The first 200 lines.
هر کدوم از این پالایشگاهها ماهی یه میلیون درآمد دارن.
خب، نظرت دربارهٔ اینجا چیه؟
بگو ببینم، واقعاً چه نقشهای تو سرته؟
اون مرد ریشو... اسمش ناصره؟
- باهام از بالا حرف نزن. - هیچوقت.
و باهام مثل اون زنهای دیگه رفتار نکن.
من ازت محافظت میکنم.
صدها زن رو داعش دزدیده.
داعش زنها رو به اردوگاهِ درهٔ الدیجان میبره.
ولی اونجا شدیداً محافظت میشه.
دلیلی مهمتر از نجات اون زنها برای جنگیدن هست؟
یپژ ازت محافظت میکنه.
مادرم و بقیهٔ زنها رو آزاد میکنن؟
همه رو آماده کن؛ امشب حمله میکنیم.
روین، برو جلو.
روین!
میدونستن داریم میایم!
FILAMINGO-INTRO
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
یالا!
لعنتی!
آره!
ساریا، تأییدش کردن.
آمریکاییها میخوان داعش رو بمبارون کنن.
کی؟
ممکنه... چند روز دیگه. حتی چند هفته.
چند هفته؟
قرار نیست اردوگاه زنها رو بمبارون کنن.
توی فهرست اولویتهاشون نیست.
اولویت اولشون زیرساخت نظامی داعشه.
منم از این قضیه ناراحتم.
متأسفم، رفیق.
فکر میکردم از پسش برمیایم.
شهیدها هیچوقت نمیمیرن.
شهیدها هیچوقت نمیمیرن.
بریم.
- بعداً میبینمت. - برو.
چند روز دیگه میرم دمشق،
تا برای گزارشم یهسری مطالب بیشتر جمع کنم.
مگر اینکه چیزی بخوای بهم بگی.
فرمانده؟
اون دختر پیش شما میمونه؟
اون جزو گزارش تو نیست. بیخیالش شو.
وقتی رفتیم تو، فاصلهت رو حفظ کن.
روین همیشه داوطلب میشد
که قبل از همه بره جلو.
دلداریم نده.
میخوام بدونم
چه بلایی سرش اومد.
افتادیم توی کمین.
توی راهتون کمین کردن...
کجا؟ حق دارم بدونم.
خواهش میکنم.
بهم بگو.
تروریستها نزدیک رقه یه اردوگاه زندان زنها دارن.
سعی کردیم خودمونو بهشون برسونیم.
تصمیم من بود.
همه...
همهش تقصیر منه.
داستان زنهای سابین.
میشناسیش؟
بعد از اینکه رومیها زنهای سابین رو دزدیدن،
پادشاهشون تصمیم گرفت برای پس گرفتنشون بجنگه.
ولی وقتی التماس زنها رو شنید،
که هیئتی فرستاده بودن و میخواستن توی روم بمونن،
تصمیم گرفت جنگ رو لغو کنه،
و زنها هم همونجا موندن. توی روم.
میدونی چرا زنها انتخاب کردن توی روم بمونن؟
انتخاب نکردن.
این شکلیه که داستان توی اسطورههای رومی ثبت شده.
سابینها، اگه کسی ازشون زنده مونده بود،
احتمالاً داستان رو یه جور دیگه تعریف میکردن.
همهشون مثل همن، لازم نیست دست بزنی.
عربی بلد نیستم، ببخشید.
این همسر شیخ عبدالرحمانه!
با احترام باهاش رفتار کن، خدا لعنتت کنه!
ببخشید آقا. نمیدونستم. واقعاً عذر میخوام.
ببخشید.
- چی شده؟ - چیزی نیست، چیزی نیست.
لطفاً اشتباهم رو ببخشید.
باشه. ممنون، بفرمایید.
پول نمیخوام. افتخاره برام.
مطمئنی؟
ممنون.
سلام.
تازه از بازار برگشتم؛ سبزیجاتش محشر تازه بود،
گفتم یه سالاد درست کنم. تو هم میخوری؟
بیا، یه دستی بهم بده.
- اینجاست؟ - جیک؟
نه.
حالت خوبه؟
به نظرت حالم خوبه؟
من اینجا زندانیام.
میدونم شرایط پیچیدهست.
من نمیتونم عوضش کنم.
ولی اینجا بودن از گزینههای دیگه بهتره. مگه نه؟
مگه نه؟
پس بیا، ناهار درست کنیم.
چطور شده تو بهش میگی جیک؟
اسمش یعقوبه، ولی توی آمریکا همه جیک صداش میکردن.
خیلی وقته همدیگه رو میشناسیم،
خیلی قبلتر از اینکه...
قبل از اینکه بیاد اینجا.
