200 dòng đầu tiên.
سم، من فقط یه سال دیگه زندهام. میخوام از این فرصت نهایت استفاده رو ببرم.
نظرت چیه چند تا حرومزاده شیطانی رو بکشیم و یه کم هم آشوب به پا کنیم؟
به دین نگفتی؟ چی؟
یه تازهوارد داریم: لیلیث.
اون واقعاً، واقعاً میخواد رودههای سم رو به سیخ بکشه.
همین الان دین رو از معاملهش آزاد کن.
من فقط یه فروشندهام. مثل همه یه رئیس دارم.
قرارداد دست کیه؟ نمیتونم بهت بگم.
اسم واقعیاش بِلا تالبوته. کُلت.
بلا کلت رو دزدیده. میخوامش پس بدی، بلا.
منظور تو اون هفتتیر کوچولوی توئه؟ متاسفم.
میفهمی چند نفر قراره بمیرن؟
دقیقاً فکر میکنی من قصد دارم چیکار کنم؟
تنها اسلحهای که داریم رو ببری و به بالاترین قیمت بفروشیش.
تو هیچی درباره من نمیدونی. وسایلتو جمع کن.
چرا؟ کجا میریم؟ میریم اون عوضی رو پیدا کنیم.
نمیخوام برم جهنم. ما نجاتت میدیم.
سم، من ترسیدم. واقعاً ترسیدم.
و تنها کسی که میتونه منو از این وضعیت دربیاره خودمم.
و من.
یه نوشیدنی چطوره؟ نه، نمیتونم.
باید کله سحر بیدار شم. وظیفه حکم میکنه.
عمل سینه؟ کاش.
نه، یه پیرزن بدخلق همه کار رو میخواد.
یه لیفتراک لازم دارم تا همهشو دوباره بالا بکشم.
این همه زحمت برای اینکه چی؟ پونزده دقیقه از قیافهشون کم کنن؟
جوون موندن یه کار بیرحمانهایه.
هی، هی.
کمک! کمک!
کمک! کمک! بذارین از اینجا برم بیرون!
کمک!
آقا؟
خواهش میکنم.
اشکالی نداره، آقا. بذارین ببینم چی شده.
نگران نباشید. چیزی نیست که من ندیده باشم.
نه، نه، نه. بذارین من ببینم.
وایستا.
آمادهای حرف بزنی؟
نمیدونم. من هیچی نمیدونم.
اوه، میشنوی سم؟ اون هیچی نمیدونه.
آره، شنیدم.
دارم راستشو بهت میگم. اوه، واقعاً؟
خدای من، پس من باید ازت عذرخواهی کنم.
اجازه بده برات جبران کنم.
یه بار دیگه ازت میپرسم. قرارداد من دست کیه؟
مادرت.
آره، قبل اینکه خمِش کنم، بهم نشونش داد.
یه اسم میخوام.
وگرنه... وگرنه چی؟
هوم؟
میخوای آب مقدستو از هر دو طرف بریزی تو من؟
لطفاً. داداش، این مثل یه گاز ککه.
در مقایسه با چیزی که اگه حتی یه کلمه بهت بگم سرم میاد.
هر کاری میخوای بکن.
تنها چیزی که ازش میترسم، شیطانیه که بلیت تو رو دستشه.
چه حسی داره؟ حس خوبی داره؟
ادامه بده.
منو برگردون جهنم.
چون وقتی برسی اونجا، منتظرت میمونم.
با چند تا رفیق که دارن از اشتیاق میمیرن.
برای یه ملاقات و آشنایی حسابی با دین وینچستر.
بفرستمش؟
بفرستش جایی که نتونه به کس دیگهای آسیب بزنه.
دو بار اثر انگشتها رو بررسی کردی؟ مطمئنی؟
باشه. آره، فقط بنداز گردن اشتباه آزمایشگاه.
هه هه، مگه من خودم نمیدونم. باشه، ممنون. آره، به ستوان میگم.
جسد رو خاک کنیم؟
آره. بیچاره بدبخت.
این شیاطین انگار فقط برای تفریح ازشون سواری میگیرن.
اه. مکالمه تلفنی درباره چی بود؟
اون قضیه دیروز تو روزنامه رو یادته؟
رقاصه با روناش یه پسره رو خفه کرده بود؟ اون یکی قضیه.
