Les 200 premières lignes.
ببین، بابا دیگه نیست. ما باید راهش رو ادامه بدیم.
و این یعنی تا جایی که میتونیم، اون حرومزادههای شیطانی رو شکار کنیم.
اوه!
سم، مواظب باش!
آخ! نه!
سم!
داری روحت رو میفروشی؟
فقط باید سم رو برگردونی. من بهت یک سال وقت میدم. فقط یک سال.
اگه بخوای جا خالی کنی، معامله تمومه.
چقدر مطمئنی؟
که اونی که برگردوندی، صد در صد سم واقعی باشه؟
چی شد؟
این دروازه شیطانه، یه در لعنتی مستقیم به جهنم.
امیدوارم حسابی آماده باشید، چون جنگ تازه شروع شده.
الو؟ هی، سم.
هی، بابی. چیکار میکنی؟
آره، همون کارهای همیشگی. بازم سرت تو اون کتابه؟
سم، تو میخوای دین رو از شر اون معامله شیطانی خلاص کنی.
جوابش رو تو هیچ کتابی پیدا نمیکنی.
پس کجا، بابی؟ پسر، کاش خودم میدونستم.
خب، برادرت کجاست؟ ها ها ها!
داره مخزنی میکنه. چی؟
ولش کن. بهتره جمع و جور کنید.
فکر کنم بالاخره یه چیزی پیدا کردم.
دین؟
دین، هشیاری؟
بابی زنگ زد و فکر میکنه شاید ما...
وای خدای من! ووهو!
چاقوت رو بده ببینم.
واسه چی؟ که چشامو از کاسه دربیارم؟
ها ها. این یه کار طبیعی و قشنگه، سم.
این یه بخشی از توئه که هیچ وقت نمیخواستم ببینم، دین.
ممنونم که بهم وقت خوبی با این جفت خوشگلا دادی.
آره، مشکلی نیست.
واقعاً؟
باید بگم، انتظار یه آه کشیدن خسته یا یه چشم غره رو داشتم. یه چیزی.
نه، اصلاً. تو لیاقت داری یکم خوش بگذرونی.
خب، من شدیداً باهات موافقم. ها ها!
بابی چی پیدا کرده؟ چیز زیادی نیست.
خرابی محصول و یه گله حشره سیکادا بیرون لینکلن، نبراسکا.
خب، میتونه نشونههای شیطانی باشه... یا یه محصول خراب و مشکل حشرات.
ولی این تنها سرنخ ماست. مرگ و میر عجیب غریبی هم بوده؟
بابی چیزی پیدا نکرد. هنوز نه. عجیبه، رفیق.
شبی که دروازه باز شد، ابرهای طوفانی بالای چند شهر دیده شد؟
هفده تا. هفده تا.
آدم فکر میکرد الان آخرالزمان شده. پنج روز گذشته و هیچی به هیچی.
شیطونها منتظر چی هستن؟ من چه میدونم.
داره دیوونم میکنه.
اگه قراره جنگ بشه، کاش شروع بشه. نمیدونم، رفیق.
مواظب باش چی آرزو میکنی.
اون سیکاداها رو میشنوی؟
خب، این نمیتونه نشونه خوبی باشه.
نه. نه، نمیتونه.
پس داریم واسه صبحونه چیزبرگر بیکن میخوریم، نه؟
خب، روحم رو فروختم. یه سال وقت دارم. دیگه نگران کلسترول نیستم.
خب، بابی، تو چی فکر میکنی؟ اینجا یه بلای آسمونی داریم یا چی؟
خب، بذارید ببینیم. به نظر میاد اینجا کانون اصلی این حشرههاست.
تحویل بگیرید!
افتضاحه.
اوغ. این اصلاً نمیتونه نشونه خوبی باشه. نه.
اون صدا رو میشنوی؟
قرار بود جشن تولدم باشه. وای خدای من.
مادربزرگ داره لیست مهمونا رو آماده میکنه.
سو الن قراره استخدام کنه.
بابی، اینجا چه کوفتی شده؟ نمیدونم.