پس... تو به خاطر اون اومدی اینجا،
همون موقع که توی پرواز دیدمت؟
چند سال بود همدیگه رو ندیده بودیم.
حتی یه روز نبود که من بهش فکر نکنم، یا اون به من.
هیچوقت حس نمیکردم بقیه زبان منو میفهمن،
فقط اون میفهمید.
پس... اصلاً چرا از هم جدا شدین؟
خودت چی؟ کسی هست که منتظرت باشه؟
الی، باید کمکم کنی.
فقط میخوام برگردم خونه. خواهش میکنم.
التماست میکنم.
بگو... نمیدونم، بگو فرار کردم.
خواهش میکنم.
واقعاً نمیفهمم چرا اینقدر ناسپاسی.
بعد از همهٔ کارهایی که من و جیک برات کردیم.
الی، خواهش میکنم.
فقط کمکم کن.
چرا اینقدر ساکت شدین؟
داشتین دربارهٔ من حرف میزدین؟
مایکه، بیا.
الی...
- خواهش میکنم کمکم کن. - متأسفم.
حالت چطوره؟
افتضاح.
حالا نقشهمون چیه؟ دوباره حمله میکنیم؟
نسرین، تموم شد. دیگه برنمیگردیم.
یعنی چی؟ همهٔ اون زنها هنوز اونجان.
تلاش کردیم. شکست خوردیم.
- نمیتونی دست بکشی. - نه، گوش کن...
نمیتونی تسلیم بشی، ساریا.
- ساریا، خواهش میکنم، بسه. - خواهش میکنم، بس کن...
همین الان بس کن!
لعنتی!
نمیفهمی حتی امتحان کردنش چقدر بیپروا و احمقانه بود؟
روین مُرد، میفهمی؟
شش تا از خواهرهام مُردن!
صدای منو میشنوی؟
میفهمی؟
همهشون مُردن، به خاطر...
به خاطر من؟
نه.
به خاطر من.
بحث تمومه.
اینجا ارتشه. یادت هست؟
هرچی بهت گفتن انجام میدی.
من نمیخواستم عضو ارتش بشم.
فقط میخواستم مادرم رو پیدا کنم.
باشه.
مشکلی نیست، برو مادرت رو پیدا کن؛ فقط یونیفرمت رو دربیار و برو.
هر کاری میخوای بکن. ولم کن.
- هی. - سلام. سلام، ربکا.
الان وقت خوبیه حرف بزنیم؟
آره. اینجا یهکم شلوغه، میدونی؟
آره، آره، حتماً. فقط...
هی، کی دوباره میتونم ببینمت؟
راستش همهمون تا یه کم دیگه میریم بار. میای؟
- خوش میگذره. - دقیقاً منظورم این نبود.
بیا دیگه. نمیدونم چند روز آینده چقدر وقت داشته باشم، پس...
آره، حتماً. بعداً اونجا میبینمت.
باشه، عالیه. اونجا میبینمت.
دنبالت میگشتم. همهچی روبهراهه؟
آره.
میتونم یه چیزی نشونت بدم؟
این کیه؟
آنا هابر.
که با اسم شاماران هم شناخته میشه.
و...
یه نامه ازش داری.
آخرین نامهش.
پیداش کردم. خودشه.
- خودش تأیید کرد؟ - نه.
از توی چشماش فهمیدم.
پیداش کردم.
خوش اومدی، شیخ.
- زود باشین، زود! - چشم، شیخ.
- یالا بچهها، عجله کنین! - ناصر.
رفیق، اینجا چی کار میکنی؟
گاهی دوست دارم خودم بیام پایین و انتقالها رو زیر نظر بگیرم.
راستش میخواستم دربارهٔ تولید نفتمون باهات حرف بزنم.
- آره؟ - آره.
فکر میکنی دربارهٔ حفاری نفت چیزی هست که به یه تگزاسی یاد بدی؟
- خفنه، نه؟ - لعنتی، محشره.
خدا رو شکر.
ببین، میشه حواست به اینجا باشه؟ یه جفت چشمِ قابلاعتماد میخوام.
- آره، حتماً. - یه کم دیگه میبینمت.
FILAMINGO-MID
ترجمه و زیرنویس توسط اپلیکیشن فیلامینگو مترجم: ZIMO
وایسا!
همونجا وایسا! تکون نخور!
من مالِ شیخ ناصر یاسین، از شورای نظامیام.
اینجا چی کار میکنی؟
من مالِ شیخ ناصر یاسین، از شورای نظامیام.
وایسا!
وایسا وگرنه شلیک میکنم!
من مالِ شیخ ناصر یاسین، از شورای نظامیام.
چطور سر از جایی درآوردی که پیدات کردن؟
حرف بزن! یالا!
No comments yet. Be the first to leave one.