آها، اون پسره که رفت اورژانس و افتاد مُرد، شکمش پاره شده بود؟
در واقع کبدش. به هر حال، یه چیز جالب پیدا کردم.
چی؟ اون جسد؟
پر از اثر انگشت خونی بود. مال قربانی نبود.
عالیه، دیو کاروسو حسابی از شنیدنش ذوقزده میشه.
اون اثر انگشتها مال مردی بود که سال ۱۹۸۱ مُرده.
واقعاً؟
خب، از چی حرف میزنیم؟ اه، مرده متحرک؟
مرده متحرکی که میکشه؟ شاید.
زامبیها هم خب، "گوشت سفید دیگه" رو دوست دارن.
هوم. اِم.
تو چرا باید به زامبیها اهمیت بدی؟ منظورت چیه؟
تو ماههاست که دنبال نجات روحهایی.
و حالا یهو به یه ماجرای زامبی علاقه پیدا کردی؟
تو بودی که اینقدر برای شکار مشتاق بودی.
فقط فکر کردم دارم بهت لطف میکنم. نه، نه، نه.
نگفتم نمیخوام انجامش بدم، باشه؟ معلومه که میخوام چند تا زامبی شکار کنم.
باشه، قبوله. هرچی.
بله، بقیه بدن سالم بود. فقط کبدش گم شده بود.
حالا، اونجایی که کبد پاره شده بود، اتفاقاً هیچ جای دندونی ندیدین؟
میتونم نشانهاتونو ببینم؟
البته، حتماً.
باشه، پس شما هم پلیسین و هم احمق.
ببخشید؟ نه، نه، ما خیلی باهوشیم. کبد پاره نشده بود.
برداشته شده بود. با جراحی.
توسط کسی که تو کار با تیغ جراحی استاد بود.
گزارش منو نخوندین؟
معلومه که خوندیم. اوه، خیلی میخکوب کننده بود. واقعاً یه رمان پرکشش. فقط لذتبخش.
کارِت تموم شد؟ فکر کنم آره.
خواهش میکنم، برو. باشه.
آره.
چی؟ هیچی.
پس این قضیهی تیغ جراحی، تئوری زامبیمون رو سوراخ کرد، نه؟
زامبیِ کاربلد؟ دکتر کوئین، زامبیِ طبیب.
شاید داریم اشتباه میزنیم، دین، دنبال جسدهای تیکه تیکه شده میگردیم.
پس دنبال چی بگردیم؟ بازماندهها.
این غذای زامبی نیست. این سرقت اعضاست.
همهی اینا رو دیروز به پلیس گفتم. دیگه نمیخوام راجع بهش حرف بزنم.
فقط چند تا سؤال، آقا.
آقا، من تازه کلیهم رو دزدیدن. خستهام.
زود کارمون تموم میشه و میریم. نمیخوای یارو رو بگیریم؟
کلیهم رو برمیگردونه؟
آقا، آخرین چیزی که یادتونه چیه؟ شارژ کردن پارکومتر.
از پشت بهم حمله شد و بعد بیدار شدم دیدم به یه میز بستهام.
و بعد بدترین دردی که میتونید تصور کنید، بلکه بدتر از اون.
و بعد دوباره بیهوش شدم، خدا رو شکر.
و بعد با فریاد تو یه متل بینام و نشون بیدار شدم.
تو یه وان پر از یخ.
چیزی از جراحی یادتونه؟
اون یارو چه شکلی بود؟ جزئیاتی از اتاق؟
حالا بذارید فکر کنم.
آره.
یه چیز داره یادم میاد. میدونید چی یادمه؟
اینکه کلیهام رو از بدنم بریدن.
پس من یه تئوری دارم. آره؟
با دکتر آقای گیگلز حرف زدم.
معلوم شد برشهاش با نخ ابریشم دوخته شده بود.
عجیبه. آره، الان هست.
ولی ابریشم قبلاً نخ جراحیِ محبوب بود، تو اوایل قرن نوزدهم.
مشکلساز بود. بیمارها عفونتهای شدیدی میگرفتن.
میزان مرگ و میر وحشتناک بود.
چه روزگار خوبی. آره.
پس دکترها هر کاری میکردن تا از پخش شدن عفونت جلوگیری کنن.
یکی از راهها استفاده از کرم مگس بود. داداش، دارم غذا میخورم!
