Les 200 premières lignes.
چقدر کم؟
چرا یه ذره سایه چشم نمیزنی؟
و، میدونی، همهی این اینجور چیزا خیلی غیرحرفهایه.
ترول رو دست نزن.
مامانت به دوستدخترات همین رو میگفت؟
ترولها رو بذار زمین وگرنه یه منگنه میذارم درست بینِ...
خب، میدونم سخته.
وقتی افتادی سخته که سرتو بالا بگیری.
سخته که سرتو بالا بگیری و نور رو ببینی.
اما من اینجا هستم تا بهتون بگم، دوستان.
خداوند با شماست.
لازم نیست عذاب بکشید.
لازم نیست سردرگم باشید.
خداوند همین الان داره با شما حرف میزنه.
داره میگه: «تو فرزند منی و هدفی داری.»
فکر میکنید خدا شما رو فراموش کرده؟ بهتون میگم، نه.
فقط کافیه گوش کنید.
مگه صدای آواز اون فرشتهها رو نمیشنوید؟
زیبا نیست؟
وقتشه.
وقتشه پیغامی که اون داره میفرسته رو دریافت کنید.
وقتشه که به کلام خدا گوش بدید.
میتونید عظمت رو بشنوید؟ گفتم، مگه نمیشنویدش؟
میگم، مگه نمیتونید عظمت رو بشنوید؟
خدای من.
صبح بخیر. شما آدم همیشگی نیستید.
نه، امم، فقط جایگزین شدم.
خب، امروز چطوری گلوریا؟
هیچوقت انقدر خوب نبودم.
پس جدیداً هیچ مشکلی نداشتی؟
یعنی منظورت اینه که من کاملاً دیوونهی زنجیریام؟
من که اینو نگفتم. اشکالی نداره.
میدونم مردم چی فکر میکنن.
شما چی فکر میکنید؟ من فکر میکنم چیزی که دیدم واقعی بود.
دوست دارم بدونم چی دیدید.
همهی اخبار رو پر کرده بود.
یه مرد رو با چاقو زدم تو قلبش.
چرا همچین کاری کردی؟
چون خواست خدا بود.
خدا باهات حرف زد؟
حس میکنم خدا سرش خیلی شلوغه که بخواد خودش بیاد ملاقات.
نه، اون... یه نفر رو فرستاد.
یه نفر؟
یه فرشته.
تو یه نور سفیدِ زیبا اومد سراغم.
و من رو پر کرد از این...
احساس.
توصیفش سخته.
و این فرشته...
کلام خدا رو گفت.
و کلامش این بود که یه نفر رو بکشی؟
میدونم عجیب به نظر میاد.
اما کاری که کردم خیلی مهم بود.
من کمک کردم تا یه مرد شرور رو نابود کنه.
من انتخاب شدم
برای رستگاری.
این مردی که چاقو زدی... فرشته اسمش رو بهت گفت؟
نه. فقط بهم گفت منتظر نشونه باشم.
و درست روز بعد، اونو کنار درِ خونهی اون مرد دیدم.
و من فهمیدم. چرا اون؟
من فقط میدونم فرشته بهم چی گفت.
که این مرد تا عمیقترین ریشههاش گناهکار بود.
و این برای من کافی بود.
هی.
هی.
هی. رفیق، باید اینو امتحان کنی.
واقعاً تو "Magic Fingers" یه جادویی هست.
دین، داری زیادی ازش لذت میبری. یه جوری حس میکنم معذب شدم.
خب من چیکار باید بکنم؟
تو من رو حبس کردی. از بیحوصلگی دارم میمیرم.
هی، سارق بانک اخبار ۱۱ شب تو بودی، نه من.
نمیتونیم ریسک کنیم که تو همینجوری وارد یه مرکز دولتی بشی.
امم.
آه، لعنتی.
اون آخرین سکهی من بود.
هی.
سکه نداری؟
نه.
خب، تونستی اون فاحشهی دیوونه رو ببینی؟ آره.
