The first 200 lines.
- من پلم. - ربکا.
اگه یه افسر آمریکایی رو بگیرم، چقدر سروصدا میکنه؟
خیلی خوبه.
ماشینی که صد میلیون دلار جابهجا میکرد باید بهتر محافظت میشد.
کارِ یکی از داخل بوده.
- کار تو بود؟ - چی؟
بانک.
داعش زنهای اسیر رو به اردوگاه درهٔ الدیجان میبره.
ولی اونجا شدیداً محافظت میشه.
یپژ ازت محافظت میکنه.
مادرم و بقیهٔ زنها رو آزاد میکنن؟
با ناصر یاسین در ارتباطم.
یه نقشه داریم تا کمکم کنه مردِ پول رو بگیریم.
ادامه بده.
نقشه پرریسکه و فقط با همکاری شما جواب میده.
بگو چی لازم داری.
بزرگترین مشکلمون برجهای نگهبانیان.
بدون سلاح چطور انجامش بدیم؟
سلاح داریم.
خواهش میکنم، ناصر. بدون تو نمیتونه انجامش بده.
- دخترت رو میشناسم. - نسرین؟
از اینجا میریم بیرون.
عبدالرحمان فکر میکنه بینمون یه خائن هست.
یه فهرست اسم فرستاده و اسم تو هم توشه.
تا اطلاع ثانوی اجازه نداری از رقه خارج بشی.
کجایی، ناصر؟
کجایی؟
FILAMINGO-INTRO
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
اینجا چی کار میکنی؟
باید حرف بزنیم.
به نام خدای بخشندهٔ مهربان. ستایش مخصوص پروردگار جهانیان است.
بخشندهٔ مهربان، مالک روز جزا.
تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میخواهیم.
ما را به راه راست هدایت کن؛ راه کسانی که نعمتشان دادی،
نه آنان که بر ایشان خشم گرفتهای و نه گمراهان.
آمین.
به نام خدای بخشندهٔ مهربان. ما به تو خیر فراوان عطا کردیم.
پس برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن.
اللهاکبر.
اللهاکبر.
به نام خدای بخشندهٔ مهربان. ستایش مخصوص پروردگار جهانیان است.
بخشندهٔ مهربان، مالک روز جزا.
تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میخواهیم.
ما را به راه راست هدایت کن؛ راه کسانی که نعمتشان دادی،
نه آنان که بر ایشان خشم گرفتهای و نه گمراهان.
چی شده؟
توی یکی از آپارتمانهای ابو علی انفجار شده.
توی اردوگاه کنیزها کار میکرد.
انفجار از چی بوده؟
ظاهراً داشته بمب میساخته و منفجر شده.
از افراد تو بوده؟
به بانک رفتوآمد داشته؟
گاهی.
پول حاصل از فروش کنیزها رو میآورده بانک.
شیخ، اینو توی اتاق خوابش پیدا کردیم.
بریم. آپارتمان رو نشونم بده.
خدا ازمون محافظت کرد.
اگه اون خائن توی خونهٔ خودش منفجر نشده بود،
کی میدونه دفعهٔ بعد کجا بهمون ضربه میزد.
توی اردوگاه کنیزها کار میکرد.
شاید کمک داشته؟
به عبدالرحمان هشدار داده بودم،
ولی اسم منو گذاشت توی فهرست مظنونها.
متأسفم، برادر ابو مصعب.
مجوزت رو پس میگیری.
باید گندی رو که اون مرد بالا آورده جمع کنیم.
نقشه جواب داد؟
آره.
دیگه دنبالت نیستن؟
نقشه رو تا آخر انجام میدی؟
انشاءالله.
حالت خوبه؟
اون مرد مُرد؟
آره.
تو کسی رو نکشتی.
قبلاً یه نفر رو کشتم.
همون پیمانکاری که ما رو برد. بهش شلیک کردم.
اگه بتونم فرار کنم،
تو رو هم با خودم میبرم.
تو فکر میکنی همهٔ دنیا
همین شکلیه،
ولی جاهای امنتری هم هست.
اگه همهچی طبق نقشه پیش بره،
توی سوریه پیش فرمانده ساریا میمونم.
سلاح ندارین. نیروی کافی هم ندارین.
چطور میخواین به اینجا حمله کنین؟
تازه اگه هم بکنین،
توی شهر بالای تپه صدها سرباز هست!
یه راهی پیدا میکنیم.
زنهایی اینجا هستن که میتونن کمک کنن. میتونیم چند تا چاقو جور کنیم...
نه.
نباید به کسی بگی. نمیدونیم به کی میشه اعتماد کرد.
فکر میکنی هیچکدوم از این زنها به اون حیوونها کمک میکنن؟
آدم وقتی مستأصل باشه هر کاری میکنه.
باورم کن.
از نسرین برام بگو.
بعد از اینکه از هم جدا شدیم نمیدونم چی شد.
سعی کردم ازش محافظت کنم، ولی...
هیچکس بهش دست نزد. قول میدم!
هیچکس!
