Esimesed 200 rida.
بابا از ما میخواد راهشو ادامه بدیم، آدما رو نجات بدیم
شکار موجودات... کسب و کار خانوادگی.
کسی اینجاست؟
تکون نخور.
سم؟ دین؟ مامان، اینا رو میشناسی؟
آره، اینا پسرای جان وینچسترن. سلام، من اِلن هستم. دخترم جو.
میخوای دوباره منو بزنی؟
به بابامون زنگ زدی. گفتی کمک میکنی.
تو چی کمک کنم؟ دیو رو.
تو کی هستی؟ از کجا میدونی؟
من فقط یه سالون رو میچرخونم. شکارچیا گاهی از اینجا رد میشن.
بابای شما هم همینطور، خیلی وقت پیش. جان یه زمانی مثل خانوادهمون بود.
فکر میکنی بابا و اِلن با هم بودن؟ محاله!
پس چرا دربارهش بهمون نگفت؟
مامانت چطوری وارد این چیزا شد؟ بابام.
اون یه شکارچی بود. فوت کرد.
میتونم کمک کنم. مطمئنم که میتونی.
ولی فکر کنم مادرت منو میکشه. تو از مادرم میترسی؟
فکر کنم آره.
فیوزها رو چک کردم، خوبن.
مشکل از سیمکشیه.
ببین، قول دادی وقتی اسبابکشی کردم اینجا آماده باشه.
نه، همین الان بیا بالا.
لطفاً.
ممنون.
حالم بهم خورد.
این دیگه چه کوفتیه؟
لسآنجلس، کالیفرنیا.
تو لسآنجلس چیه؟
یه دختر جوان توسط یه فرقه شیطانی دزدیده شده.
آره؟
دختره اسمی داره؟ کیتی هولمز.
باحاله. و تو، چقدر تلخی.
از طرفی هم، دعوای زنانه.
من مجبور نیستم منطقی باشم!
نمیتونی منو اینجا نگه داری. رو این حساب باز نکن.
میخوای منو تو زیرزمین با زنجیر ببندی؟
تو ایدههای بدتر از اینم داشتی.
نمیخوای بمونی، نمون. برگرد مدرسه.
من اونجا جایی نداشتم. یه آدم عجیب غریب بودم.
آره، ولی اینکه خودتو تو یه جاده فرعی به کشتن بدی، اونجا جای توئه؟
بچهها، وقت بدیه.
بله قربان. آره، ما قبل از ۱۰ به ندرت مینوشیم.
صبر کن. میخوام بدونم اونا در مورد این چی فکر میکنن.
برام مهم نیست اونا چی فکر میکنن.
شما باز هستید؟
نه! آره!
فقط میریم آربی که پایین جادهس رو چک کنیم.
هاروِلز.
آره، کشیش.
سه هفته پیش، یه دختر جوان از آپارتمانی در فیلادلفیا ناپدید شد.
بگیرش، گاز نمیگیره. نه، ولی مامانت ممکنه گاز بگیره.
این دختر اولین نفر نبود. طی ۸۰ سال گذشته، شش زن ناپدید شدن.
همه از یه ساختمون، همه بلوند.
فقط هر ده یا بیست سال یه بار اتفاق میافته، واسه همین پلیس هیچوقت متوجه الگو نمیشه.
ما یا با یه قاتل زنجیرهای طرفیم...
اینا رو کی جمعآوری کرده؟ اَش؟
خودم انجامش دادم.
هوم.
باید اعتراف کنم ما واسه خیلی کمتر از این راه افتادیم.
خوبه. اینقدر از پرونده خوشت میاد، بگیرش.
مامان.
جوآنا بث، این خانواده به اندازه کافی از دست داده.
تو رو هم از دست نمیدم.
فقط همین.
یه جورایی حس بدی دارم که پرونده جو رو دزدیدیم.
خب، شاید اون یه پرونده خوب جمع کرده باشه.
