As primeras 200 linias.
طوفان تو راهه
و شما پسرا و باباتون دقیقاً وسطشین
داداشتو تا میتونی سریع ببر بیرون. الان، دین.
میخواد ما راهشو ادامه بدیم.
نجات مردم، شکار موجودات. شغل خانوادگی.
تمام عمرمون دنبال این اهریمن گشتیم.
ساموئل کلت یه تفنگ ساخت.
میگن این تفنگ میتونه هر چیزی رو نابود کنه.
بالاخره فهمیدیم این اهریمن کجا قراره باشه.
و حالا، میدونیم چطور از بین ببریمیش.
اهریمنهای بیشتر و بیشتری دارن بین ما قدم میزنن.
تو بابای من نیستی. چه اتفاقی داره میافته؟
فکر کنم تسخیر شده.
برات برنامههایی دارم، سمی.
تو و همه بچههایی که مثل تو هستن.
توی منه. حسش میکنم. هی، بهم شلیک کن.
دیگه نمیتونم زیاد نگهش دارم.
چرا نکشتیش؟ کلت دستمون بود.
هنوز یه گلوله برامون مونده.
برو عقب!
وگرنه میکشمت، قسم میخورم.
این کارو نمیکنی.
داری اون گلوله رو برای یه نفر دیگه نگه میداری.
میخوای شرط ببندی؟
وای خدای من.
بابا؟ من این کارو کردم؟
بابا؟
دین؟
دین!
نفوذ قابل توجهی به فضای سرنشینان. بیواکنش.
فشار خون، ۱۸۰ روی ۵۰. ضربان قلب...
فشار خون، ۱۰۰ روی ۵۰. ضربان قلب، ۹۹، ۹۵.
بهم بگو حالشون خوبه. تو باید بی حرکت بمونی.
اصلاً زندهان؟
سم؟
بابا؟
کسی اونجا نیست؟
شهرستان شایلو، ایستگاه پرستاری.
چطور میتونم تماستون رو وصل کنم؟
البته، تماستون رو وصل میکنم.
ببخشید.
سلام.
فکر کنم تصادف کردم.
با بابام و برادرم. فقط باید پیداشون کنم.
الو؟
سمی.
خوب به نظر میآی.
با این اوضاع.
اوه، نه.
مرد، بهم بگو صدامو میشنوی.
بابا چطوره؟
حالش خوبه؟
یالا، تو که روحبین هستی.
یه کم روحبینی یا همچین چیزی بهم بگو.
پدرت بیداره.
اگه میخوای میتونی بری ببینیش.
اوه، خدا رو شکر.
دکتر، برادرم چطور شد؟
اون آسیب جدی دیده.
خونریزی، کوفتگی کبد و کلیه.
نگران ضربه سرشم. علائم اولیه اِدم مغزی دیده میشه.
خب، ما چیکار میتونیم بکنیم؟
تا وقتی به هوش نیاد، از وضعیت کاملش خبر نداریم.
اگه...
به هوش بیاد. اگه؟
راستشو بخوای... من بیدار میشم.
بیشتر آدمایی که اینجوری آسیب دیده بودن، تا حالا زنده نمیموندن.
اون خیلی داره میجنگه.
ولی باید انتظارات واقعبینانهای داشته باشی، پسرم.
یالا، سم. برو یه کشیش هودو پیدا کن.
تا یه جادو روم پیاده کنه.
من خوب میشم.
سم.
باشه. بفرما.
بیمهنامهام رو بهشون بده.
"الروی مکگیلیکادی"؟
و دو پسر دوستداشتنیاش.
خب.
دکتر دیگه چی در مورد دین گفت؟
هیچی.
ببین، اگه دکترا کاری نمیکنن، ما باید بکنیم. همین.
نمیدونم. من یه نفر رو پیدا میکنم.
کشیش هودو و یه جادو روش پیاده کنم و...
دنبال یه نفر میگردیم.
آره.
ولی، سم.
نمیدونم کسی رو پیدا کنیم یا نه.
چرا که نه؟
من قبلاً اون شفادهنده رو پیدا کردم. خب، اون یکی از میلیونها بود.
خب، پس بشینیم دست رو دست بذاریم؟
نه، گفتم که میگردیم.
من هر سنگی رو زیر و رو میکنم.
کلت کجاست؟
پسرت داره میمیره و تو نگران کلتی؟
ما داریم این اهریمن رو شکار میکنیم و شاید اون هم ما رو شکار میکنه.
اون تفنگ ممکنه تنها برگ برندهمون باشه.
توی صندوق عقبه.
ماشینو بردن یه تعمیرگاه کنار اتوبان ۸۳.
باید اون صندوق عقب رو خالی کنی قبل از اینکه یه اوراقچی ببینه توش چیه.
من قبلاً به بابی زنگ زدم. حدود یه ساعت دیگه میرسه.
اون میخواد ایمپالا رو ببره گاراژش.
