200 baris pertama.
بابا میخواد کارمون رو ادامه بدیم... نجات آدما، شکار موجودات.
کسب و کار خونوادگی.
بابا؟ دین!
خواب نیست. تا حالا چیزی راجع به تجربه خارج از بدن شنیدی؟
یعنی ما روحیم.
روح کسایی که نزدیک مرگان.
پسر شما داره میمیره و شما نگران کُلت هستید؟
بهم تو قلبم شلیک کن، پسرم.
داری نقشه میکشی که اون شیطان رو بیاری. یه رویارویی احمقانه و مردونه راه بندازی.
اگه اون لعنتی رو کشته بودی، هیچکدوم از اینا اتفاق نمیافتاد.
میخوام یه معامله کنم.
از آخرین رِیپِری که دیدم خوشگلتری.
کُلت و گلوله رو بهت میدم، ولی تو باید به دین کمک کنی.
پس معامله جوش خورد؟
هنوز باید یه چیزی روش بذاری.
امروز روز شانس توئه، بچهجون.
مراقب سمی باش، باشه؟
باشه. بابا؟
زمان مرگ، ۱۰:۴۱ صبح.
پادشاه آتش.
خدایا، از دلقکها متنفرم.
همیشه حالمو به هم میزنن. هیس. اون دوستشون داره.
نگاه کن چه جوری بدنشو میپیچونه.
به هر شکلی و اندازهای.
آخرین سواری، نورا.
نگاه کن مامان، یه دلقک دیگه.
چیکار میخوای بکنی؟ میخوای باباتو بترسونی؟
هِی.
مامان نگاه کن، دلقکه.
از دستش دادی.
قبل از اینکه...
قبل از اینکه...
چیزی بهت گفت؟
درباره چیزی؟
نه.
هیچی.
این ماشین چه طور پیش میره؟ کُند.
آره؟
کمکی لازم داری؟
چی؟ تو زیر کاپوتی؟
بیخیال.
پس چیز دیگه ای لازم نداری؟
تمومش کن، سم.
چی رو تموم کنم؟ اینکه بپرسی چیزی لازم دارم؟
اینکه بپرسی حالم خوبه؟ حالم خوبه.
واقعا. قول میدم.
باشه. دین، آخه...
یه هفتهست خونه بابیایم و یه بارم از بابا حرف نزدی.
میدونی چیه؟ حق با توئه.
بیا اینجا.
میخوام آروم سرمو بذارم رو شونهات.
شاید بتونیم گریه کنیم، بغل کنیم. حتی شاید آروم برقصیم.
منو دست ننداز، دین. بابا مُرده.
کُلت از دست رفته و خیلی هم احتمالش زیاده
اون شیطان پشت همه ایناست و تو داری جوری رفتار میکنی که...
یه چیزی بگو، باشه؟ لعنتی، هرچیزی بگو. عصبانی نیستی؟
نمیخوای انتقام بگیری؟
تمام روز اینجا زیر این ماشین خودتو مشغول کردی.
انتقام، هان؟ آره.
خوب به نظر میاد. سرنخی از اینکه اون شیطان کجاست داری؟
از تحقیقات بابا سر درآوردی؟ من که سر درنیاوردم.
ولی میدونی بالاخره که پیداش کنیم...
نه، صبر کن. همونطور که گفتی، کُلت نیست.
مطمئنم تو راهی برای کشتنش پیدا کردی.
ما هیچی نداریم، سم. هیچی، فهمیدی؟
ببین، تنها کاری که میتونم بکنم اینه که رو ماشین کار کنم.
خب، ما یه چیزی پیدا کردیم، باشه؟
همینم اومدم بهت بگم. یکی از گوشیهای قدیمی باباست.
یکم طول کشید ولی من صندوق صوتیشو هک کردم.
به این گوش کن.
جان، اِلن هستم. دوباره.
ببین، لجبازی نکن. میدونی که میتونم کمکت کنم. بهم زنگ بزن.
اون پیام مال چهار ماه پیشه. بابا اون رو برای چهار ماه نگه داشته؟
اِلن کیه؟ تو دفترچه بابا چیزی ازش هست؟
نه. ولی من شماره تلفنو ردیابی کردم و یه آدرس پیدا کردم.
از بابی بپرس میتونیم از یکی از ماشیناش استفاده کنیم؟
این تحقیرآمیزه.
احساس میکنم مثل مامانایی شدم که بچههاشونو میبرن فوتبال.
تنها ماشینی بود که بابی داشت و راه میافتاد.
الو؟
کسی اینجاست؟ هی.
اونو آوردی--؟ البته.
هِی، رفیق.
فکر کنم این اِلن نیست. آره.
اوه خدایا، لطفا یه تفنگ باشه.
نه. من واقعا از دیدنت خوشحالم.
تکون نخور. تکون نمیخورم. گرفتم.
باید یه چیزی رو بدونی.
وقتی تفنگ میذاری رو کسی، دقیقا نچسبونش به کمرش.
چون این کار رو خیلی راحت میکنه...
این.
سم، اینجا به کمک نیاز دارم.
نمیتونم ببینم. اصلا نمیتونم ببینم.
متاسفم، دین.
الان نمیتونم. من... یه کم دست و پام بستهست.
سم؟ دین؟
وینچستر؟
آره.
پسرِ عوضی. مامان، اینا رو میشناسی؟
آره، فکر کنم اینا پسرهای جان وینچسترن.
سلام، من النم. اینم دخترم، جو.
هی. قرار نیست دوباره منو بزنی، مگه نه؟
بفرمایید. ممنون.
اوهوم.