اما میتونی تصورش کنی اینجا سر یه همچین چیزایی کار کنه؟
فکر نمیکنم.
چیزی پیدا کردی؟
نه، هنوز نه.
اون چیه؟
چی؟
وای لعنتی!
این اِکتوپلاسمه.
خب، سم، فکر کنم میدونم با چی طرفیم.
اون مرد پفنباتیِ "اِستی پافت"ه.
دین، من این چیزا رو فقط دو بار دیدم.
یعنی، واسه ساختن این چیزا، باید یه روح خیلی عصبانی باشی.
خیلی خب، بیاید این بیکله رو پیدا کنیم قبل از اینکه دخترای بیشتری رو بقاپه.
خیلی راحته. ساختمون عالیه.
خیلی قشنگ درستش کردم. آپارتمانها مبله هم هستن.
خیلی جاداره.
دوستم بهم گفت که حتماً بیام ببینمش.
و باید اعتراف کنم حق با اون بود. شما واقعاً با این جا کار خوبی کردید.
تو اینجا چه غلطی میکنی؟ آخ عزیزم، اینجایی.
این دوست پسرم دین و دوستش سم هستن.
از دیدنتون خوشبختم. چه دختری گیرتون اومده.
اوه، آره، اون یه اسلحه است.
خب، آپارتمان رو قبلاً دیدید؟
همونی که برای اجارهس. شرط میبندم. بله. عاشقش شدم. جریانش عالیه.
چطور اومدید تو؟ باز بود.
حالا، اِد، امم... مستأجر قبلی کی از اینجا رفت؟
آه، حدود یه ماه پیش.
اونم فرار کرد. کرایه رو نداد.
خب، ضرر اون، سود ما.
چون اگه دینو دوستش داشته باشه، برای منم خوبه.
اوه، عزیزم.
ما میگیریمش.
اوه!
باشه
برای مبل شیر یا خط میندازم. مامانت میدونه اینجایی؟
گفتم میرم وگاس. باور میکنه؟
احمق که نیستم. اَش کاری کرده رد کارتم مستقیم بره سمت کازینوها.
میدونی که نباید به مامانت دروغ بگی.
تو هم نباید اینجا باشی.
خب من اینجام، پس ول کن این حرفارو و کنار بیا.
اصلاً این همه پول از کجا آوردی؟
کار کردم. شکارچیا که انقدر خوب انعام نمیدن.
خب، تو پوکر هم زیاد خوب نیستن.
آره. اون با توئه؟
اوه، سلام اِلِن.
یه یادداشت گذاشته که رفته وگاس. باور نمیکنم.
بهش نگو. خودم بهش میگم.
تو نباید اینجا باشی. دین؟
ندیدمش. مطمئنی؟
آره، مطمئنم.
لطفاً، اگه پیداش شد، برش میگردونی اینجا، مگه نه؟
حتماً. باشه. ممنون عزیزم.
این ساختمان سال ۱۹۲۴ ساخته شده.
اولش یه انبار بود.
چند ماه پیش به آپارتمان تبدیل شده.
آره، قبل از ۱۹۲۴ چی اینجا بود؟ هیچی. یه دشت خالی.
پس محتملترین سناریو اینه که یه نفر تو این ساختمون خونین و مالین مرده.
حالا برگشته و داره جهنم به پا میکنه.
قبلاً چک کردم.
تو ۸۲ سال گذشته هیچ مرگ خشنی نداشتیم.
مگر اینکه یه سرایدار رو حساب کنی که روی کف خیس سُر خورده.
میشه لطفاً بشینی؟
خب، گزارشهای پلیس و پروندههای مرگ شهرستانی رو چک کردی؟
آگهیهای فوت، گزارشهای پزشکی قانونی و هفت منبع دیگه.
من میدونم دارم چیکار میکنم. در مورد اون یکی هنوز حرف و حدیث هست.