باشه. تو برو بابیو ببین.
اون کُلت رو بردار و بیارش.
و حواست به نگهبانی بیمارستان باشه. فکر کنم خودم هواشو دارم.
هی
بیا.
لیستی از چیزایی که لازم دارم نوشتم. بگو بابی برشون داره.
آکاسیا؟ روغن آبراملین؟
اینا واسه چیه؟ محافظت.
هی، بابا.
اون شیطانه رو میشناسی؟
گفت واسه من و بچههایی مثل من برنامههایی داره.
اصلاً میدونی منظورش از این حرف چی بود؟
نه، نمیدونم.
خب، مطمئناً یه چیزی میدونی.
ای بابا.
دین قراره حسابی عصبانی بشه.
ببین، سَم، این...
این اصلاً ارزش یدک کشیدن نداره.
میگم صندوقو خالی کنیم و بقیشو بندازیم اوراقی.
نه.
اگه این کارو بکنیم دین منو میکشه.
وقتی خوب بشه، میخواد اینو درستش کنه.
چیزی واسه درست کردن نمونده.
شاسیش کجه. موتورش داغونه.
تقریباً هیچ قطعهای نمونده که ارزش نجات دادن داشته باشه.
گوش کن به من، بابی.
اگه فقط یه قطعه هم کار کنه، کافیه.
ما قرار نیست همینجوری بیخیال...
باشه.
فهمیدم.
بیا.
بابا گفت ببینه میتونی این چیزا رو واسش بگیری.
جان اینا رو واسه چی میخواد؟
محافظت در برابر شیطانه.
چی؟
اوه، هیچی. فقط بابیه.
چه خبره؟
بابا، تورو خدا.
باید کمکم کنی.
باید بهتر شم. باید برگردم اون تو.
یعنی، تو حتی با یه نفرم برای کمک تماس نگرفتی.
حتی تلاشم نکردی.
نمیخوای کاری کنی؟
حتی نمیخوای چیزی بگی؟
من هر کاری که تا حالا ازم خواستی رو انجام دادم.
همه چیزو.
من هرچی که داشتم رو دادم.
حالا میخوای فقط بشینی اونجا و مرگ منو تماشا کنی؟
تو چه جور پدری هستی آخه؟
اون چیه؟
فکر کنم اونو ندیدی، نه؟
کمک. کمک. کمک.
هی، من اینجا کمک میخوام!
نمیتونم...
نفس بکشم.
سمی، بگو که داری صدامو میشنوی لعنتی.
یه چیزی تو بیمارستانه. منو برگردون. باید این چیزو شکار کنیم.
سم.
ساکتی.
فکر کردی نمیفهمم؟ درباره چی حرف میزنی؟
اون چیزا. از اونا برای دور کردن شیطان استفاده نمیکنی. از اونا برای احضار شیطان استفاده میکنی.
قصد داری شیطان رو بیاری اینجا. یه مبارزه احمقانه و مردونه راه بندازی.
من یه نقشه دارم، سم. دقیقاً منظورم همینه.
دین داره میمیره و تو یه نقشه داری.
تو بیشتر به کشتن این شیطان اهمیت میدی...
تا نجات دادن پسر خودت. این کارو نکن.
به من نگو چی حس میکنم.
من این کارو برای دین میکنم. چطور؟
انتقام چطوری میتونه بهش کمک کنه؟
تو به هیچکس جز خودت فکر نمیکنی.
این همون وسواس خودخواهانه است. این کارو نکن.
فکر میکردم این وسواس تو هم هست. این شیطان مادرتو کشت.
دوستدخترتو کشت. تو ازم خواهش کردی که تو این شکار باشی.
اگه وقتی فرصت داشتی میکشتیش، هیچ کدوم از اینا اتفاق نمیافتاد.
اون تو رو تسخیر کرده بود.
من تو رو میکشتم. برادرت الان بیدار بود.
خفه شید. هردوتون. برید به جهنم.
اصلاً نباید از اول با خودم میووردمت.
یه اشتباه بود. گفتم خفه شو!
داداش، من اون لعنتی رو عین روح رد کردم از توش.
این چیه--؟ این چیه--؟
یه اتفاقی داره اون بیرون میفته.
همه کنار. کنار.
هنوز نبض نداره. نه.
هنوز نبض نداره. باشه، دوباره بزنیم، ۳۶۰.
در حال شارژ. همه کنار؟
کنار. کنار.
یالا. یالا.
نبض نداره. پایه، ۳۶.
آماده. شارژ شد.
کنار. آماده باش.
هنوز هیچی. نبض نداره. باشه، دوباره بزنیم.
در حال شارژ. همه کنار؟
کنار. گورتو گم کن از جلوی من.
عقب وایسا.
تغییری نکرد. سیپیآر رو شروع میکنیم.
گفتم، برو عقب!
سه، دو، یک.
سه، دو، یک. هنوز هیچی.
No comments yet. Be the first to leave one.