گلوریا سیتنیک. و من زیاد مطمئن نیستم که دیوونه باشه.
ولی اون جدی باور داره که یه فرشته بهش دست زده؟
آره. نور خیرهکننده، حس خلسهی روحی، از اینجور چیزا.
یعنی، تو یه بخش بستری زندگی میکنه و کاملاً در آرامشه.
آه، آره، حق با توئه. کاملاً عاقلانه به نظر میاد.
اون مردی که چاقو زد چی؟ امم، کارل گالی.
گفت چون شرور بوده کشتتش. شرور بود؟
نمیدونم. نتونستم هیچ لکهی سیاهی تو پروندهاش پیدا کنم.
سابقهی کیفری نداشت، تو کتابخونه دانشگاه کار میکرد، دوستای زیادی داشت.
اهل کلیسا هم بود. هوم.
پس گلوریا فقط یه دیوونۀ عادیه.
یعنی، اولین آدم خل و چل تاریخ که نیست.
که به اسم دین آدم بکشه، میفهمی چی میگم؟
نه، ولی اون دومین نفره تو شهر که به خاطر حرف یه فرشته آدم کشته.
یه کم عجیبه، اینطور نیست؟ عجیب، آره. ماورایی، شاید.
اما فرشتهها؟ فکر نکنم.
چرا نه؟ چون چنین چیزی وجود نداره، سم.
دین، ده برابر بیشتر از هر چیزی که تا حالا شکار کردیم، دربارهی فرشتهها افسانه و داستان هست،
تا در مورد هر چیزی که شکار کردیم.
هی، در مورد اسبهای تکشاخ هم یه عالمه افسانه هست.
شنیدم که سوار اشعههای نقرهای ماه میشن و از کونشون رنگینکمان شلیک میکنن.
صبر کن ببینم، یعنی تکشاخ وجود نداره؟
بامزه بود. من فقط میگم، رفیق، یه سری افسانهها هستن که باید...
بذاریشون تو لیست چرت و پرت.
و تو فرشتهها رو گذاشتی تو لیست چرت و پرت. آره.
چرا؟
چون هیچوقت یکیشون رو ندیدم. خب که چی؟
پس من چیزی رو باور دارم که میتونم ببینم.
دین، من و تو چیزهایی رو دیدیم که بیشتر مردم حتی خوابش رو هم نمیبینن.
دقیقا. با چشمهای خودمون. این مدرک محکمه.
باشه؟ ولی تو این مدت، من هیچچیزی ندیدم که شبیه فرشته باشه.
اگه وجود داشتن، سر و کارمون بهشون میافتاد.
یا یه نفر رو میشناختیم که سر و کارش بهشون افتاده باشه.
نه. این یه شیطان یا یه روحه.
اونا آدمهای سادهلوح و کمعقل رو پیدا میکنن.
و گولشون میزنن تا این آدمای بیگناه رو بکشن.
شاید.
میتونیم فقط...؟ دارم کلافه میشم. هی، بریم آپارتمان گلوریا، هان؟
من تازه از اونجا اومدم. هیچی.
نه گوگرد، نه EMF.
هیچ پرِ سفید و پفداری ندیدی؟
ولی گلوریا گفت فرشته بهش یه نشونه داده.
درست کنار در ورودی کارل گالی.
شاید یه چیزی تو خونهاش باشه. ارزش بررسی کردن رو داره.
آه، هی، سم.
فکر کنم پیداش کردم.
این یه نشونهست از بالا.
خب، فکر کنم یه درس باارزش یاد گرفتم.
تزیینات کریسمس رو بعد از سال نو برداری.
وگرنه ممکنه یه فاحشه از طرف خدا گوشتتو قلمبه قلمبه ببره. ها.
من تو دلم دارم میخندم.
میدونی، گلوریا گفت این یارو «تا عمق وجودش گناهکار بود».
فکر میکنی منظورش واقعاً پیِ ساختمان بود؟
هوم.