میشه چاقو رو بذاری زمین؟
باشه، پس، اِم، یه چیز دیگه است.
شاید یه شیء نفرین شدهست که یه روح با خودش آورده.
باید ساختمون رو هرجایی که میتونیم بگردیم، درسته؟
درسته. پس من و تو دو طبقه بالا رو میگردیم.
اگه تقسیم بشیم، سریعتر پیش میریم.
خب، این قابل مذاکره نیست.
پس قراره برام شام بخری؟
چی میگی؟
اگه قراره اینقدر بهم بچسبی، حداقل یه شام مهمونم کنی.
اوه، خیلی خندهداره.
همین که دروغ گفتم خودش کافیه، اما اگه فکر میکنی میذارم از چشمم دور بشی...
نمیدونم متوجه شدی یا نه ولی تو تیپ مورد علاقه این روحی.
دقیقاً.
میخوای طعمه باشی؟
سریعترین راه برای بیرون کشیدنش همینه و خودت هم میدونی.
چی؟ خیلی پشیمونم.
میدونی که دیگه از چرت و پرتات خسته شدم.
ببخشید؟ مزخرفات مردسالارانهات رو میگی.
فکر میکنی زنا نمیتونن این کارو انجام بدن. اینجا کلاس جامعهشناسی جنسیت نیست.
زنا میتونن کار رو خوب انجام بدن.
اما آماتورها نمیتونن. تو هیچ تجربهای نداری.
چیزی که تو داری یه عالمه تصورات عاشقانه نپختهست.
که چند تا مشتری کافه تو سرت انداختن.
الان شبیه مامانم حرف میزنی. مگه چیز بدیه؟
چون بذار بهت بگم... چی؟
ولش کن.
نه، تو شروع کردی. جو، تو گزینههای زیادی داری.
هیچ آدم عاقلی این راه رو انتخاب نمیکنه. من وقتی خیلی جوون بودم وارد این کار شدم.
کاش میتونستم کار دیگه ای بکنم. تو این کارو دوست داری.
آره، ولی من یه کم پیچیده و عجیب غریبم. تو فکر نمیکنی منم یه کم پیچیدهام؟
جو، تو یه مادری داری که نگرانت میشه.
کسی که آرزوهای بزرگتری برات داره. اینا چیزای خوبیَن.
نباید همچین چیزایی رو دور بندازی.
ممکنه بعداً سخت پیدا بشن.
چی؟
مطمئن نیستم.
بوش رو حس میکنی؟
اون چیه، نشتی گازه؟
نه، یه چیز دیگه.
میدونم.
فقط نمیتونم بفهمم دقیقاً چیه.
مزل توف (تبریک). تو همین الان اولین روحت رو پیدا کردی.
تو دریچه است.
اینجاست.
یه چیزی اون توئه. اینجا.
یکی داره سوغاتی نگه میداره.
به خدا، این ساختمون...
من دیگه میرم.
صبح بخیر، پرنسس.
سَم کجاست؟ رفته قهوه بگیره.
اوه، کمرم.
چطور روی اون تخت بزرگ و نرم خوابیدی؟
نخوابیدم. فقط داشتم همه چیز رو مرور میکردم.
بیا. این برای چیه؟
این خیلی بهتر از اون چاقوی کوچیکی کار میکنه که داری باهاش بازی میکنی.
ویلیام آنتونی هارول.
ببخشید. اشتباه کردم.
چی میگی...؟
چی از پدرت یادته؟
منظورم اینه که اولین چیزی که به ذهنت میاد چیه؟
بگو دیگه.
شش یا هفت سالم بود.
و، اِم، برای اولین بار منو برد تیراندازی.
میدونی، بطریها روی یه نرده، از این جور چیزا.
به وسط همهشون زدم.
یه لبخندی بهم زد، یه جورایی...
نمیدونم.
No comments yet. Be the first to leave one.