No Man's Land

No Man's Land

Download Farsi/persian Subtitle

Season 2

Release info

No Mans Land S02E03 WEB-DL Filamingo Fa
A Commentary by filamingo_official
◥◣🔶 𝗙𝗶𝗹𝗮𝗺𝗶𝗻𝗴𝗼.𝗮𝗽𝗽 ● ZIMO 🔶◢◤

Tags

webdl
Published on: 2026-08-14
Downloads: 0
Hearing Impaired: No

Farsi/persian subtitle preview

The first 200 lines.

‏و حالا چیزی که هر روز نمی‌بینیم:

‏یه جهادی اهل تگزاس.

‏ بیاید اینجا. به ما بپیوندید.

‏نمی‌تونم از فکر چیزی که ‏بینمون بود بیام بیرون.

‏می‌خوام لمست کنم.

‏تو نمی‌خوای؟

‏فقط بگو چی لازم داری.

‏- راه‌اندازی پالایشگاه‌های سیار. ‏- من می‌تونم انجامش بدم.

‏منم فکر می‌کنم می‌تونی.

‏این یارو هدف جدیدته.

‏فکر کردی من یه احمقِ لعنتی‌ام، ناصر؟!

‏باید از اینجا برم، به هر قیمتی.

‏اومدم مقاله‌ام رو تموم کنم. ‏اسمش رو هم پیدا کردم: شاماران.

‏می‌دونم می‌شناسیش.

‏- باید برای دختره یه یونیفرم پیدا کنی. ‏- برای موندن اینجا خیلی کوچیکه.

‏غریزهٔ خوبی داره.

‏ساریا رو راضی می‌کنم تو رو با خودش ببره.

‏ی‌پ‌ژ ازت محافظت می‌کنه.

‏مامانم و بقیهٔ زن‌ها رو هم آزاد می‌کنن؟

‏پناه بگیرید!

‏نه!

‏چرا؟!

‏شاماران مرده. کسی صدای منو می‌شنوه؟

FILAMINGO-INTRO

‏حرفه‌ای‌ترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی ‏«فیلامینگو» ‏تقدیم می‌کند

‏دیدی آنا این نامه رو بنویسه؟

‏اسمش آنا بود؟

‏برای کیه؟

‏پدر و مادرش.

‏می‌خوای بفرستیش؟

‏گفت می‌تونم اینجا بمونم.

‏دربارهٔ پیمانکاره بهش گفتم.

‏همون پیمانکار؟

‏همونی که مامانم رو فروخت.

‏به شاماران گفتم و اون گفت ‏می‌تونم پیش تو و ی‌پ‌ژ بمونم.

‏گفت اینجا امنم.

‏شهدا هرگز نمی‌میرن!

‏داریم می‌بازیم.

‏هر روز داعش نیروی بیشتری جذب می‌کنه

‏و هر روز ما شهیدهامون رو خاک می‌کنیم.

‏یه جا حق با توئه، رفیق ساریا.

‏دشمن بی‌وقفه نیرو جذب می‌کنه؛ ‏ما هم باید همین کار رو بکنیم.

‏می‌ری بیرون و رفیق‌های ‏تازه جذب می‌کنی. فهمیدی؟

‏جذبشون می‌کنیم که بفرستیمشون سمت مرگ.

‏می‌خوای مبارزه رو ول کنی؟

‏- یونیفرمت رو آویزون کنی؟ ‏- نه.

‏من برای تمام عمرم به این راه متعهدم.

‏درسته.

‏ولی بدون روحیهٔ مبارزه، اینا فقط حرفن.

‏یادت نره ساریا،

‏انتخاب دیگه‌ای نداریم.

‏دارم می‌رم مأموریت. تو هم باهام میای.

‏چیه؟

‏ املت، پنیر بز، زیتون، پیتا، پیاز.

‏خب، بعدش بوسیدنت خیلی جذاب می‌شه!

‏تو چی سفارش دادی؟

‏ تاکوس از «تو پادره».

‏محاله اونجا هنوز باز باشه.

‏ناچو گرفتم،

‏ هالوپینیوی سرخ‌شده و...

‏ - تاکیتو! ‏- خدای من.

‏ داری منو می‌کشی، اِل.

‏حجم غذاهاشون دیوونه‌کننده‌ست.

