنسی نداشتم.
حتماً داری اغراق میکنی. شما فقط سه ماهه از هم جدا شدید.
خب منظورت چیه؟
واقعاً میخوای عزت نفست رو برای یه رابطه بیارزش قربانی کنی؟
جای یونجه رو با یه کاناپه سلطنتی چوبی زرین قرن شانزده عوض کن، اونوقت ببین چطور قل میخورم!
نایلز، تو و ماریس ننشستید و در مورد مشکلاتتون حرف نزدید.
به عنوان یه روانپزشک، میدونی که رابطه جنسی فقط مسائل رو پیچیدهتر میکنه.
نمیدونی چقدر ناامیدم.
از وقتی از هم جدا شدیم دارم به زنها پول میدم که بهم دست بزنن.
اوه، نایلز.
ناخنکارها، پادیکورکارها، ماساژورهای صورت.
هر وقت یه مرد شیک و تر و تمیز میبینی، میتونی شرط ببندی که بهش نمیرسه.
حداقل به حرفام فکر میکنی؟
نمیتونم. اون فردا صبح داره میره اروپا.
پس یه فرصت خیلی کوچیک دارم.
نایلز، میدونی که حق با منه.
تو نمیخوای من سکس داشته باشم چون خودت نداری.
منم که صددرصد دارم.
اوه، لبهات میگن بله ولی گوشتهای دور ناخنت داد میزنن.
نایلز... اوه، حق با توئه.
بهش میگم نه.
ولی آسون نخواهد بود. معلومه که نه.
فقط به سکس فکر نکن.
میخواین براتون حسابی گرمش کنم، دکتر کرین؟
مادربزرگ تو لباس خواب تدی.
ممنون.
با دکمه و پاپیون، تو تماماً مال منی.
اوه خدای من، حتماً باز وقت جمعآوری کمکهای مردمی شده.
اوهوم.
راز، روز فوقالعادهایه.
فکر کنم تمام شهر سیاتل مطمئنن که بهاره.
توی خیابون راه میرفتم. از کنار یه حیوون فروشی رد شدم.
و توی ویترین، دو تا مار رو دیدم که داشتن رقص جفتگیری میکردن.
به نظر من، جشن گرفتن رقصی که مارای بیشتری رو به دنیا میآره...
...مثل اینه که به فارغالتحصیلی از دانشکده حقوق جام بزنی.
خب، میبینم که آفتاب بیموقع هم نتونسته حالتو بهتر کنه.
خب، اگه تو هم عشق زندگیتو از دست داده بودی چه حسی داشتی؟
خب، نفقه رو بذاریم کنار، من که خیلی رهاییبخش دیدمش.
ماشینم روشن نمیشد واسه همین مجبور شدم با اتوبوس برم.
و همه تو اتوبوس شلوغ بودیم که یهو بوی لاگرفلد به مشامم رسید.
و سرمو بلند کردم و اونجا بود.
کارل لاگرفلد؟
اسمش گاریه. فامیلیشو نمیدونم.
خلاصه با هم حرف زدیم و واقعاً با هم ارتباط برقرار کردیم.
شروع کردم به سرنوشت و قسمت اعتقاد پیدا کردن.
و یهو، مردم میخواستن پیاده شن، و من جلوشون بودم.
واسه همین پیاده شدم تا اونا بتونن پیاده شن، و قبل از اینکه برگردم تو، اون اتوبوس لعنتی حرکت کرد و رفت.
برای همیشه از زندگی من رفت.
مطمئنم یه اتوبوس دیگه ۱۰ دقیقه دیگه میومد.
من راجع به پسره حرف میزنم. منم همینطور.
تو نمیفهمی، فریزر.
یعنی، من واقعاً حس میکردم این پسره همون یه نفره.
خب، اگه واقعاً میخوای دوباره پیداش کنی...
ما به نیم میلیون شنونده میرسیم.
چرا داستانتو توی برنامه نمیگی؟
توی برنامه؟ اوه، نمیتونم این کارو کنم. منو مضحک نشون میده.
اوه، خیلی عجیبه. خیلی نیازمندانه است.
ساعت دوئه. اوه خدای من!
یه بعدازظهر باشکوه به خیر، سیاتل. من دکتر فریزر کرین هستم.
امروز خیلی به سال کبیسه فکر میکنم.
امروز ۲۹ فوریهاس و با اینکه تعطیل رسمی نیست...
...شاید بشه از یه نظر استعاری بهش نگاه کرد.
همونطور که کریسمس بهمون یادآوری میکنه روحیهای سخاوتمند داشته باشیم...
...سال کبیسه هم بهمون یادآوری میکنه تو زندگی خودمون یه "جهش" داشته باشیم.
که جسور باشیم، چیزای جدیدو امتحان کنیم.
خیلی وقتها از انجام کارهایی که دلمون میخواد دوری میکنیم...
...واسه خاطر، اوه، شاید احمق به نظر رسیدن.
راز؟
چیزی هست که بخوای قبل از اینکه تماسها رو بگیریم بگی؟
نه.
یاد یه نقل قول از جان گرینلیف ویتییر افتادم.
"برای تمام کلمات غمانگیز زبان یا قلم، غمانگیزترینها اینها هستند...
..."میتوانست اتفاق بیفتد."
راز؟
نه.
میدونستی یه زن بالای ۳۰ سال...
...شانس کمتری برای ازدواج داره...
...تا اینکه توی یه حمله تروریستی کشته بشه؟
این برای گاریه.
من حدود ظهر تو اتوبوس شماره ۷ بودم.
و تو یه دلال بورس بودی با یه کیف قهوهای روشن و چونه چاکدار.
و اتوبوس واقعاً شلوغ بود و هر دومون دست بردیم سمت دستگیره.
و دستامون بهم خورد.
و خندیدیم. و تو گفتی که من یه خنده واقعاً عالی دارم.
و منم گفتم تو یه خنده واقعاً عالی داری و به اون خندیدیم.
خلاصه، تو ازم پرسیدی که جمعه آزادم یا نه.
ولی قبل از اینکه بتونم شماره تلفنمو بهت بدم، از هم جدا شدیم.
که حتماً میدادم چون واقعاً ازت خوشم اومده بود و فکر میکردم جذابی.
پس، گاری، اگه داری گوش میدی لطفاً، لطفاً باهامون تماس بگیر.
بلافاصله بعد از این آگهیها برمیگردیم.
اوه خدای من! چطور تونستم بگم "واقعاً ازت خوشم اومده بود، فکر میکردم جذابی"؟
من کیم؟ یه دختربچه دبیرستانی؟
خب، بلافاصله برمیگردیم برای تماسهای بیشتر...
...و اطلاعات بیشتر درباره جستجو برای گاری بعد از این خبر.
خبر خوب.
یه راه پیدا کردم که میتونم سکس داشته باشم و همهمون شاد باشیم.
در حالی که مکث میکنم تا مطمئن شم چراغ "در حال پخش" خاموشه.
ادامه بده.
خب، داشتم تو اتوبان رانندگی میکردم...
...و سخت تلاش میکردم تا برچسبهای تحریکآمیز روی گلگیر کامیونها رو ببینم.
که حرفای کوچیکتو در مورد خارج شدن از الگوهای آشنا شنیدم.
اوهوم. خب، تنها خوابیدن الگوی من بوده.
No comments yet. Be the first to leave one.