As primeras 200 linias.
سال ۱۸۳۵ سموئل کلت یه اسلحه خاص ساخت.
میگن این اسلحه هر چیزی رو میکشه.
کلت گم شده و به نظر خیلی احتمالش زیاده
که کار همش این شیطانه.
وای!
تقاطعها جای بستن پیمانن. فروش روحت...
مراسمی مثل این. عکس خودتو قاطی میکنی، درسته؟
من همه چی رو در موردت میدونم، دین وینچستر.
من دنبال بهترین و باهوشترینها میگردم.
من سم هستم. من جیک هستم.
این یه مسابقهست.
فقط یکی از شما بچههای خل و چل از اینجا زنده میره بیرون.
تو سرسختی، باهوشی.
تو خوب آموزش دیدی، سم. تو سوگولی منی.
سم. دین.
سم، مواظب باش!
نه!
سم!
دین؟
اینو برات پس آوردم.
نه، ممنون. خوبم.
باید یه چیزی بخوری.
گفتم که خوبم.
دین.
از اینکه اینو میگم متنفرم، واقعاً.
ولی فکر نمیکنی شاید وقتشه...
سم رو دفن کنیم؟
نه.
خب، شاید بتونیم... چی؟ جسدشو آتیش بزنیم؟
هنوز نه.
میخوام با من بیای.
من هیچجا نمیام.
دین، خواهش میکنم. میشه راحتم بذاری؟
فقط فکر نمیکنم باید تنها باشی، همین.
باید اعتراف کنم که به کمکت نیاز دارم.
یه اتفاق بزرگ داره میفته.
به بزرگی آخرالزمان. خب، پس بذار تموم شه!
تو منظورت این نیست.
فکر نمیکنی؟
ها؟
فکر نمیکنی به اندازه کافی از خودم مایه نذاشتم؟
فکر نمیکنی به اندازه کافی تاوان دادم؟
من دیگه تموم کردم.
همهش.
اگه میدونی چی برات خوبه، برگرد و گورتو گم کن از اینجا.
برو!
متاسفم.
متاسفم.
لطفا، فقط برو.
میدونی کجا خواهم بود.
سلام، جیک.
من... من دارم خواب میبینم، نه؟
یه نابغه دارم.
خب، تبریک میگم، جیک، خودتی.
آخرین بازمانده.
آمریکن آیدل.
باید اعتراف کنم، تو اون اسبی نبودی که روش شرط بسته بودم ولی با این حال، باید بهت آفرین بگم.
برو به جهنم.
رفتم اونجا، کاراشم انجام دادم.
هر بلایی که سرم آوردی.
کشوندن من به اونجا، وادار کردنم به کشتن اون آدما.
همش بخشی از نمایش زیبایی بود.
جیک، من قویترین رو میخواستم.
و اون تویی.
منو برای چی میخواستی؟
اوه، یه لیست بلند بالا از کارای باحال برات دارم.
تنها کاری که میخوام بکنم اینه که بیدار شم.
پیدات کنم و خودم بکشمت.
میدونی، بقیه هم تلاش کردن.
آسون نیست.
بهم اعتماد کن، جیک، تو دلت میخواد اینجا یه سرباز کوچولوی خوب باشی.
و اگه نباشم چی؟
اگه یه سرباز کوچولوی بد باشی چی؟
خب، اون مامان پیر و عزیزت...
اون خواهر کوچولوی بامزت؟
مطمئن میشم که هردوشون به اندازه کافی زنده بمونن
تا مزه جویدنی روده خودشون رو بچشن.
نه، جیک، من خالی نمیبندم.
ازم چی میخوای که انجام بدم؟
همونطور که گفتم. نابغه.
میدونی، وقتی کوچیک بودیم،
و تو نمیتونستی بیشتر از ۵ سالت باشه،
تو فقط شروع کردی به سوال پرسیدن.
چرا ما مامان نداشتیم؟
چرا همیشه باید اینور و اونور بریم؟
بابا کجا رفت؟
برای چند روز غیبش میزد.
یادمه التماست کردم "دیگه نپرس، سمی.
بابا، تو نمیخوای بدونی."
من فقط میخواستم تو یه بچه باشی.
فقط برای یه مدت کوتاه دیگه.
من همیشه سعی کردم ازت محافظت کنم.
مواظبت باشم.
بابا حتی نیاز نداشت به من بگه.
همیشه مسئولیت من بود، میدونی؟
انگار فقط یه کار داشتم.
همون یه کار.
و من گند زدم بهش.
گند زدم.
و بابت اون، متاسفم.
فکر کنم کارم همینه.
من آدمای عزیزم رو ناامید میکنم.
بابا رو ناامید کردم.
و الان، فکر کنم باید تو رو هم ناامید کنم؟
آخه چطور میتونم؟
چطور میتونم با این کنار بیام؟
چیکار کنم؟
سمی.
چیکار کنم؟
چیکار کنم؟
اوه، دیگه بابا!
روتو نشون بده، عوضی.
