Esimesed 200 rida.
قبلاً در سوپرنچرال
سمی
برادرتو هرچه سریعتر ببر بیرون! برو!
بابا رفته سفر شکار. چند روزه خونه نیومده.
این کتاب بابا بود. فکر کنم میخواد ما راهشو ادامه بدیم.
نجات دادن آدما. شکار کردن چیزا. کار خانوادگی.
باید بابا رو پیدا کنم.
تنها چیزیه که میتونم بهش فکر کنم.
ولتاژ اینا رو چقدر بردی بالا؟ صد هزار ولت.
لعنتی. میخوام این راو-هد رو حسابی برشته کنم.
حالا یادت باشه، با اینا فقط یه شانس داری.
پس هدرش نده.
روی سه.
یک، دو، سه.
هنوز اینجاست؟
دست خواهرتو بگیر. قراره از اینجا ببرمت بیرون. بریم.
باشه، برو.
سم!
سم، اونا رو از اینجا ببر بیرون. اینو بگیر.
برو!
یالا!
دین! دین!
هی. هی، هی.
خیلی متاسفم که میپرسم. ظاهراً هیچ بیمهای ثبت نشده.
درسته. اِم...
باشه.
باشه، آقای بورکوویتز.
ببینید، میتونیم بعداً تمومش کنیم. نه، نه، اشکالی نداره.
ما فقط داشتیم از یه میانبر تو محله میرفتیم.
و شیشههامون پایین بود و یه صدای جیغ شنیدیم.
و ما وایسادیم، دویدیم تو. بچهها رو تو زیرزمین پیدا کردید؟
آره. خب، خدا رو شکر که شما این کارو کردید.
ببخشید. حتماً. ممنون بابت کمکتون.
هی، دکتر. اون...؟ و؟ داره استراحت میکنه.
برقگرفتگی باعث حمله قلبی شد.
متاسفانه خیلی شدید بود.
قلبش، آسیب دیده.
چقدر آسیب دیده؟ ما هر کاری از دستمون برمیاومد انجام دادیم.
در این مرحله فقط میتونیم سعی کنیم راحت باشه.
اما نهایت دو هفته، شاید یک ماه بیشتر دوام نمیاره.
نه، نه، باید یه کاری بشه کرد، یه درمانی.
ما نمیتونیم معجزه کنیم.
واقعاً متاسفم.
تا حالا واقعاً برنامههای تلویزیون روز رو دیدی؟
وحشتناکه.
با دکترت صحبت کردم.
اون خرس تدی نرمکننده لباس. اوه. میرم اون تولهسگ رو پیدا میکنم و میکشمش.
دین. آره.
باشه، خب، مثل اینکه باید بدون من از شهر بری.
چی داری میگی؟ من قرار نیست تو رو اینجا تنها بذارم.
حواست به اون ماشین باشه وگرنه قسم میخورم میام تو رو عذاب میدم.
فکر نمیکنم خندهدار باشه. آه، بیخیال، یکم خندهداره.
ببین سم، چی بگم رفیق؟ این کار خیلی خطرناکه.
قرعه به نام من افتاد. همین، تموم شد و رفت.
اینجوری حرف نزن، باشه؟
هنوز گزینه داریم. چه گزینههایی؟
گزینههات دفن کردنه یا سوزوندن.
میدونم آسون نیست.
اما من میمیرم.
و تو نمیتونی جلوشو بگیری.
حالا ببین.
جان وینچستر هستم. در دسترس نیستم.
اگر اورژانسیه، به پسرم، دین، زنگ بزنید: ۸۶۶-۹۰۷-۳۲۳۵
اون میتونه کمک کنه.
سلام بابا، سم هستم. اِم...
احتمالاً اینو نمیشنوی ولی موضوع دینه.
اون مریضه و دکتر گفتن کاری از دستشون برنمیاد.
اِم...
اما اونا چیزایی که ما میدونیم رو نمیدونن، درسته؟
پس نگران نباش، چون من هر کاری لازم باشه میکنم تا خوب بشه.