و جی.آر. قراره از این استفاده کنه. دنبال گوگرد بگرد.
معاملات بزرگ. و حالا تو قراره لباسای منو میخری.
از این خانواده متنفرم!
آیزاک؟ تامارا؟
بابی، تو اینجا چه غلطی میکنی؟
منم همین رو میپرسم. حالت چطوره، بابی؟
الو؟ دارم خونریزی میکنم اینجا. ها؟
خب، جنی هستی، درسته؟ اسم قشنگیه.
اسم خواهر منه. آره.
عزیزم. صداش شبیه توئه.
پالوسانتو کجاست؟
خب، کجا گذاشتیش؟
نمیدونم، عزیزم، واسه همینه که میپرسم.
پالوسانتو؟ چوب مقدس. از پرو.
برای شیاطین سمیه، مثل آب مقدس.
وقتی داری جنگیری میکنی، اون حرومزادهها رو میخکوب نگه میداره.
ممنون، عزیزم.
اگه من نبودم سرت رو گم میکردی.
خب، شما دو تا چند وقته ازدواج کردین؟
هشت سال، ژوئن امسال.
خانوادهای که با هم میکشن... آره، باهات موافقم.
خب، چطور شروع کردین؟
اوه، شما نیستید... ببخشید. نیست.
به من ربطی نداره. نه، نه، اشکالی نداره.
خب، جنی، اگه اِ... همونقدر که صدات قشنگه، خودت هم زیبا باشی...
اون وقت دوست دارم یه اپلتینی بخورم.
آره. بهت زنگ میزنم.
اون تکنسین پزشکی قانونی بود. خب؟
این رو داشته باش. کل اون خانواده، علت مرگشون...
کم آبی و گرسنگی.
هیچ نشونهای از بسته شدن نبود. هیچ خشونتی هم نبود. فقط نشستن و دیگه بلند نشدن.
ولی فقط چند متر اونورتر یه آشپزخونه پر و پیمون بود.
درسته. این چیه، حمله شیطانی؟
اگه باشه، شبیه هیچی نیست که من تا حالا دیدم، و من کم هم ندیدم.
خب، حالا چی؟ باید چیکار کنیم؟
اوه، ما هیچ کاری نمیکنیم. چی میگی؟
شماها آدمای خوبی به نظر میاید
ولی اینجا اسکوپیدو نیست و ما با بقیه خوب کنار نمیایم
فکر میکنم اگه با هم کار کنیم، بیشتر پیشرفت میکنیم.
جسارت نباشه. ولی ما با اون احمقای بیعرضه تیم نمیشیم
که از اول اجازه دادن دروازه جهنم باز بشه.
جسارت نباشه؟ آیزاک؟
انگار تو هیچ وقت اشتباه نکردی. آره، کلیدم تو ماشین موند.
لباسهامو صورتی کردم.
هیچ وقت باعث آخرالزمان نشدم. ها ها.
باشه. بسه دیگه. بچهها، این کمکی نمیکنه. دین.
ببین، الان چند صد تا شیطان دیگه بیرونن.
ما نمیدونیم کجا هستن.
کی حمله میکنن. اونقدر شکارچی نداریم که از پس همچین چیزی بربیاد.
شما جنگو سرمون آوردین.
سر همهمون. خب.
بسه دیگه این همه غیرت مردونه.
چکش میکنم.
سایز ۳۴ رو داریم. آهان، خب.
خوبه؟ فکر کنم آره.
ببخشید؟ بله؟
کفشهای قشنگی هستند.
آره، قشنگن.
چه کفشای قشنگی. مگه نه؟
اونا رو میخوام. متاسفم، آخرین جفته.
ببخشید؟
من اون کفشا رو میخوام.
چیه، دیوونهای؟ نه.
چی؟ این دیگه چه...؟
حدود ۱۰ دقیقه پیش. اونجا.
فکر کنم بهتره به گریسوم زنگ بزنی. نه، صبر کن.
اون اتفاقی که بیرون افتاد باعث میشه بفهمی زندگی چقدر شکنندهست.