اگه زنده از اینجا بیرون نرفتم، یه زندگی بهتر یه جای دیگه براش بساز.
امروز نمیمیری.
منم نمیمیرم.
هردومون برمیگردیم پیش نسرین.
بذار کمکت کنم.
راه بستهست؛ ماشین نمیتونه به محل برسه.
آره، درسته.
آره.
هی. زنگ زدم بگم رسیدم سر کار.
دارم شیفتم رو شروع میکنم.
باشه. پس امروز انجامش میدیم؟
- وسایل رو داری؟ - معلومه.
الان اوضاع چطوره؟
اینجا یه کم خلوت شده؛ از دیروز همینطوریه.
یعنی چی؟
معمولاً این ساعت هم سرباز بیشتره،
ولی نمیدونم چرا اینجا خیلی خلوت شده.
خیابونها هم خلوتترن.
باشه.
بعداً دوباره بهت زنگ میزنم.
- سلام. - سلام. خوبی؟
خوبم. تو شهری؟
آره، ۴۸ ساعت برگشتم، بعد دوباره میرم.
پیامت رو شنیدم.
امشب باید همدیگه رو ببینیم.
عالیه. کجا؟
همون جایی که اولین بار همدیگه رو دیدیم چطوره؟
- چه بامزه... ساعت پنج خوبه؟ - آره، پنج عالیه.
- خوبه. اونجا میبینمت. - آره، میبینمت...
ولی ربکا... - آره؟
واقعاً امشب اجازه داری بیای بیرون؟
منظورت چیه؟
فکر میکردم امروز روز مهمیه.
میدونی... حملههای هوایی.
کی اینو بهت گفته؟
هیچکس. فقط یه شایعهست، نه؟
پشت تلفن نمیشه دربارهش حرف زد. وقتی همدیگه رو دیدیم میگم.
ولی نگران نباش؛ اجازه دارم از پایگاه بیام بیرون.
- همین الانم مرخصیام. - باشه، پس ساعت پنج میبینمت.
- عالیه. خداحافظ. - باشه، خداحافظ.
- آره. - سر جامم، همهچی آمادهست.
باشه، ولی تا مجبور نشدی از گوشیت استفاده نکن.
گوش کن، اون چیزی که دارن برنامهریزی میکنن خیلی زود اتفاق میافته.
و خیلی هم بزرگه.
مطمئنی؟ کسی بهت گفته؟
اون آمریکاییه. خیابونها و بارها خالیان.
داره اتفاق میافته، باورم کن.
- به کس دیگهای گفتی؟ - نه.
خوبه. نگو.
خودم به آدمهایی که باید بدونن خبر میدم.
- فهمیدم. - موفق باشی، برادر.
- کجاست؟ - لطفاً.
مسلسل.
دربارهٔ بمبها... ببخشید، شیخ.
باید حرف بزنیم. خصوصی.
لطفاً.
- چی؟ اگه دربارهٔ خائنه... - نه.
آمریکاییها میخوان حمله کنن.
بخش اطلاعاتمون داره حرکتهاشون رو ردیابی میکنه.
اینجا رو هم میزنن.
تو میدونستی.
سه روز دیگه اتفاق میافته.
منبع من فکر میکنه زودتر باشه. شاید همین امروز.
- باید هشدار بدیم. - نه، نه.
نمیخوایم توان اطلاعاتیمون لو بره.
آمریکاییها نباید بفهمن ما چی میدونیم.
تصمیم گرفته شده فقط رهبران برن زیر زمین.
تو هم شاملش میشی، عبدالرحمان.
بقیهٔ آدمهامون چی؟
هرچقدر لازم باشه قربانی میکنیم.
خدا روح شهدا رو رحمت کنه.
شیخ، اصلاً قصد داشتی به من خبر بدی؟
معلومه، برادر. فقط فکر میکردم وقت بیشتری داریم.
یالا... یالا...
دیگه بچه نیستین.
اون دیگه دوستت نیست.
الی!
- الی! - چی شده؟
قراره حملهٔ هوایی بشه؛ باید بریم یه جای امنتر.
ولی جیک، اینجا منطقهٔ مسکونیه. نمیتونن بمبارونش کنن.
ریسکش رو نمیکنیم.
- باشه، میرم وسایلم رو جمع کنم. - نه، همین الان باید بریم.
از اینجا به بعد خودتی.
بریم.
برو اون ساختمون متروکه.
داخلش قایم شو.
اگه برنگشتم...
میفهمی باید چی کار کنی، نه؟
باید همین مسیر رو بری تا به منطقهٔ کُردها برسی.
یه تفنگ بهم بده.
باشه.
موفق باشی، نسرین.
خدا به همراهت.
دروازه رو باز کن!
- صبح بخیر بچهها. - صبح بخیر، شیخ.
من ابو مصعبم.
شورا فرستادم که یهسری چیزها رو بررسی کنم.
شما جای تیم ابو علی اومدین؟
آره، بهخاطر اتفاقی که افتاد گفتن بیایم.
No comments yet. Be the first to leave one.