The first 200 lines.
فرمانده ساریا. حالت چطوره رفیق؟
رفیق شاماران توی قلمرو داعش ناپدید شده.
الان آسیبپذیره و انتخاب دیگهای نداره، لعنتی.
برای ایاد میگیریش.
اسفینکسم. همهجا دنبالت میگردن.
تفنگ رو بنداز. به دختره نگاه کن!
دزدیدنش و بهعنوان برده فروختنش.
فکر میکنی من این وضع رو میخوام؟
تو قاتل نیستی؛ اصلاً داعشی هم نیستی.
میخوام دختره رو ببری یه جای امن.
باشه، آماده شو.
و حالا چیزی که هر روز نمیبینیم: یه جهادی اهل تگزاس.
بیاید اینجا. به ما بپیوندید.
جیک، اگه درگیر چیزی شدی، من میتونم کمکت کنم.
من درگیر هیچچیزی نشدم.
فقط دلم برات تنگ شده.
- اون مسئول پولها رو تحویلشون میدم. - مسئول پولها؟
آمریکاییه. تحویلش میدم به شما،
و در عوض منو از اینجا بیرون میبرید، باشه؟
FILAMINGO-INTRO
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
خائن رو اینطوری به سزای کارش میرسونن.
درخواستت رو با بقیهٔ شیخها مطرح کردم.
مطمئنی؟
بله.
توی شورای نظامی جایگاه بالایی داری.
اگه بری شورای مالی، باید از صفر شروع کنی.
آدمهای خودشون رو دارن و تو زیر نظر اونا کار میکنی.
باشه.
میخوام از دولت اسلامی بیشتر یاد بگیرم.
خدا قوتت بده.
ممنون، شیخ.
بیا تو.
ببخشید، شیخ.
آدمهای شورای مالی اومدن ببرنتون جلسه.
ابو مصعب،
من عبدالرحمانم.
باشه.
یپژ پیش میره، زمین و آسمون میلرزه!
ممنون.
ساریا.
دارم میام.
منبعم میگه داعش ممکنه هر روز به این سه شهر حمله کنه.
این رو بگیر.
میخوان منزویمون کنن و از مرز ترکیه دور نگهمون دارن.
- چند تا نیرو؟ - هنوز نمیدونم. بهزودی میفهمم.
نمیتونیم از هر سه نقطه دفاع کنیم. نیروی کافی نداریم.
دارم سعی میکنم چیزی به دست بیارم که کمکمون کنه.
چیزی که موساد و آمریکاییها بهش نیاز دارن.
اونوقت مطمئنم کمکمون میکنن.
میرم منبعم رو ببینم؛ شاید یه هدف مهم داعشی بهم بده.
برای این نقاط دیدهبان میفرستم
و یه نقشه برای دفاع از روستاها میچینم.
تمام تلاشمون رو میکنیم.
تا وقتی کمک جور کنی، سعی میکنیم امیدوار بمونیم.
باید برای دختره یه یونیفرم پیدا کنی.
برای موندن اینجا خیلی کوچیکه.
غریزهٔ خوبی داره. آموزش ببینه از پسش برمیاد.
شاماران. قرار نیست بمونه.
پس کجا بره؟
میفرستیمش اردوگاه پناهندهها. اونجا براش بهتره.
تنهایی؟ زنده نمیمونه.
اینقدر میخوایش؟ خودت ازش مراقبت کن.
فکرش رو میکردم.
ساریا، چرا برگشتی؟
یعنی چی چرا؟
جای من اینجاست. خونهم اینجاست، نه پاریس. واسه همین.
میتونیم این نبرد رو ببریم.
دختره میتونه بمونه، ولی فقط یکی دو روز، باشه؟
اینجا از اردوگاه پناهندهها بدتره. اینجا دوام نمیاره.
دیگه این رو نگو.
دورت رو نگاه کن. ازم میخوای از سه روستای دیگه هم دفاع کنم،
در حالی که مطمئن نیستم همین پایگاه رو هم بتونیم نگه داریم.
اگه اینجا سقوط کنه، قامشلی هم از دست میره.
الی!
آره. یعنی واقعاً چه احمقیه.
ولی میدونی خوششون نمیاد
با بچهها دربارهٔ چیزای خارج از برنامهٔ درسی حرف بزنیم.
خدا نکنه توی کلاس یه گفتوگوی واقعی داشته باشیم.
آره.
چی؟
میخواستی چی بگی؟
هیچی. بیخیال.
خب، میخوای چی کار کنی؟
نه. الی، بگو ببینم چی میخواستی دربارهش حرف بزنی؟
باز هم همون... اوزیریسه.
- داعش. - هرچی. الی، دیگه ولش کن.
داری وسواس میگیری.
باورت نمیشه اونجا چه خبره. دیوونهکنندهست.
نمیفهمم چرا کسی دربارهش حرف نمیزنه،
یا اصلاً چطور میتونن دربارهٔ چیز دیگهای حرف بزنن.
چون مردم خودشون هزار جور گند و گرفتاری دارن؟
ببین عزیزم، میفهمم.
خیلی وقته خوش نگذروندی.
بحث این نیست.
بعد از این همه سال دوباره به جیک فکر میکنی،
و یادت میاد قبلاً چه چیزایی داشتی.
بدنت هم یادش میاد الان به چه چیزایی نیاز داره.
