The first 162 lines.
ديگه تحمّل ندارم ...
دومان ، بنظر ميرسه دوباره دارم کنترلم رو از دست ميدم .
ديگه لازم نيست خودداري کنم !
تنها چيزي که ميخوام ...
ديدن لبخند اونه ...
همين .
بيا جلو ، دومان !
من ، کتسونو سِمه ، ميخوام قدرت قبيله ي کتسونو رو نشونت بدم !
ترجمه و ويرايش
elfelfelf
Forums.AnimWorld.net
هيچ وقت گول لبخندش رو نخور
چه قدرت محشري !
سِمه قدرتش رو که با اون از اِدو محافظت ميکرد ، فرا ميخونه !
شيکيگامي تيم شيرينو کاملاً محو ميشه !
سوان از وحشت دمش رو ميذاره رو کولش و فرار ميکنه !
فقط دومان باقي مونده !
دومان !
سِمه ...
سِمه !
Rin, Pyo, To, Sha, Kai, Jin, Retsu, Zai, Zen!
حمله ي جادويي !
مانتراي پيروز !
مهر و موم جادويي !
برگرداننده !
قدرت انفجار ويران کننده هست !
فضا داره از هم ميپاشه !
مثل اينکه داري دراگون بال نگاه ميکني !
سّمه ، من نميبازم !
عمراً نميبازم !
بيفايدست ، دومان .
قدرتت براي شکست من کافي نيست !
ولي دومان داره طلسم ديگه اي رو آماده ميکنه !
اين جزء عادات بد توئه که موقعي که ميبازي ، عقلت رو از دست ميدي ، دومان .
از اين خيال خوش درت ميارم !
خفه شو !
Acala Vidyaraja!
واي !
دومان به وسيله ي کلمات آتشين محصور شده !
داره چندتا طلسم رو به صورت همزمان اجرا ميکنه !
چه قدرت شگفت انگيزي !
سِمه ...
با شعله هاي بي پايان کارت رو تمام ميکنم !
دومان .
تعداد رو به رخ من نکش .
صد و سه تا ، بيشمار به حساب نمياد .
من از 1562 طلسم رو استفاده ميکنم .
حتّي نزديک بي نهايت هم نيست .
چه تعداد شگفت آوري !
سِمه روي دومان رو با اين تعداد زياد ، کم کرده ... !
دقيقش ميشه 1562 تا طلسم همزمان !
تقريباً مثل يک ديواره ي آتش نفوذ ناپذيره !
سِمه ، تو ...
دومان ، اين تفاوت بين خواسته هاي قلبي ماست !
چه کوبنده !
حالا که سِمه قدرت واقعيش رو نشون داده ،
دومان قادر به مقابله نيست !
دومان داره به وسيله ي شعله هاي سرکش ، ميسوزه !
آيا مسابقه تمامه !؟
دومان ...
دومان ...
دومان ، چکار ميکني ؟
چقدر بي فايده اي .
دوباره تا دير وقت بيدار موندي .
ولي خوابم نميره .
چاره اي نيست .
دوباره يک قصّه ي ديگه واست تعريف ميکنم .
واي ، امروز ميخواي چي برام تعريف کني ؟
درباره ي به بردگي گرفتن گدومارو توسّط کينتاروئه ؟
يا ماموتارو ؟
نه ، يک قصّه ي خيلي خيلي قديمي تر .
خيلي خيلي وقت پيش ، يک خداي شيطاني توي پايتخت زندگي ميکرد .
خداي بي رحم ، آنتنمارو ، پايتخت رو توسّط ابرهاي سياه ، پوشونده بود
و مردم رو حسابي دچار مصيبت کرده بود .
هرچند ، توسّط قدرت عجيب دو مسافر ، مهر و موم شد .
آسمان پايتخت دوباره صاف شد و پادشاه ، مراتب قدرداني خودش رو از اون دو برادر ابراز کرد .
و اونا رو به نام ميکادو ، تحت خدمت خودش در آورد و محافظ پايتخت کرد .
برادران ميکادو خيلي نزديک بودن ،
و قادر بودن هر بلايي رو دفع کنن .
رابطه ي قوي اونا ، باعث شده بود ، پايتخت در امن و امان باشه .
ولي نيرويي شيطاني باعث شد رابطه ي اونا از هم بگسله .
برادر کوچيکتر عاشق خواهر امپراتور شده بود .
هرچند شاهزاده در دنياي متفاوتي نسبت به اون برادران زندگي ميکرد .
عشق برادر کوچيکتر هيچ وقت قابل وصال نبود .
پس اون عشقش رو به صورت رازي نگه داشت و تنها
ميتونست از راه دور شاهزاده رو تماشا کنه .
در اون حين ، شايعاتي در مورد شاهزاده به گوشش رسيد .
شاهزاده دزديده شده بود .
آدم ربا کسي نبود ، جز ...
داداش بزرگش .
آره ، داداش بزرگ هم عاشق شاهزاده بود .
