200 baris pertama.
قبلاً در سوپرنچرال
بابا. سَم؟
این قضیه جدیتر از چیزیه که فکر میکنی. اونا همهجا هستن.
این شیطان مامان و جس رو کشت، و بابا داره پیداش میکنه.
باید کمک کنیم. بابا نمیخواد کمکمون کنیم.
فقط یه هفته صحبت اینه، رفیق. تا جوابا رو پیدا کنیم. تا انتقام بگیریم.
فکر میکنی به بابا احترام نمیذاشتم؟ متاسفم که پیش کشیدم.
هر چی که بود، هیچوقت به اندازه کافی خوب نبود.
خب چی، بابا ازت ناامید شده بود؟ وقتی بالاخره بابا رو پیدا میکنیم...
نمیدونم اصلاً میخواد منو ببینه یا نه.
هی. بابا؟ هی، بچهها.
سلام، سَم. هی، بابا.
آخرین باری که با هم بودیم، یه دعوای حسابی داشتیم.
بله آقا. خوشحالم دوباره میبینمتون.
مدت زیادی گذشته.
نزدیک بود بابا رو اون تو به کشتن بدیم. اونا دست برنمیدارن.
دوباره تلاش میکنن. از ما استفاده میکنن تا بهش برسن.
بابا وقتی با ماست آسیبپذیره.
باید بخشی از این مبارزه باشم. سَمی، این مبارزه تازه داره شروع میشه.
باید بذاری من برم.
آقای الکینز؟
آقای الکینز. یکی دیگه میخواین؟
آره. ممنون، بِث.
فکر کردم "یونابامبر" رو گرفتن.
آره، آقای الکینز بیچاره اون بالا تو دره تنها زندگی میکنه.
هر روز همون صندلی.
داره کاغذهاش رو زیر و رو میکنه و یادداشتهای کوچیکش رو مینویسه.
پیرمرد خوبیه، فقط یه خل و چلهست.
بفرمایید.
چی میخورین؟
واسه همه جک. بطری رو همینجا بذار. گرسنهای؟
برنامه شام داریم. باشه.
هوم.
چیز دیگهای براتون بیارم، آقای الکینز؟
مدت زیادی گذشت.
باید بگم، پیر شدی.
چی میخوای؟ چی فکر میکنی؟
لعنتی.
بهتر از این میتونی باشی.
بیا-- بیا دیگه، بیا.
چه تفنگ قشنگی.
البته زیاد به دردت نمیخوره.
بچهها؟
امشب شام رو خونه میخوریم.
رفیق، تو کل نبراسکا یه سرنخ درست و حسابی نبود. تو چی داری؟
خب، من دارم وایومینگ، کلرادو، داکوتای جنوبی رو چک میکنم.
اینجا، یه زن تو آیووا از ارتفاع ۱۰ هزار پایی از یه هواپیما افتاد و زنده موند.
بیشتر شبیه "That's Incredible!" تا "Twilight Zone".
آره. هی، میدونی...
میتونیم فقط همینجوری بریم شرق.
نیویورک؟ شمالش؟
میتونی یه سر بزنی و سارا رو دوباره ببینی، ها؟
دختر باحالیه، رفیق. خیلی جذابه.
شما دو تا خیلی صمیمی به نظر میاومدین. چی میگی؟
آره، نمیدونم. شاید یه روزی. ولی فعلاً...
کار زیادی برای انجام دادن داریم، دین و خودت اینو میدونی.
آره، حق با توئه. دیگه چی داری؟
اِه، منینگ، کلرادو. یه مرد محلی به اسم دانیل الکینز...
تو خونهاش لت و پار شده پیدا شده. الکینز؟ این اسمو میشناسم.
آشنا نیست. الکینز. الکینز. الکینز.
پلیس نمیدونه چی فکر کنه.
اول گفتن حمله خرس بوده.
و حالا نشونههای سرقت پیدا کردن.
اومم.
آره.
اونجا. نگاهش کن.