شنیدم دنبال تغییر شغلی هستی.
پس تو از شورای مالیای؟
رئیس کمیتهام.
بیشتر خارجیهایی که میان اینجا
علاقهای به کارهای اداری ندارن.
برای چیزای دیگه میان.
تو عضو شورای جهادِ رقهای.
سمت خیلی خفنیه.
آره... تمام عمرم جنگیدم.
حالا میخوام یه کار تازه بکنم.
میخوام یه چیزی بسازم.
پس اگه یه فرصت بهم بدی...
خودت میبینی.
بیا یه قدمی بزنیم.
- «حرومزاده»، شاماران. - منظورت «سلام»ه.
فرانسوی رو کجا یاد گرفتی؟
مامانم. معلم بود.
خونه فرانسوی حرف میزدید؟
وقتی جنگ شروع شد، شروع کرد بهمون یاد دادن.
تا بتونیم فرانسوی حرف بزنیم
وقتی از اینجا رفتیم.
برید؟ فرانسه؟
نه. توی بلژیک فامیل داریم.
خونهتون کجاست؟
- حلب. - حلب...
خانوادهات هنوز اونجان؟
پس مادرت کجاست؟
بیا.
آخرین فرصته. بیا.
شاید ظاهر اینجا چیز خاصی نباشه، ولی برای من خیلی مهمه.
میدونی شورای من چی کار میکنه؟ پولمون از کجا میاد؟
فقط کلیتش رو میدونم.
بیشترش از نفته، ولی مالیات هم هست، درسته؟
مالیات نه. زکات. صدقه.
زکات، آره.
یعنی بازرگانها خودشون داوطلب میشن پولشون رو
برای هدف ما ببخشن، آره؟
الحمدلله.
نه، نه! هدیهست، هدیهٔ خودمه.
خدا حفظت کنه.
ممنون.
خدا خیرت بده.
خدا تو و دولت اسلامی رو حفظ کنه.
دونهای ۱۲۵ لیر. عجب سیب گرونِ لعنتیه.
فرض کن به اون مرد ۵۰ لیر بدم.
لازم نیست در عوض کاری بکنه؛ همینجوری ۵۰ لیر میگیره.
یه انتخاب دوم هم بهش میدم: شیر یا خط.
اگه درست حدس بزنه، ۱۰۰ لیر میگیره.
اگه اشتباه حدس بزنه، هیچی نمیگیره.
تنبیه نمیشه، فقط سودی نمیکنه.
فکر میکنی کدوم رو انتخاب میکنه؟
اسلام قمار رو حرام کرده.
فقط یه مثاله.
کدوم رو انتخاب میکنه؟ ۵۰ لیر یا شیر و خط؟
خب، ۵۰ لیر رو برمیداره دیگه، نه؟
مطمئنم درست میگی،
با اینکه از نظر ریاضی، ارزش مورد انتظار هر دو حالت یکیه.
بیشتر آدمها روانی به قضیه نگاه میکنن.
مردم ریسکگریزن.
شانسِ بردن ۱۰۰ لیر رو نمیخوان؛ ۵۰ لیرِ همین الان رو میخوان،
مخصوصاً توی سوریه بعد از سه سال جنگ.
هرچی بیشتر برای از دست دادن داشته باشی،
کمتر خودت رو به خطر میاندازی.
صبر کن، صبر کن یه لحظه.
از بازرگانهای رقه میترسی؟
هیچ مردی اینجا وقتی روبهروی ما باشه خودش رو به خطر نمیاندازه.
داری از ترس حرف میزنی، ولی ترس رو همین الان هم داریم.
چیزی که لازم داریم ثباته.
باید حس کنن رفاه اقتصادیشون به ما بستگی داره.
اینکه اگه بخوایم میتونیم پول سرشون بریزیم.
پس برادر ابو مصعب، سیب ۱۲۵ لیری
برای رسوندن این پیام، قیمت خیلی کمیه.
یادت هست چطور ازش استفاده کنی؟
سمت من نشونه نگیر. امروز قصد مردن ندارم.
حالا امتحان کن.
وقتی توی خطریم، وقتی میترسیم، دو انتخاب داریم.
بجنگیم یا فرار کنیم.
هیچوقت نباید خشکت بزنه. فهمیدی؟
فرض کن تصمیم گرفتی بجنگی. چی کار میکنی؟
تفنگ رو برمیداری و شلیک میکنی.
قبل از اینکه بکشنت، میکشی.
فهمیدی؟
فرار یعنی دور بشی. قایم بشی.
مطمئن شی دشمنت نمیتونه بکشَت.
حالا یه بازی میکنیم. برو قایم شو.
تا بیست میشمرم، باشه؟
قایم شو و همونجا بمون.
تحت هیچ شرایطی از مخفیگاهت بیرون نیا.
فهمیدی؟
برو، بدو.
یک، دو، سه...
چهار، پنج.
نسرین، یه لحظه بیا بیرون. یه چیزی یادم رفت بهت بگم.
نسرین، این جزو بازی نیست. بیا بیرون.
نسرین؟
نسرین، صدای منو میشنوی؟
نسرین؟
بیا بیرون.
اولین بار بود صدای تیر میشنیدی؟
چرا ناله میکنی؟ که بچه نیستی.
حالا خودت شلیک میکنی.
اونجا، سمت سنگها نشونه بگیر.
No comments yet. Be the first to leave one.