متأسّفانه ، بدون اينکه داداش کوچيکتر بدونه ، اونا عاشق همديگه شده بودن ،
و بدون در نظر گرفتن شأن و منزلت شون ، با هم فرار کرده بودن .
امپراتور خيلي خشمگين شد
و اعلام کرد که برادر بزرگتر قصد خيانت داشته .
و برادر کوچکتر انتخاب شد که اونو دستگير کنه .
داداش کوچيکتر با قلبي سرشار از غم به جستجو ادامه داد ...
ولي داداش بزرگ رو در حالي پيدا کرد ، که زندگي بسيار خوشي رو درست کرده بود ...
و وقتي اون بچّه شون رو ديد ، قلبش کاملاً سياه شد .
چيز بعدي که يادشه ، اين بود که ديد اون دوتا مرده جلوي روش به زمين اُفتاده بودن .
دو نفري که بيشتر از همه دوست داشت .
قلبش راضي نميشد که بچّه رو بکشه ، پس از کشتنش چشم پوشي کرد .
وقتي به پايتخت برگشت ، بالاترين مقام حکومتي رو بهش دادن .
ولي با مقام رفيعي که داشت ، حتّي باوجود زن خوشگلي که بهش دادن ، قلبش هنوز در تاريکي بود .
بخاطر اندوه قلبيش ، در پايتخت باريدن بارون ادامه داشت .
و بالاخره برادر کوچيکتر دليلش رو فهميد .
اون چيزي که باعث باريدن بارون شده بود ...
براي اين بود که تبديل به شيطان شده بود ...
تاريکي اي که قلب و بدنش رو فرا گرفته بود ،
تبديلش کرده بود به شيطاني که زماني خودش و داداشش ، مهرش کرده بودن ،
آنتنمارو !
از زماني که آنتنمارو مهر شده بود ، زمان زيادي ميگذشت ،
بخاطر قلب حسودش و احساسات منفيش ، داداش کوچيکتر رو تسخير کرد ،
و اون احساسات رو تبديل به حسّ انتقام جويي کرد .
هرچند ، براي فهميدن ديگه خيلي دير شده بود .
تيري به صورتش برخورد کرد .
اون تير از کمان پسر برادرش که از جونش چشم پوشي کرده بود ، رها شده بود .
و بعد از اون ، ابرها از آسمون پايتخت کنار رفت .
هرچند ، ابرهاي سياه جديدي متولّد شد .
پسر برادر بزرگ ، آنتنماروي جديدي رو بوجود آورد
و به خدمت امپراتور در آورد ، که به نام قبيله ي کتسونو شناخته ميشه .
کتسونو
و پسر برادر کوچيکتر که در پايتخت بود
رو به نام قبيله ي شيرينو شناخته ميشدن .
شيرينو
دروازه ي مقدّس ، ميکادو ، اوني که در پايتخت موجود بود ،
مثل چيز بي ارزشي ، از بين رفت .
و از اونجا جنگ بين کتسونو و شيرينو شروع شد .
قدرتي که با نفرت رشد کرده بود ...
چطور بايد با شنيدن همچين قصّه ي ناراحت کننده اي ، خوابم بره !؟
گوش کن ، دومان .
نميخوام !
دوباره ميخواي بگي که برم با سِمه - کون ، بجنگم !
پس واقعاً با اون بچّه ي کتسونو روابط خوبي داري .
من کاري به گذشته ندارم !
خطاي گذشتگان به من ربطي نداره !
سِمه - کون واقعاً آدم خوبيه !
امروز يادم داد چطوري دشمنانم رو نفرين کنم !
وقتي من و اون باهم هستيم ، قبيله ي کتسونو و شيرينو در کنار هم هستن !
ما به هم قول داديم !
احمق !
اصلاً ميدوني از دست دادن آبرو و اعتبار خانوداگي چيه !؟
با هم باشيد ؟
عمراً امکان نداره !
اگه وقت اينو داري که از دشمنت ، طريقه ي نفرين کردن دشمنانت رو ياد بگيري ،
اون پسره رو نفرين کن .
اگه رابطت رو با اون تمام نکني ،
رابطه ي من و تو به عنوان پدر و پسر ، تمام ميشه .
اون !؟
اون علامت نفرين روي دومان - سان ... !
خيلي بد شد .
فکر ميکردم ميتونيم بهترين دوستاي هم باشيم .
هوي ، شنيدي ؟
ارباب جوان دوباره به اون پسره ي کتسونويي باخته .
کاريش نميشه کرد .
اون پسره قوي ترين فرد خاندان کتسونو هست که تا بحال وجود داشته .
بزرگ سالها هم حتّي نميتونن شکستش بدن ، چه برسه به اون که جوونه .
عجب پسر ترسناکيه .
کاملاً با ارباب جوان ما فرق داره .
با اين وضع ، آينده ي خوبي در انتظار قبيله نيست .
واقعاً که ، به قبيله ي کتسونو حسوديم ميشه .
احمق !
No comments yet. Be the first to leave one.