فکر میکنی همون الکینزه؟ کد منطقهی کلرادوئه.
انگار خدمه امروز نیومده.
هی، اینجا درست پشت در نمک هست.
منظورت نمک برای محافظت در برابر شیاطینه...
یا نمکِ "اوه، پاپ کورنم ریخت"؟
واضحاً یه حلقهست.
فکر میکنی این یارو الکینز تو کار بوده؟
قطعاً.
خیلی شبیه مال باباست.
آره، جز اینکه این مال دههی شصت میلادیه.
هرچی بهش حمله کرده، به نظر میاد بیشتر از یکی بودن.
به نظر میاد اونم حسابی مبارزه کرده.
آره.
چیزی پیدا کردی؟
نمیدونم. یه سری خراش روی زمین.
تقلاهای قبل از مرگ، شاید؟ آره، شاید.
یا شاید یه پیغام.
آشنا به نظر میاد؟
سه حرف، شش رقم.
مکان و رمز یه صندوق پستی.
یه محل تحویل پستی. دقیقاً همونجوریه که بابا انجام میده.
"جی. دبلیو." فکر میکنی؟ جان وینچستر؟
نمیدونم. بازش کنیم؟
بابا؟
اینجا چی کار میکنی؟ حالت خوبه؟
آره، خوبم.
ببین، خبر دانیل رو خوندم.
هر چقدر سریع تونستم خودمو رسوندم اینجا.
شما دوتا رو اون بالا تو خونهاش دیدم.
چرا نیومدی تو، بابا؟ خودت میدونی چرا.
چون باید مطمئن میشدم تعقیب نمیشدین.
توسط هیچکس یا هیچچیز.
راستی، خوب رد پاهاتون رو پاک کردید.
آره، خب، ما از بهترینش یاد گرفتیم.
وایستا، یعنی تمام این راهو واسه این اِلکینز اومدی؟
آره. اون...
مرد خوبی بود
اون یه عالمه چیز درباره شکار بهم یاد داد.
خب، هیچوقت اسمشو به ما نگفتی که.
ما یه...
یه جورایی رابطهمون بهم خورده بود.
سالها بود ندیده بودمش.
بذار ببینمش.
"اگه داری اینو میخونی، من قبلاً مُردم."
اون حرومزاده. چی میگه؟
تمام مدت دستش بود. بابا، چی شده؟
وقتی اونجا رو گشتید، تفنگی دیدید؟
یه عتیقه، یه هفتتیر کُلت. دیدینش؟
اِه، یه کیف قدیمی بود ولی خالی بود.
اونا دارنش. یعنی اونی که اِلکینز رو کشته؟
باید ردشونو بگیریم.
وایستا، میخوای ما باهات بیایم؟ اگه اِلکینز راست میگفته...
باید این تفنگو پیدا کنیم. تفنگ؟ چرا؟
چون مهمه، واسه همون. ما نمیدونیم اینا چیان.
اونا چی بودن؟
خونآشام.
خونآشام؟ فکر میکردم چنین چیزی وجود نداره.
حتی هیچوقت اسمشونو نبرده بودی، بابا.
فکر میکردم منقرض شدن.
فکر میکردم الکینز و بقیه از بین بردنشون.
اشتباه میکردم.
بیشتر افسانههای خونآشامی چرنده.
صلیب دورشون نمیکنه، نور خورشید نمیکشتشون.
و حتی یه خنجر تو قلبشون هم همینطور. ولی تشنگی خون، اون قسمت حقیقت داره.
اونا برای زنده موندن به خون تازه انسان نیاز دارن.
یه زمانی آدما بودن، پس تا دیر نشده نمیفهمی که یه خونآشامه.
همش مال تو، عزیزم.
چی؟
خب، فکر کنم حسابی حال اون پسره رو گرفتی. کدوم پسره؟
پسری که شرط بسته بود این پیراهنو نمیخری.
من عاشق این پیراهنم.
نه، حواست باشه!