هی.
چیزی پیدا کردی؟
چیه؟
یه ناخونه.
پس اینم از کتابدار معصوم و کلیسارو.
خب، هرچیزی که با گلوریا راجع به این حرف زده بود...
میدونست داره چی میگه، این رو بهت میگم.
بله؟
سلام، اسم من زک.
میتونم کمکتون کنم؟
یه تصادف کوچیک داریم که توش یه... یه موتور و یه ون درگیرن.
این گوشه ۲۸ام و پاین.
۲۸ام و پاین.
ربع سکه آوردی؟
رفیق، من به عادت مریضی تو پر و بال نمیدم.
تو از اون موشهای آزمایشگاهی هستی که دکمه لذت رو فشار میدن...
به جای دکمه غذا، تا اینکه بمیره.
چی داری میگی؟ من غذا میخورم. و خبر دارم.
منم همینطور. باشه. تو اول بگو.
امسال سه تا دانشجو از محوطه دانشگاه ناپدید شدن. همه آخرین بار تو کتابخونه دیده شدن.
جایی که کارل گالی کار میکرد. آره.
حرومزاده مریض. پس فرشته گلوریا...
فرشته؟ باشه، هرچی که این چیز هست...
هرچی که هست، دوباره حمله کرده. چی؟
داشتم به رادیو پلیس گوش میدادم. یه یارویی بود، اِ... زک اسمیت.
یه مست محلی. دیشب رفت در خونه یه غریبه.
چاقو زد تو قلبش. رفت به پلیس اعتراف کرد؟
آره. روما داونی مجبورش کرده این کارو بکنه.
حالا من، اِ...
آدرس قربانی رو پیدا کردم.
چیزی پیدا کردی؟
خب، فرانک خرید از کاتالوگ رو دوست داشت. همین بود. تو چی؟
اینجا چیز خاصی نیست.
به جز یه فایل قفل شده تو کامپیوترش که... وایسا.
دیگه نه.
خدایا.
چی؟ اِ... اون همه ایمیل داره. دهها تا.
به این خانمی به اسم جنیفر.
این خانم که ۱۳ سالشه.
اه، نمیخوام اینو بشنوم.
انگار تو یه چتروم آشنا شدن.
این ایمیلها خیلی شخصیه، دین.
اونو ببین.
دارن برای قرار گذاشتن جا و زمان مشخص میکنن. عالیه!
قرار بود امروز همدیگه رو ببینن.
هان.
حدس میزنم اگه قراره به یکی چاقو بزنی، زمانبندی خوبی بود.
نمیدونم، رفیق، این عجیبه، میدونی؟
مطمئناً، بعضی ارواح دنبال انتقامن، ولی این یکی تقریباً مثل یه خیرخواه میمونه. مثل یه...
فرشته انتقامجو؟
دین، چطور دیگه توضیحش میدی؟
سه تا مرد، بدون هیچ ارتباطی به هم، همه با چاقو تو قلبشون؟
حداقل دو تاشون منحرفهای تمامعیار بودن.
شرط میبندم اگه راجع به اون یکی هم عمیق تحقیق کنی... هی.
چی؟ کارل گالی کلیسارو بود، مگه نه؟
آره. اسم کلیساش چی بود؟
اِ...
کلیسای بانوی فرشتگان ما؟
معلومه که این اسمشه. انگار فرانک هم همون کلیسا میرفت.
مایلید به جماعت کلیسا بپیوندید؟
ما فقط احساس خوبی نداریم مگه اینکه هر یکشنبه بریم کلیسا.
گفتین کجا زندگی میکنید؟ اِ...
پریمونت، تگزاس. آره.
واقعا؟ شهر خوبیه.
محله سنت ترزا. حتماً کشیش اونجا رو میشناسید.
حتماً، آره. نه، این، اِ... پدر اُملی.
هوم، من یه پدر شانسی رو میشناسم.
No comments yet. Be the first to leave one.