The first 200 lines.
و حالا چیزی که هر روز نمیبینیم:
یه جهادی اهل تگزاس.
بیاید اینجا. به ما بپیوندید.
نمیتونم از فکر چیزی که بینمون بود بیام بیرون.
میخوام لمست کنم.
تو نمیخوای؟
فقط بگو چی لازم داری.
- راهاندازی پالایشگاههای سیار. - من میتونم انجامش بدم.
منم فکر میکنم میتونی.
این یارو هدف جدیدته.
فکر کردی من یه احمقِ لعنتیام، ناصر؟!
باید از اینجا برم، به هر قیمتی.
اومدم مقالهام رو تموم کنم. اسمش رو هم پیدا کردم: شاماران.
میدونم میشناسیش.
- باید برای دختره یه یونیفرم پیدا کنی. - برای موندن اینجا خیلی کوچیکه.
غریزهٔ خوبی داره.
ساریا رو راضی میکنم تو رو با خودش ببره.
یپژ ازت محافظت میکنه.
مامانم و بقیهٔ زنها رو هم آزاد میکنن؟
پناه بگیرید!
نه!
چرا؟!
شاماران مرده. کسی صدای منو میشنوه؟
FILAMINGO-INTRO
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
دیدی آنا این نامه رو بنویسه؟
اسمش آنا بود؟
برای کیه؟
پدر و مادرش.
میخوای بفرستیش؟
گفت میتونم اینجا بمونم.
دربارهٔ پیمانکاره بهش گفتم.
همون پیمانکار؟
همونی که مامانم رو فروخت.
به شاماران گفتم و اون گفت میتونم پیش تو و یپژ بمونم.
گفت اینجا امنم.
شهدا هرگز نمیمیرن!
داریم میبازیم.
هر روز داعش نیروی بیشتری جذب میکنه
و هر روز ما شهیدهامون رو خاک میکنیم.
یه جا حق با توئه، رفیق ساریا.
دشمن بیوقفه نیرو جذب میکنه؛ ما هم باید همین کار رو بکنیم.
میری بیرون و رفیقهای تازه جذب میکنی. فهمیدی؟
جذبشون میکنیم که بفرستیمشون سمت مرگ.
میخوای مبارزه رو ول کنی؟
- یونیفرمت رو آویزون کنی؟ - نه.
من برای تمام عمرم به این راه متعهدم.
درسته.
ولی بدون روحیهٔ مبارزه، اینا فقط حرفن.
یادت نره ساریا،
انتخاب دیگهای نداریم.
دارم میرم مأموریت. تو هم باهام میای.
چیه؟
املت، پنیر بز، زیتون، پیتا، پیاز.
خب، بعدش بوسیدنت خیلی جذاب میشه!
تو چی سفارش دادی؟
تاکوس از «تو پادره».
محاله اونجا هنوز باز باشه.
ناچو گرفتم،
هالوپینیوی سرخشده و...
- تاکیتو! - خدای من.
داری منو میکشی، اِل.
حجم غذاهاشون دیوونهکنندهست.
مجبورم نصفش رو بریزم دور.
ولی میدونی چی کاملش میکرد؟
آبجو.
یا شراب.
ممنونم که الکل نمیخوری، الی. واقعاً ممنون.
سخت نیست؟
این همه محدودیت و قانون.
لباس، موسیقی، هنر.
یعنی بعضی چیزهاش رو میفهمم،
حتی از نظر اجتماعی با بعضیهاش کنار میام،
ولی بعضی چیزها...
زندگی اینجا سادهست.
به چیزی بزرگتر از خودمون ایمان داریم.
اینجا ظرف غذاهامون اندازهٔ لگن نیست، اِل.
- اینهمه مصرف و آلودگی نداریم. - آره، ولی میجنگید و میکشید.
مگه آمریکا این کار رو نمیکنه؟
اینجا وسط جنگ داخلیایم.
اِل، میجنگیم و میکشیم، ولی میبریم. قول میدم،
و خشونت تموم میشه.
خودت این رو یادم دادی، یادت هست؟ «همیشه چنین بر ستمگران.»
پس نگو برای یه هدف درست
هر از گاهی خون ریختن قابل توجیه نیست.
«همیشه چنین بر ستمگران.»
خدایا، چقدر دلم برای حرف زدنهامون تنگ شده بود.
بعضی وقتها همهچی اینجا اینقدر پوچ بهنظر میاد.
خیلی دلم برات تنگ شده، جیک.
چی؟
چرا نمیای اینجا؟
جدی میگم.
- چی؟ چطوری؟ نمیتونم. - راههایی هست.
اینجا دارم کارهای مهمی میکنم.
میخوام بهم افتخار کنی. پشتم باشی.
پشتت باشم؟
اونطوری منظورم نبود.
میخوام با هم باشیم.
اینجا رو دوست داری، اِل. با هم هم هستیم.
نه. نمیتونم. ببخشید.
متأسفم.
باید برم.
فردا صبح باهام حرف میزنی؟ یعنی صبحِ من؟
مطمئن نیستم. سعی میکنم.