‏مجبورم نصفش رو بریزم دور.

‏ولی می‌دونی چی کاملش می‌کرد؟

‏آبجو.

‏ یا شراب.

‏ممنونم که الکل نمی‌خوری، الی. واقعاً ممنون.

‏سخت نیست؟

‏ این همه محدودیت و قانون.

‏ لباس، موسیقی، هنر.

‏ یعنی بعضی چیزهاش رو می‌فهمم،

‏ حتی از نظر اجتماعی با بعضی‌هاش کنار میام،

‏ ولی بعضی چیزها...

‏زندگی اینجا ساده‌ست.

‏به چیزی بزرگ‌تر از خودمون ایمان داریم.

‏ اینجا ظرف غذاهامون اندازهٔ لگن نیست، اِل.

‏ - این‌همه مصرف و آلودگی نداریم. ‏- آره، ولی می‌جنگید و می‌کشید.

‏ مگه آمریکا این کار رو نمی‌کنه؟

‏ اینجا وسط جنگ داخلی‌ایم.

‏ اِل، می‌جنگیم و می‌کشیم، ‏ ولی می‌بریم. قول می‌دم،

‏ و خشونت تموم می‌شه.

‏خودت این رو یادم دادی، یادت ‏هست؟ «همیشه چنین بر ستمگران.»

‏پس نگو برای یه هدف درست

‏هر از گاهی خون ریختن قابل توجیه نیست.

‏«همیشه چنین بر ستمگران.»

‏خدایا، چقدر دلم برای حرف ‏زدن‌هامون تنگ شده بود.

‏بعضی وقت‌ها همه‌چی اینجا ‏این‌قدر پوچ به‌نظر میاد.

‏ خیلی دلم برات تنگ شده، جیک.

‏ چی؟

‏چرا نمیای اینجا؟

‏جدی می‌گم.

‏ - چی؟ چطوری؟ نمی‌تونم. ‏- راه‌هایی هست.

‏ اینجا دارم کارهای مهمی می‌کنم.

‏ می‌خوام بهم افتخار کنی. پشتم باشی.

‏پشتت باشم؟

‏ اون‌طوری منظورم نبود.

‏ می‌خوام با هم باشیم.

‏اینجا رو دوست داری، اِل. با هم هم هستیم.

‏ نه. نمی‌تونم. ببخشید.

‏متأسفم.

‏باید برم.

‏فردا صبح باهام حرف می‌زنی؟ یعنی صبحِ من؟

‏ مطمئن نیستم. سعی می‌کنم.

‏ خداحافظ، الی.

‏سلام.

‏داری می‌ری مأموریت؟

‏چیزی نیست که به درد تو بخوره.

‏قبل از رفتنت می‌تونم چند ‏سؤال خارج از ضبط بپرسم؟

‏نه واقعاً، مکس. باید برم.

‏دیروز مراسم شاماران بود. ‏پس واقعاً وجود داشته.

‏- ظاهراً. ‏- می‌تونی درباره‌ش بهم بگی؟

‏ببخشید، خیلی خوب نمی‌شناختمش.

‏چرا روی تابوتش هیچ عکسی نبود؟

‏- مکس، چی می‌خوای؟ ‏- شنیدم اهل اینجا نبوده.

‏اهل اینجا؟ خوبه نگفتی «بومی».

‏یه میهن‌پرست کرد بود. برای ‏ما یعنی اهل همین‌جاست.

‏چرا هیچ‌کس حاضر نیست درباره‌ش حرف بزنه؟

‏شایعه شده خارجی بوده؛ فرانسوی‌زبان.

‏دقیقاً همون اطلاعاتی که من داشتم. درسته؟

‏توی روستای ما مردی بود که ‏الان باید حدود شصت سالش باشه.

‏بچه که بود، یه گربهٔ قرمز ‏پیدا کرد که ماشین زده بودش.

‏پسر حساسی بود؛ بردش خونه و ازش مراقبت کرد

‏تا خوب شد.

‏یه روز پسره برگشت خونه و دید گربه نیست.

‏به‌جاش یه مرد مو قرمز ‏توی اتاق نشیمن نشسته بود.

‏معلوم شد اون گربهٔ معمولی نبوده؛ یه جن بوده.