باید قدر هر ثانیه رو بدونی.
ببخشید یه لحظه؟ حتماً.
دین، داری چیکار میکنی؟ دلجویی از عزادارها.
تو چیکار میکنی؟ دارم کار میکنم.
جسد. حمله احتمالی شیطان و از این جور چیزا.
سم، متاسفم. خب، میدونی، من وقت زیادی ندارم، و...
باید قدر هر ثانیه رو بدونم.
آره، جون خودت. باشه. متاسفم. عذرخواهی پذیرفته شد.
وای. چه خوشتیپ شدی بابی. مامور دولتی بودی؟
از دفتر دادستان برگشتم.
همین الان با مظنون صحبت کردم. آره؟
نظرت چیه؟ جنزده بود؟ فکر نمیکنم.
هیچ کدوم از علائم معمول رو نداشت. نه بیهوشی، نه از دست دادن کنترل.
کاملا هوشیار بود. فقط فکر کنم اون کفشا رو واقعا میخواست.
یه لیوان آب مقدس روش ریختم تا مطمئن بشم. هیچی.
شاید فقط یه خل و چل معمولی باشه.
اگه یه مورد تکی بود، شاید. ولی اول خانواده، حالا این؟
من به خیلی چیزا اعتقاد دارم. ولی تصادف یکی از اونا نیست.
شما پسرا چیزی اینجا پیدا کردین؟ نه، گوگردی نیست.
هیچی. خب، شاید یه چیزی.
میبینی؟ دارم کار میکنم.
چیز جالبی؟ هنوز نمیدونم. شاید فقط یه مرده.
یا شاید مرد مورد نظرمونه.
ساعت چنده؟
دوازده و هفت دقیقه.
مطمئنی این همون جاییه که باید باشیم؟ نه.
ولی من تمام روزو تو این شهر مزخرف گشتم.
با قیافه مسخره این یارو.
و ظاهراً تو این بار لعنتی مشروب میخوره.
اوه!
خندهدار نیست. آره.
خیلی خب، پس...
خب، اسم اون مرد ناشناس، والتر روزنه.
اهل اوک پارک، درست غرب شیکاگو. یه هفته پیش ناپدید شد.
شب باز شدن دروازه جهنم؟ بله.
فکر میکنی جنزدهست؟ احتمال زیاد.
پس، اوه، اون فقط میره پیش کسی، لمسش میکنه.
و اونا دیوونه میشن یا یه همچین چیزی؟
اون شیاطینی که فرار کردن، قادر به انجام کارهایی هستن که قبلاً ندیدیم.
منظورت شیاطینیه که ما آزادشون کردیم. بچهها.
خیلی خب. وقت کاره.
یه دقیقه صبر کن. چی؟
من الان چی گفتم؟
ما نمیدونیم از این یارو باید انتظار چی داشته باشیم.
باید تعقیبش کنیم تا بفهمیم. پس بذاریم یکی رو بکشه و ما اینجا بشینیم؟
مرده به درد نمیخوریم.
تا وقتی دستمون نیاد قضیه چیه، هیچ حرکتی نمیکنیم.
هی بابی، فکر نمیکنم این یه گزینه باشه.
چرا نه؟
لعنتی.
خیلی ممنون. خواهش میکنم.
ماشینو ببر عقب.
الان میایم بیرون.
دوستت دارم. میدونم.
داری چیکار میکنی؟
دارم میرم دستشویی. نه.
منظورم اینه که اینجا چیکار میکنی؟
من شکارچیها رو تو بارم دوست ندارم.
مرد، واقعاً اومدی جای اشتباهی.
صبر کن. از این دختر خوشم میاد.
کاش منم یه دختر اینجوری داشتم.
هزار جور کار به ذهنم میرسه که میتونستم باهاش بکنم.
یه دونه از اون انگشتای کثیفتو هم بهش نمیزنی.
یه چیزی برات دارم.
بیا. یه نوشیدنی مهمون من باش.
آیزاک؟
مهمون بار.
آیزاک.
No comments yet. Be the first to leave one.