واقعاً هم کار میکرد چون کرمها بافت مرده رو میخورن و بافت سالم رو دستنخورده میذارن.
این رو داشته باش، وقتی یارو رو پیدا کردن، تو حفرهی بدنش پر از کرم مگس بود.
داداش، دارم غذا میخورم! باشه، بذار ببینم درست فهمیدم یا نه.
پس دارن مردم رو سلاخی میکنن. آره.
یه جراحیِ عتیقه و قدیمی، یه جور، امم، سرقت عضو.
چرا همهی اینا آشنا به نظر میاد؟ قبلاً شنیدی.
وقتی بچه بودی.
از بابا.
دکتر بنتون.
یه دکتر واقعی که تو نیوهمپشر زندگی میکرد، نابغه بود.
و شیفتهی کیمیاگری بود، مخصوصاً اینکه چطور میشه تا ابد زنده موند.
پس تو سال ۱۸۱۶ دکتر مطبش رو رها میکنه.
درسته، آره، هیچکس تا ۲۰ سال ازش خبری نمیشنوه.
و مردم کمکم مرده پیدا میشن.
مرده یا با یه عضو گمشده، یا یه دست یا یه عضو دیگه.
هر کاری که میکرد جواب میداد. و داشت زنده میموند.
اعضاش فرسوده میشد، جایگزینشون میکرد.
بابا شکارش کرد و قلبش رو درآورد.
آره، فکر کنم دکتر یه قلب جدید گذاشته.
باشه، پس کجا دست به کار میشه؟
بنتون خیلی حساسه که آزمایشگاهش رو کجا راه بندازه.
جنگل انبوه رو دوست داره.
با دسترسی به رودخونه یا جوی آب یا یه نوع آب شیرین.
چرا؟ چون اونجاست که...
دوست داره صفرا و روده و مدفوع رو خالی کنه.
هنوز اشتهات کور نشده؟
اوه، عزیزم، نمیتونم از دستت عصبانی بمونم.
هیس.
نه، خواهش میکنم.
نه، نه.
نه.
نه.
پس همهی اینا کلبههای شکار قدیمیان. سالهاست که متروکه شدن.
پس دیگه منتظر چی هستیم؟
بابی؟ هی. فکر کنم بالاخره یه سرنخ از بلا پیدا کردم.
گوش میدم. روفوس ترنر.
اینم یه جور کثافتکاریه؟
شکارچیه، یا حداقل قبلاً بود. حالا چی؟
بیشتر یه گوشهنشینه. کنارش یه خورده هم خرید و فروش میکنه.
خلاصه من ماهها پیش دربارهی بلا خبر داده بودم.
همین الان زنگ زد، گفت یه زن باهاش تماس گرفته، میخواست یه چیزایی بخره.
و فکر میکنه بلاست؟ لهجه بریتیش.
با اسم مینا چندلر خودش رو معرفی کرده بود. قبلاً هم از این اسم استفاده کرده بود.
کارِ بیدقتیه، که با یکی از دوستای قدیمیت تماس بگیری؟
دوست؟ ۱۵ ساله که ندیدمش.
و از اون آدمایی نیست که کارت تبریک بفرسته. شک دارم که اون بدونه من میشناسمش.
کنعان، ورمونت.
ممنون، بابی، داریم میایم. یه چیز دیگه.
یه بطری جانی واکر بلو بیار.
باشه.
داریم میریم دنبال بلا.
چی؟ وایسا... یه لحظه. وسایلت رو بردار، وقت نداریم.
ببین، فکر میکنم باید همینجا بمونیم و این پرونده رو تموم کنیم.
دیوونه شدی؟ محاله کلت دست اون باشه.
اون مال ماهها پیش بود. احتمالاً تا به دستش رسید فروختش.
خب، پس من میکشمش. دو سر بُرد. دین!
سم، داریم میریم.
نه. چرا لعنتی؟
دین، همین الان اینجا، اینه که قراره نجاتت بده.
چی؟ دنبال یه هیولا گشتن؟ دنبال جاودانگی گشتن.
ببین، بنتون نمیمیره.
اگه بفهمیم چطور این کار رو کرده، میتونیم برای تو هم انجامش بدیم.
چی؟ باید بمیری تا بری جهنم.
پس اگه هرگز نتونی بمیری... وایسا، وایسا، وایسا. یه لحظه صبر کن.
No comments yet. Be the first to leave one.