آروم، عزیزم، همسایهها بیدار میشن.
دین.
واقعاً، واقعاً خوشحالم میبینمت.
جدی گفتم. خودتو ببین.
رفتی و خانوادهات رو به کشتن دادی. تو این دنیا کاملاً تنهایی.
خیلی قشنگه.
ببخشید، باید یه لحظه بهم وقت بدی.
گاهی وقتا باید صبر کنی و از لحظه لذت ببری.
باید همین الان برگردونمت به جهنم.
آره، باید. ولی نمیکنی.
و میدونم چرا.
آره؟ آره.
تو راه بابا رفتی. میخوای معامله کنی.
سمی کوچولو، از مرگ برگشته.
و بذار حدس بزنم، داری روح خودت رو پیشکش میکنی؟
صد تا اهریمن دیگه هست که عاشقن روح تو رو داشته باشن.
و همهاش مال تو. فقط کافیه سم رو برگردونی.
ده سال به من مهلت میدی.
ده سال و بعد میای سراغم.
حتماً داری شوخی میکنی.
این همون معاملهایه که با بقیه میکنی.
تو بقیه نیستی.
چرا باید دلم بخواد به تو چیزی بدم؟
روح کثیفت مال خودت، به هر حال خیلی داغونه.
نه سال. نه.
هشت. تو همینطور برو پایین، منم میگم نه.
باشه، پنج سال.
پنج سال، بعد نوبت حساب و کتاب من میشه.
این آخرین پیشنهادمه. پنج سال وگرنه معاملهای در کار نیست.
پس هیچ معاملهای.
باشه. باشه.
مطمئن شو سم رو دفن میکنی قبل از اینکه اینجا رو به گند بکشه.
صبر کن.
حراج فوقالعاده است و همه چی باید فروش بره.
باید چیکار کنم؟
اول از همه، دست از التماس بردار. مردای محتاج خیلی بیکلاسَن.
ببین.
ببین، من نباید این کار رو انجام بدم. ممکنه کلی برام دردسر درست کنه.
اما چی بگم؟ برای تو نقطه ضعف دارم، دین.
تو مثل یه توله سگی، خیلی باهالی برای بازی کردن.
انجامش میدم.
برش میگردونی؟ آره.
و چون واقعاً یه قدیس هستم، فقط یک سال بهت میدم و بس.
اما قضیه اینه.
اگر سعی کنی بزنی زیر حرفت یا با حقه ازش در بری، اون وقت معامله تمومه.
سم دوباره میفته میمیره، در عرض چند ثانیه تبدیل به گوشت گندیده میشه.
خب؟
این معاملهای بهتر از اونیه که بابات گرفت.
چی میگی؟
سمی؟
خدایا شکرت. هی.
آخ.
اوه، دین.
ببخشید. ببخشید، رفیق، من فقط...
خوشحالم میبینم سر پا شدی، همین.
بیا بشین. باشه.
دین، چه بلایی سرم اومد؟
خب، چی یادت میاد؟
من... من تو و بابی رو دیدم و...
بعد یه درد حس کردم. یه درد تیز، مثل آهن گداخته، میدونی.
و بعد تو شروع کردی سمتم دویدن و دیگه همین بود.
آره، اون پسره از پشت بهت چاقو زد.
خون زیادی از دست دادی. میدونی، برای یه مدت وضعیت خیلی خطرناک بود.
اما، دین، تو نمیتونی یه همچین زخم بدی رو درمان کنی.
نه، بابی تونست.
اون پسره اصلاً کی بود؟ اسمش جیکه.
گرفتیش؟ نه. تو جنگل غیب شد.
باید پیداش کنیم، دین.
و قسم میخورم، اون عوضی رو تیکهتیکه میکنم.
هو، هو، هو. آروم باش، ون دام.
تو تازه بیدار شدی. بذار یه چیزی برات بیارم بخوری. هان؟
چیزی میخوای بخوری؟
دارم از گشنگی هلاک میشم. بیا.
و اون موقع بود که شماها پیداتون شد.
خیلی وحشتناکه.
اندی بیچاره.
دیوه گفت فقط میخواست یکی از ما زنده از اونجا بیرون بیاد.
و این رو به تو گفت؟ آره.
تو یه خواب ظاهر شد. چیز دیگهای بهت گفت؟
نه. نه، همین بود، هیچی دیگه.
میدونی، چیزی که من نمیفهمم، دین، اینه که اگه دیوه فقط یکی از ما رو میخواست...
پس چطور من و جیک هر دو تونستیم در بریم؟
خب، منظورم اینه، اونا تو رو ول کردن تا بمیری. مطمئنم فکر کردن تموم شده.
حالا که "چشم زرد" جیک رو داره، میخواد باهاش چیکار کنه؟
نمیدونم.
اما هر چی که هست، باید جلوش رو بگیریم.
خب، صبر کن، باشه؟ باید استراحت کنی.
وقت داریم. نه، نداریم.
No comments yet. Be the first to leave one.