باشه، فقط خواستم بدونی.
داری اینجا چه غلطی میکنی؟ خودم مرخص شدم.
دیوونه شدی؟
قرار نیست تو بیمارستانی بمیرم که پرستاراش حتی جذاب هم نیستن.
میدونی، این قضیه "من به روی مرگ میخندم".
چرته. من خوب میتونم ببینمش.
آره، هرچی، رفیق.
اصلاً خوابیدی؟ از من بدتر به نظر میای.
سه روزه دارم اینترنت رو زیر و رو میکنم.
با هر مخاطبی که تو دفترچه بابا بود تماس گرفتم.
برای چی؟ برای یه راهی که بهت کمک کنم.
یکی از دوستای بابا، جاشوا، باهام تماس گرفت.
درباره یه مردی تو نبراسکا بهم گفت. یه متخصص.
تو قرار نیست بذاری من تو آرامش بمیرم، نه؟
من قرار نیست بذارم بمیری، نقطه سر خط. داریم میریم.
گرفتمت. اوکیه.
مرد، تو یه عوضی دروغگویی.
گفتی داریم میریم دکتر رو ببینیم.
فکر کنم گفتم یه متخصص.
این یارو قراره خیلی حرفهای باشه.
باورم نمیشه منو آوردی پیش یه یارو که تو چادر مردم رو شفا میده.
کشیش لاگرانژ مرد بزرگیه.
آره، چه خوب.
من حق دارم اعتراض کنم. این مرد یه شیاده.
داره پول همه این مردم رو میقاپه.
آقا، اینجا جای عبادته. بریم، حرکت کنید.
فکر کنم ایشون جزو گله نیست.
وقتی آدما چیزی رو میبینن که نمیتونن توضیح بدن، بحث و جدل پیش میاد.
اما بیخیال سم، شفا دهنده ایمانی؟
شاید وقتشه یکم ایمان داشته باشی، دین.
میدونی من به چی اعتقاد دارم؟ به واقعیت.
اینکه بدونی واقعاً چه خبره.
با چیزایی که هر روز میبینیم، چطور میتونی شکاک باشی؟
دقیقاً. میبینیمشون. میدونیم واقعین.
اگه میدونی شرّ وجود داره، چطور نمیتونی باور کنی که خیر هم هست؟
من دیدم شرّ با آدمای خوب چیکار میکنه. شاید خدا به روشهای مرموزی عمل میکنه.
شاید همینطوره.
فکر کنم منو در این مورد نظرمو عوض کردی.
آره، مطمئنم.
من دینم، اینم سم. لیلا.
پس اگه شما معتقد نیستی، چرا اینجایی؟
خب، ظاهراً این برادرمون به اندازه هر دومون ایمان داره.
بیا لیلا، الاناست که شروع بشه. باشه؟
خداحافظ.
خب، شرط میبندم اونم میتونه به روشهای مرموزی عمل کنه.
آره، آرامش و عشق و اعتماد، همه جا.
بیا دیگه. داری چیکار میکنی؟ همینجا بشین.
ما میشینیم ردیف جلو. چی؟ چرا؟
بیا دیگه. آخه بیا، سم.
حالت خوبه؟ این مسخرهس.
من... بابا، ولم کن.
عالیه. آره، عالیه.
تو بشین سر راهرو.
هر صبح همسرم، سو آن، خبرها رو برام میخونه.
هیچوقت خوب به نظر نمیرسه، نه؟ نه.
انگار همیشه یه نفر داره یه کار غیر اخلاقی...
...ناگفتنی انجام میده.
اما من به شما میگم: خدا داره نگاه میکنه. همه: بله، نگاه میکنه.
خدا به نیکوکاران پاداش میده و فاسدان رو مجازات میکنه.
این خداونده که اینجا شفا میده، دوستان.
خداونده که منو برای انتخاب کسانی که باید شفا بدم، هدایت میکنه.
با کمک به من تا به قلب مردم نگاه کنم.
