Esimesed 200 rida.
آنچه گذشت در سوپرنچرال
سمی
تا جایی که میتونی برادرتو ببر بیرون. برو!
بابا رفته سفر شکار
و چند روزه که خونه نیومده
این دفتر باباست
فکر کنم میخواد ما راهشو ادامه بدیم
میدونی، نجات دادن آدما، شکار کردن چیزا
کار خونوادگی
باید بابا رو پیدا کنم
تنها چیزیه که میتونم بهش فکر کنم
بیخیال، مرد! خیلی راه مونده؟ سردمه
باید همین بالا باشه
وای! این از این.
اصلاً چطوری اینجا رو پیدا کردی ثرستون؟
پسرعموم بهم گفت
اوه، من اصلاً نمیرم اون تو!
ترسوها!
این همه راه اومدیم، بهتره یه نگاهی بندازیم
بیاین زودتر تمومش کنیم و برگردیم سر ماشین
اینجا داره یخ میزنه
میخوای دستتو بگیرم؟
جاهای دیگهام هست که بتونم بگیرم؟
اه. خفه شو، بیعرضه
خب، یالا
چی؟
عمراً
به این همه چیز نگاه کن
یالا، از این طرفه
میگن توی اون زیرزمین زندگی میکنه
دنبال دخترا میره. همیشه دخترا
فقط آویزونشون میکنه
"میگن"؟ کیا میگن؟ این چرت و پرت رو از کجا شنیدی؟
گفتم که، دخترخالهام. اون از کجا شنید؟
نمیدونم. خب شنیده دیگه
بیخیال. اونو بده به من
اوه، ببین، زیرزمین شیطانی!
نه، جایی که شیطان همه سبزیجاتشو کنسرو میکنه
خب، پس ای ترسوها، بیاید پایین و خودتون ببینید
این فقط یه زیرزمینه پر از شیشههای لجنگرفته توی یه خونه روستایی داغون
من که چیز ترسناکی نمیبینم.
تو میبینی؟
چی؟
چی؟ چیه؟
آه!
یه آتیش ناشناس بچهمو ازم گرفت.
آره، خیلی بامزه بود.
ببخشید.
تو شرق تگزاس منظرهی خاصی نیست. آدم باید خودش یه جورایی سرگرم بشه.
بابا، ما دیگه بچه نیستیم، دین.
نمیخوایم دوباره اون مزخرفات رو شروع کنیم.
چی رو شروع کنیم؟
اون کارهای شوخی و کلکبازی. احمقانهست و همیشه گندش درمیاد.
چیه سَمی؟
میترسی دوباره یکم نِیر تو شامپوت بریزه، هوم؟
باشه. فقط یادت باشه خودت شروع کردی. بیا جلو، کچل.
راستی کجاییم؟ چند ساعت بیرون ریچاردسون.
یه بار دیگه بهم بگو قضیه از چه قراره.
باشه، حدوداً یه ماه یا دو ماه پیش...
چند تا بچه میرن سراغ این خونهی جنزدهی محلی...
چی تسخیرش کرده؟ مثل اینکه یه روح حسابی زنستیز.
افسانه میگه که دخترا رو میگیره و از تیرهای سقف آویزونشون میکنه.
این بچهها این دختر مرده رو آویزون تو زیرزمین میبینن.
کسی جسدو شناسایی کرده؟ خب، قضیه همینه.
تا وقتی پلیسا رسیدن، جسد دیگه نبود.
پلیسا میگن بچهها داشتن خالی میبستن.
شاید حق با پلیسا باشه.
شاید، ولی من چند تا از گفتههای مستقیم خود بچهها رو خوندم.
به نظر میان که راست میگن. این ماجراها رو از کجا خوندی؟
میدونستم مسیرمون از تگزاس رد میشه...
...برای همین دیشب، چند تا سایت محلی ماوراءالطبیعه رو گشتم.
و یه دونه پیدا کردم. حالا اسمش چیه؟
بذار حدس بزنم. پخش زندهش از زیرزمین مامانشه.
آره، احتمالاً. آره.
اکثر اون وبسایتها چیزی سرشون نمیشه.
یه روح اگه اونجاشون رو گاز میگرفت.
ببین، گذاشتیم بابا بره، که راستی اشتباه بود.
حالا هم نمیدونیم کجاست.
فعلاً باید یه چیزی برای شکار پیدا کنیم.
ضرر نداره یه نگاهی بهش بندازیم.
خیلی خب، پس این بچهها رو کجا پیدا کنیم؟
همونجایی که همیشه تو شهرهایی مثل اینجا بچهها رو پیدا میکنی.
قسم میخورم، ترسناکترین چیزی بود که تو عمرم دیدم.
از همون لحظهای که وارد شدیم. دیوارها سیاه رنگ شده بودن.
قرمز. فکر کنم خون بود.
همه این نمادهای عجیب و غریب. صلیب و ستاره و...
پنجضلعی... پنطیکاستیها.
هرچی بود، من چشامو بسته بودم.
اینقدرو بهت میگم، هرکی هرچی میخواد بگه.
اون دختر بیچاره. با اون موهای مشکی...
بلوند... قرمز، همینجوری آویزون بود.
لگد میزد. بدون اینکه تکون بخوره.
واقعی بود. صد در صد.
و یه جورایی جذاب بود.
خب، میدونی، به یه مدل مُردهوارش. باشه.
اصلاً چطوری اینجارو پیدا کردین؟
کریگ. کریگ مارو برد.
بچهها. کاری از دستم برمیاد؟
آره، شما کریگ تورستون هستین؟ خودمم.