چی شد بهش؟ زنگ بزن ۱۱۵.
واحد ۲۲، بذارید تأیید کنم.
نشانگر مایل ۴۱، ماشین رها شده. یه گزارش کامل میخواید؟
دریافت شد. احتمالاً ۲۰۷. بهتره کارشناسای صحنه جرم رو بفرستین اینجا.
سَم، دین، بریم. اِمهِم.
یه تماس پلیس دریافت کردم. چی شده؟
یه زوج به ۱۱۵ زنگ زدن، یه جسد تو خیابون پیدا کردن.
پلیس رسید اونجا، همه ناپدید شده بودن. کار خونآشامهاست.
از کجا میدونی؟
فقط دنبالم بیا، باشه؟
خونآشام. هر بار میشنومش بامزهتر میشه.
نمیدونم چرا نمیتونستیم باهاش بریم.
اوه، بهم نگو که باز شروع شد. چی شروع شد؟
چی دستت اومده؟ کار خودشونه، اوکی.
به نظر میاد دارن میرن غرب. باید از اون انحرافی رد بشیم.
چطور مطمئنی؟ سَم.
فقط میخوام بدونم داریم تو مسیر درست میریم.
آره. از کجا میدونی؟
اینو پیدا کردم.
نیش خونآشامه.
نیش نه، دندون. یه دست دندون دوم وقتی حمله میکنن پایین میاد.
بازم سؤال داری؟
باشه، از اینجا بریم داریم نور روز رو از دست میدیم.
هی، دین، چرا قبل از اینکه زنگ بزنه به ماشینت نمیرسی؟
اگه فکر میکردم قراره خرابش کنی، اون لعنتی رو بهت نمیدادم.
خونآشامها تو گروههای هشت تا ده تایی لونه میکنن.
دستههای کوچیکتر برای شکار غذا فرستاده میشن.
قربانیها به لونه برده میشن.
گله اونا رو زنده نگه میداره و روزها یا هفتهها ازشون خون میگیره.
نمیدونم این بلایی بود که سر اون زوج ۱۱۵ یی اومد یا نه.
احتمالاً بابا هم همینو فکر میکنه.
البته، خوب بود اگه فقط بهمون میگفت چی فکر میکنه.
پس بالاخره شروع شد.
چی؟
سَم، ما تمام سال دنبال بابا بودیم.
حالا دو ساعت باهاشیم و از همین الان بحث و جدل شروع شده؟
نه. ببین، خوشحالم که حالش خوبه، باشه؟
خوشحالم که دوباره همهمون با هم کار میکنیم.
خب، خوبه.
فقط این طرز برخوردشه که باهامون مثل بچهها رفتار میکنه.
اوه، خدایا. بهمون دستور میده، دین.
و انتظار داره بدون چون و چرا اطاعتش کنیم.
ما رو تو یه حالت "در حد لازم اطلاع رسانی" نگه داشته.
کاری که میکنه دلیلی داره. چه دلیلی؟
کارمون.
وقت بحث کردن نیست، کلاً اینطوریه که پیرمرد کارا رو پیش میبره.
خب، شاید وقتی بچه بودیم کار میکرد، ولی دیگه نه.
نه بعد از هرچیزی که من و تو از سر گذروندیم.
داری به من میگی که مشکلی نداری که همه چیز رو بسپاری به اون، و بذاری اون کل ماجرا رو اداره کنه؟
اگه این چیزیه که لازمه.
یه آبجو بخور، رفیق. اعصابت رو آروم میکنه.
نه، ممنون. اوه، بیا دیگه!
اینقدر مشروب خوردی که میتونم تو خونت حسش کنم.
چندشآوره.
تو چطور، عزیزم؟
آفرین دختر.
تو...! بو!
منتظر لوتر باش.
منم دلم برات تنگ شده بود، عزیزم.
ما کادو داریم.
اون جالب به نظر میاد.
اون نه. حبسش کن.
No comments yet. Be the first to leave one.