آمین.
آره، یا ته جیبشون. تو اینطور فکر میکنی، جوون؟
متاسفم. نه، نه، نباش.
مراقب باش جلو یه مرد نابینا چی میگی. گوشامون خیلی تیزه.
اسمت چیه، پسرم؟
دین. دین.
میخوام با من بیای بالا.
دین، برو.
اشکالی نداره. داری چیکار میکنی؟
تو اومدی اینجا که شفا پیدا کنی، مگه نه؟
خب، آره، ولی...
شاید بهتره یه نفر دیگه رو انتخاب کنی.
نه، من تو رو انتخاب نکردم، دین. خداونده که انتخاب کرده.
برو بالا. بیا دیگه، پسرم!
بله!
ستایش باد بر خداوند، آمین.
آمادهای؟ آره، ببین، بیاحترامی نباشه...
ولی من دقیقاً یه مؤمن نیستم.
میشی، پسرم. میشی.
با من دعا کنید، دوستان.
خب حالا.
خب حالا.
خب حالا.
دین!
یه چیزی بگو.
پس واقعاً حالت خوبه؟ حالم خوبه، سم.
خب، طبق همه آزمایشات شما، قلبت هیچ مشکلی نداره.
هیچ نشونهای هم از اینکه قبلاً مشکلی داشته، نیست.
نه اینکه مردی در سن شما باید مشکل قلبی داشته باشه...
ولی باز هم، عجیبه. پیش میاد. منظور شما از عجیب چیه؟
همین دیروز، یه مرد جوون مثل شما، ۲۷ ساله، ورزشکار. ناگهانی، حمله قلبی.
ممنون، دکتر. خواهش میکنم.
عجیبه. شاید تصادفه.
قلب آدما همیشه از کار میفته. نه، اینطور نیست.
لازمه به این یکی هم گیر بدیم؟
چرا نمیتونیم از این آقا که جونتو نجات داد تشکر کنیم و بریم پی کارمون؟
چون نمیتونم از این حس رها شم، واسه همینه.
چه حسی؟ وقتی شفا گرفتم، فقط...
احساس بدی داشتم.
احساس سرما میکردم و برای یه ثانیه یه نفر رو دیدم، یه پیرمرد.
بهت میگم، یه روح بود.
اگه چیزی اونجا بود، منم میدیدمش.
من که این اواخر خیلی چیزا دارم میبینم.
اوه، ببخشید، نابغه روانی.
یه ذره ایمان لازم داری.
سم، من اونقدر شکار کردم که به یه حس اینجوری اعتماد کنم.
آره، باشه. خب، میخوای چیکار کنی؟
طرف حمله قلبی رو بررسی کن. من میرم پیش کشیش.
حالم عالیه.
فقط دارم سعی میکنم بفهمم چی شده.
چیزی که اتفاق افتاده، یه معجزه بود.
معجزهها اینقدر دور و بر روی زیاد اتفاق میفته.
کی شروع شدن، معجزهها؟
یه روز صبح از خواب بیدار شدم و کاملاً کور بودم.
دکترا فهمیدن سرطان دارم و گفتن شاید یه ماه بیشتر زنده نباشم.
پس برای یه معجزه دعا کردیم.
من ضعیف بودم، ولی به سو آن گفتم: "فقط به دعا کردنت ادامه بده."
به کما رفتم.
دکترا گفتن بیدار نمیشم ولی بیدار شدم.
و سرطانم از بین رفته بود.
اگه این چشما نبود، هیچکس باور نمیکرد که من اصلاً سرطان داشتم.
و بعد ناگهان تونستی مردم رو شفا بدی؟
من بعداً کشفش کردم، بله.
خداوند منو از راههای زیادی برکت داده.
و بعد گلهش یکشبه زیاد شد.
و این تازه شروعشه.
میتونم یه سوال آخر ازت بپرسم؟ البته که میتونی.
چرا؟ چرا من؟
No comments yet. Be the first to leave one.