خداحافظ، الی.
سلام.
داری میری مأموریت؟
چیزی نیست که به درد تو بخوره.
قبل از رفتنت میتونم چند سؤال خارج از ضبط بپرسم؟
نه واقعاً، مکس. باید برم.
دیروز مراسم شاماران بود. پس واقعاً وجود داشته.
- ظاهراً. - میتونی دربارهش بهم بگی؟
ببخشید، خیلی خوب نمیشناختمش.
چرا روی تابوتش هیچ عکسی نبود؟
- مکس، چی میخوای؟ - شنیدم اهل اینجا نبوده.
اهل اینجا؟ خوبه نگفتی «بومی».
یه میهنپرست کرد بود. برای ما یعنی اهل همینجاست.
چرا هیچکس حاضر نیست دربارهش حرف بزنه؟
شایعه شده خارجی بوده؛ فرانسویزبان.
دقیقاً همون اطلاعاتی که من داشتم. درسته؟
توی روستای ما مردی بود که الان باید حدود شصت سالش باشه.
بچه که بود، یه گربهٔ قرمز پیدا کرد که ماشین زده بودش.
پسر حساسی بود؛ بردش خونه و ازش مراقبت کرد
تا خوب شد.
یه روز پسره برگشت خونه و دید گربه نیست.
بهجاش یه مرد مو قرمز توی اتاق نشیمن نشسته بود.
معلوم شد اون گربهٔ معمولی نبوده؛ یه جن بوده.
جن هم برای تشکر، قدرت درمان بهش داد.
از اون به بعد همهٔ اهالی روستا برای درمان پیشش میرفتن.
خیلی دوست دارم ببینمش.
- درمانگر رو؟ یا جن رو؟ - هر دو رو.
اینجا شایعه زیاده، مخصوصاً وقت جنگ.
من که همهشون رو باور نمیکردم.
نمیدونم چرا نمیخوای دربارهش حرف بزنی،
ولی میدونم یه داستانی پشتشه و بالاخره پیداش میکنم.
اگه کمکم کنی، شاید بتونی روی روایتی که منتشر میشه اثر بذاری.
موفق باشی، مکس.
اگه یه گربهٔ قرمز اومد دیدنت خبرم کن.
نَس، منم.
جیک پنج دقیقه دیگه میاد دنبالم.
ناصر...
داری برای یه خیال عزاداری میکنی، رفیق.
هر کاری هم براشون میکردی،
خودت میدونی هیچوقت نمیذاشتن از اینجا بری.
از نظر اونا تو تروریستی.
نه گذرنامه داری، نه پول.
همین که پا از «دولت» بیرون بذاری، مردی.
اصل قضیه همینه...
اونا نمیذاشتن،
ولی اون میذاشت.
قبولش کن.
الان اینجا خونهٔ توئه، خدا رو شکر.
بیاید کلاً همهش رو بذاریم پشت سرمون.
من هم باهات میام.
اومد.
- سلام. - سلام.
- پل هم میتونه باهامون بیاد، نه؟ - آره، حتماً.
ممنون، شیخ.
بریم.
فرمانده ساریا، شاگردِ رفیق شهیدمون آدار.
با وجود سن کمش،
توی سختترین نبردها جنگیده.
یکی از قویترین رفیقهای ماست.
بهتون خوشآمد میگیم.
ممنون که پذیرفتیدمون.
از خط مقدم براتون خبر آوردیم.
دشمن خیلی قویتر شده و بیوقفه حمله میکنه،
ولی از مقاومتی که میبینه غافلگیر شده.
پسرها، دخترها و رفیقهامون بیترس جنگیدن
و جلوی پیشروی دولت اسلامی رو گرفتن.
با این حال، یه درخواست ازتون دارم.
به داوطلب نیاز داریم.
سه تا پسرم توی یگانهای مدافع خلق هستن.
چهار تا نوه دارم.
یکی از پسرهام هم شهید شده.
حالا از دخترهامون حرف میزنی؟
میخوای اونا هم مثل تو جنگجو بشن؟
مراقبشون میمونم.
بهشون افتخار میکنید.
خوبه. با هم حرف میزنیم.
ولی تصمیم آخر با خود دخترهاست.
هرکی بخواد داوطلب بشه، جلوش رو نمیگیریم.
بریم. سوار شید.
رفقا، اسمتون چیه؟
دیانا.
جیهان، رفیق.
خداحافظی کردید؟ بهزودی راه میافتیم.
من اهل این روستا نیستم.
دیروز شنیدم یپژ میاد این روستا، منم اومدم.
سوار شو.
سوار شو.
اسلحههاتون رو توی ماشین بذارید.
- سلام. - سلام.
این برادر ابو مصعب المصریه.
توی تجارت نفت به ما کمک میکنه.
قول داده بهرهوری رو بالا ببره.
- انشاءالله. - ببینیم از پسش برمیاد یا نه.
انشاءالله.
دارن صدها بشکه بار کامیونها میکنن.
قاچاقچیها از مرز میبرنشون ترکیه.
No comments yet. Be the first to leave one.