‏جن هم برای تشکر، قدرت درمان بهش داد.

‏از اون به بعد همهٔ اهالی ‏روستا برای درمان پیشش می‌رفتن.

‏خیلی دوست دارم ببینمش.

‏- درمانگر رو؟ یا جن رو؟ ‏- هر دو رو.

‏اینجا شایعه زیاده، مخصوصاً وقت جنگ.

‏من که همه‌شون رو باور نمی‌کردم.

‏نمی‌دونم چرا نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی،

‏ولی می‌دونم یه داستانی پشتشه ‏و بالاخره پیداش می‌کنم.

‏اگه کمکم کنی، شاید بتونی روی ‏روایتی که منتشر می‌شه اثر بذاری.

‏موفق باشی، مکس.

‏اگه یه گربهٔ قرمز اومد دیدنت خبرم کن.

‏نَس، منم.

‏جیک پنج دقیقه دیگه میاد دنبالم.

‏ناصر...

‏داری برای یه خیال عزاداری می‌کنی، رفیق.

‏هر کاری هم براشون می‌کردی،

‏خودت می‌دونی هیچ‌وقت نمی‌ذاشتن از اینجا بری.

‏از نظر اونا تو تروریستی.

‏نه گذرنامه داری، نه پول.

‏همین که پا از «دولت» بیرون بذاری، مردی.

‏اصل قضیه همینه...

‏اونا نمی‌ذاشتن،

‏ولی اون می‌ذاشت.

‏قبولش کن.

‏الان اینجا خونهٔ توئه، خدا رو شکر.

‏بیاید کلاً همه‌ش رو بذاریم پشت سرمون.

‏من هم باهات میام.

‏اومد.

‏- سلام. ‏- سلام.

‏- پل هم می‌تونه باهامون بیاد، نه؟ ‏- آره، حتماً.

‏ممنون، شیخ.

‏بریم.

‏فرمانده ساریا، شاگردِ رفیق شهیدمون آدار.

‏با وجود سن کمش،

‏توی سخت‌ترین نبردها جنگیده.

‏یکی از قوی‌ترین رفیق‌های ماست.

‏بهتون خوش‌آمد می‌گیم.

‏ممنون که پذیرفتیدمون.

‏از خط مقدم براتون خبر آوردیم.

‏دشمن خیلی قوی‌تر شده و بی‌وقفه حمله می‌کنه،

‏ولی از مقاومتی که می‌بینه غافلگیر شده.

‏پسرها، دخترها و رفیق‌هامون بی‌ترس جنگیدن

‏و جلوی پیشروی دولت اسلامی رو گرفتن.

‏با این حال، یه درخواست ازتون دارم.

‏به داوطلب نیاز داریم.

‏سه تا پسرم توی یگان‌های مدافع خلق هستن.

‏چهار تا نوه دارم.

‏یکی از پسرهام هم شهید شده.

‏حالا از دخترهامون حرف می‌زنی؟

‏می‌خوای اونا هم مثل تو جنگجو بشن؟

‏مراقبشون می‌مونم.

‏بهشون افتخار می‌کنید.

‏خوبه. با هم حرف می‌زنیم.

‏ولی تصمیم آخر با خود دخترهاست.

‏هرکی بخواد داوطلب بشه، جلوش رو نمی‌گیریم.

‏بریم. سوار شید.

‏رفقا، اسمتون چیه؟

‏دیانا.

‏جیهان، رفیق.

‏خداحافظی کردید؟ به‌زودی راه می‌افتیم.

‏من اهل این روستا نیستم.

‏دیروز شنیدم ی‌پ‌ژ میاد این روستا، منم اومدم.

‏سوار شو.

‏سوار شو.

‏اسلحه‌هاتون رو توی ماشین بذارید.

‏- سلام. ‏- سلام.

‏این برادر ابو مصعب المصریه.

‏توی تجارت نفت به ما کمک می‌کنه.

‏قول داده بهره‌وری رو بالا ببره.

‏- ان‌شاءالله. ‏- ببینیم از پسش برمیاد یا نه.

‏ان‌شاءالله.

‏دارن صدها بشکه بار کامیون‌ها می‌کنن.

‏قاچاقچی‌ها از مرز می‌برنشون ترکیه.

More Farsi/persian subtitles for No Man's Land

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left