شما به پدرمون زنگ زدی، گفتی میتونی کمک کنی.
تو چی کمک کنم؟
خب، معلومه دیگه، اون اهریمن.
شنیدم داشت بهش نزدیک میشد.
مگه تو فصلنامه شکارچیای اهریمن مقالهای چاپ شده که من ندیدم؟
شما کی هستی؟ اینا رو از کجا میدونی؟ هی، من فقط یه سالن دارم.
ولی خب، شکارچیا هر از گاهی از اینجا رد میشن.
از جمله باباتون، خیلی وقت پیش. جان یه زمانی مثل خانواده ما بود.
اوه، آره؟ پس چرا تا حالا هیچ وقت اسمی ازت نبرده بود؟
اینو باید از خودش بپرسی.
پس دقیقاً چرا به کمک شما نیاز داریم؟
هی، منت سر من نذار. ببین، اگه کمک منو نمیخوای، خب باشه.
در هم پشت سرت محکم ببند.
ولی جان اگه شما رو نمیفرستاد اگه...
اون شما رو نفرستاد.
حالش خوبه، مگه نه؟
نه.
نه، نیست. ما فکر میکنیم کار اون اهریمن بوده.
فکر کنم قبل از اینکه اون به اهریمن برسه، اهریمن بهش رسید.
خیلی متاسفم. اشکال نداره. ما خوبیم.
میدونم چقدر به بابات نزدیک بودی... واقعاً، من خوبم.
پس ببین. اگه میتونی کمک کنی...
ما به هر کمکی که بتونیم بگیریم نیاز داریم.
خب، ما نمیتونیم.
ولی اَش میتونه. اَش کیه؟
اَش؟
چیه؟
وقت تعطیلیه؟
این اَشه؟ اوهوم. اون یه نابغهست.
باید شوخی کنی. اون نابغه نیست. اون یه رودیِ لینرد اسکاینرد (Lynyrd Skynyrd)ـه.
ازت خوشم میاد. ممنون.
فقط بهش یه فرصت بده.
باشه.
اینا حاصل یک سال کار پدرمونه.
پس ببینیم چیکار میکنی باهاش.
بیخیال. این مزخرفا واقعی نیست.
هیچ کس نمیتونه یه اهریمنو اینجوری ردیابی کنه.
بابامون میتونست.
اینا خلاصههای آماری ناپارامتریه.
همبستگیهای طیف متقاطع. منظورم اینه...
لعنتی.
اینا علامته.
فال. اگه بتونی اینا رو ردیابی کنی، میتونی اون اهریمنو هم ردیابی کنی.
میدونی، مثل خشکسالی، طوفانهای الکتریکی.
تا حالا رعد و برق بهت خورده؟
اصلاً خوشایند نیست.
میتونی ردیابیش کنی یا نه؟ آره، با این، فکر میکنم بتونم.
ولی طول میکشه. اوه، به من...
۵۱ ساعت.
هی، رفیق. آره.
راستی، من، اوه، از مدل موهات خوشم میاد.
جلوش جدی...
و پشتش مهمونی.
هی، الن، اون چیه؟
یه اسکنر پلیسه. ما، اوه، حواسمون به همه چی هست.
نه، نه، نه. اون، ام، پوشه.
اوه.
میخواستم اینو به یکی از دوستام بدم.
ولی اگه میخوای یه نگاهی بنداز.
ممنون.
مادرت اصلا چجوری وارد این کارا شد؟
بابام. اون یه شکارچی بود.
اون فوت کرد.
متاسفم.
خیلی وقت پیش بود. من فقط یه بچه بودم.
بابت بابات متاسفم.
آره.
پس، اوه، فکر کنم ۵۱ ساعت وقت دارم که هدر بدم.
شاید امشب باید...
نه، میدونی چیه؟ بیخیال.
چی؟ هیچی، فقط، اوه...
جای اشتباه، زمان اشتباه.
فکر کردم میخوای یه جمله لوس تحویلم بدی.
بیشتر شکارچیایی که از این در میان تو، فکر میکنن میتونن پاپیچ من بشن.
با یه پیتزا، یه شیشتایی آبجو و قسمت اول آلبوم زپلین ۴.
چه مشت آدم کثیفی.
نه تو.
فکر کنم نه.
دین، بیا اینجا. اینو ببین.
آره.
چند تا قتل، نه خیلی دور از اینجا که الن خبرشو گرفته.
به نظر من که یه شکار در کاره. آره، خب؟
پس من بهش گفتم که بررسی میکنیم.
باید شوخی کنی. یه دلقک قاتل؟
دختر رو سالم ول کرده و پدر و مادر رو کشته.
تیکه تیکهشون کرده.
این خانواده اون شب تو کارناوال بودن؟ درسته. کارناوال کوپر.
از کجا میدونی با یه روانی توی لباس دلقک سروکار نداریم؟
پلیسا هیچ سرنخ قابل اعتمادی ندارن، و همه کارمندا داشتن وسایل رو جمع میکردن.
همه آلیبی داشتن. به علاوه، دختره گفت یه دلقک رو دیده که ناپدید شده.
معلومه که پلیسا میگن ضربه روحی دیده. میدونم چی فکر میکنی، سَم.
آخه چرا باید دلقک باشه؟
اوه، بس کن دیگه. فکر نکردی یادم نیست، نه؟
هنوزم وقتی رونالد مکدونالد رو تو تلویزیون میبینی، میزنی زیر گریه.
من از پرواز نمیترسم. هواپیماها سقوط میکنن.
ظاهراً، دلقکا آدم میکشن.
No comments yet. Be the first to leave one.