ما خبرنگار دالاس مورنینگ نیوزیم
من دینم، اینم سَم. عمراً
آره، منم نویسندهام. برای مجله ادبیات مدرسمون مینویسم
خب، آفرین به تو، موریسی
امم، ما داریم یه مقاله در مورد خانههای تسخیر شده محلی مینویسیم
شایعه شده شاید شما درباره یکیشون اطلاع داشته باشید
منظورتون خونه جهنمیه؟ همون!
فکر نمیکردم این داستان پایهای داشته باشه
چرا داستانو برامون تعریف نمیکنی؟
خب، ظاهراً، تو دهه سی
این کشاورز، مردخای مورداک
اون با شش تا دخترش تو اون خونه زندگی میکرد
زمان رکود بزرگ بود، محصولاتش از بین میرفت
پول کافی برای سیر کردن بچههاش نداشت
خب، فکر کنم اونجا بود که رد داد
چطوری؟
خب، به این نتیجه رسید که بهتره دختراش سریع بمیرن
تا اینکه از گرسنگی بمیرن
پس بهشون حمله کرد
و اونا جیغ میکشیدن، التماس میکردن که بس کنه
اما اون فقط یکی یکی دارشون زد
و بعد وقتی همه چیز تموم شد، برگشت و خودشو دار زد
حالا میگن روحش برای همیشه تو خونه گیر افتاده
هر دختر دیگهای که میره تو، دار میزنه
و اینا رو از کجا شنیدی؟
دختر عموم دانا بهم گفت. نمیدونم اون از کجا شنیده بود
باید بفهمید که من حتی یه لحظه هم اینو باور نکردم
ولی الان باور داری
نمیدونم چه گوهی بخورم، مرد
رفقا، من دقیقاً همون چیزی که به پلیس گفتم رو به شما میگم، باشه؟
اون دختر واقعی بود، و مرده بود. این یه شوخی نبود
به خدا قسم، من دیگه نمیخوام نزدیک اون خونه بشم
هیچوقت دیگه، باشه؟
ممنون
نمیشه گفت پسره رو سرزنش میکنم. آره، دیگه کسی دلش نمیخواد بیاد اینجا
چیزی پیدا کردی؟
آره، ولی EMF خوب نیست. چرا؟
فکر کنم اون چیزه هنوز یه کم جون داره توش. داره همهی اعداد رو به هم میریزه
آره، همینه. آره
بیا بریم
انگار پیرمرد مورداک تو زمان خودش یه کمی هم دیوارنویسی میکرده
و بعد از مرگشم همینطور
صلیب وارونه قرنهاست که توسط شیطانپرستان استفاده میشه
ولی این نماد گوگرد تا دهه شصت تو سانفرانسیسکو پیدا نشد
هان! دقیقاً به خاطر همینه که تو هیچوقت مخ نمیزنی
هی، این یکی چی؟ اینو قبلاً دیدی؟
نه
من دیدم
یه جایی
رنگه
به نظر خیلی هم تازهست
نمیدونم، سم
یعنی، از اینکه با هر نوع مقام مسئولی موافق باشم متنفرم
ولی پلیس شاید تو این مورد حق داشته باشه
آره، شاید
کات. فقط یه مشت آدمیزاد
شما اینجا چیکار میکنید؟
شما اینجا چه غلطی میکنید؟
ما اینجا متعلق به اینجاییم. ما حرفهای هستیم
حرفهایِ چی؟ محققین ماوراءالطبیعه
بفرمایید. یه نگاه به اون بندازین، پسرا
اوه، حتماً داری شوخی میکنی
اد زدمر و هری اسپنگلر. آره
آره. اوه، آره آره. ما طرفدار پر و پا قرصیم
و ما هم میدونیم شما کی هستید
اوه، آره؟ آماتورها
دنبال روح و هیجانهای ارزون. آره
پس اگه اشکالی نداره
ما اینجا داریم سعی میکنیم یه تحقیق علمی جدی انجام بدیم
امهم. آره؟ تا حالا چی پیدا کردین؟
هری، چرا در مورد EMF بهشون نمیگی؟
خب... سم: EMF؟
میدان الکترومغناطیسی. امهم
موجودات ماورایی میتونن باعث نوسانات انرژی بشن
که میشه با یه دستگاه EMF یاب خوندشون
مثل این رفیق خفن اینجا
وای. وای
این ۲.۸ میلیگاوسه. دو و هشت
اینجا گرمه. وای
ها. پس شما واقعاً قبلاً روح دیدید یا...؟
یه بار. ما داشتیم
داشتیم تو این خونه قدیمی تحقیق میکردیم
و دیدیم یه گلدون از رو میز افتاد پایین
خودش. ما واقعاً ندیدیمش
ولی شنیدیمش و یه همچین چیزی
آدمو عوض میکنه. آره
فکر کنم گرفتم چی شد
بهتره بریم بذاریم اونا به کارشون برسن
آره، باید برید. سم
آره، کار
متاسفم. اون بساطی که کشیدیم خنده بهم داده بود
هووو
هی. هی. چی پیدا کردی؟
نتونستم مردخایی پیدا کنم
ولی یه مارتین مورداک پیدا کردم که تو دهه ۳۰ تو اون خونه زندگی میکرد
اون بچه داشت ولی فقط دو تا، هر دوشون پسر
و هیچ سندی نیست که اون کسی رو کشته باشه
ها. تو چی؟
بچهها توصیف واضحی از اون دختر ندادن. منم رفتم کلانتری
هیچ پرونده مفقودیای پیدا نکردیم. انگار هیچوقت وجود نداشته.
بابا بیخیال. ما خوب گشتیم. این مورد بنبسته.
No comments yet. Be the first to leave one.