Esimesed 154 rida.
لعنتی! رفت توی جنگل.
یکم تعقیب و گریز داشته باشیم بیشتر خوش میگذره.
بزن بریم.
جدی میگی؟ مگه این...
...جنگلِ تسخیر شده نیست؟
تو که به این مزخرفات باور نداری؟
معلومه که نه!
برید بیرون!
از این جنگل توسط گرگینه ها محافظت میشه!
اگه پیداتون کنن نفرین خواهید شد!
یا خدا! اون عجوزه کی بود دیگه؟
چه میدونم. بیا عجله کنیم.
ب-باشه...
احمق ها!
عه اینجاست پس!
روباهه کجا رفت؟
چرا دارن پارس میکنن؟
این دیگه چه کوفتیه؟
من از کجا بدونم؟!
ا-اون...
...یه گرگینه بود؟
راینالد-ساما.
رسیدن بخیر.
تویی که.
شکارتون چطور بود؟
راینالد-ساما، چرا...
داره از دماغتون خون میاد.
راینالد-ساما؟
چی شده؟ باهام حرف بزن راینالد!
چه اتفاقی داره میفته؟
طاقت بیار راینالد!
بریگل-ساما!
نه!
"از ملاقاتتون خوشوقتم."
"Ich freue mich Sie kennenzulernen."
خوب بود ولی لحن و بیانتون کاملا اشتباه بود.
دوباره.
"Ich freue mich Sie kennenzulernen."
دوباره.
"Ich freue mich Sie kennenzulernen!"
دنیای انیمه تقدیم میکند
مترجم: Ali_Sensei
زیرنویس های بیشتر در awsub@
Black Butler
Emerald Witch Arc
"Ich freue mich Sie kennenzulernen."
دیگه نمیتونم. دارم حالت تهوع میگیرم.
چقدر بی وقار.
توی تلفظ و آلمانی حرف زدن خوب نیستم خب.
ولی میتونم بخونم. همین کافی نیست؟
آلمان، سرورم؟
آره. علیاحضرت دستور داده تا در مورد چند تا مرگ مشکوک
که توی آلمان اتفاق افتاده تحقیق کنم.
دستور دادن که شخصا برید؟
وظیفهی فانتومهایو ها رسیدگی به مسائل زیرزمینی انگلستانه.
نمیدونم چرا باید برم به آلمان.
"پسر عزیزمـــ
چند فقره مرگ مشکوک در جنوب آلمان به وقوع پیوسته است."
"طبق گزارشات، تمامی قربانی ها پیش از اینکه به طور ناگهانی
تغییر شکل بدن و بمیرند در سلامت کامل بودند."
"نوهی پسریم، ویلیام، امپراتور آلمانه،
و آلمان سرزمین خانوادگی من محسوب میشه."
"میخوام در صورت وقوع یک بیماری همه گیر سریعا امکانات پزشکی لازم رو براشون فراهم کنم،
ولی موفق به دریافت پاسخ واضحی ویلی یا دولت امپراتوری نشدم."
"به شدت نگرانم."
تا وقتی آلمان پاسخی به سوالاتشون نداده، نمیتونن به صورت رسمی سفیری به اونجا بفرستن.
برای همین این وظیفه به شما محول شده؟
قبلا یه بار در طول تحقیقات مجبور شدیم از کشور خارج بشیم،
ولی دلیلش برای این سری فرستادنم رو نمیفهمم.
چرا ازشون نمیپرسین شفاف تر توضیح بدن؟
بحث منحرف میکنه فقط.
وظیفهی یه سگ اینه که با خوشحالی دنبال استخونی که اربابش پرت کرده بره دیگه، نه؟
فانتومهایو ها شبکهی اطلاعاتی زیرزمینیِ گسترده ای در سرتاسر اروپا و آسیا دارن.
شاید هدفشون استفاده از همین شبکه بوده.
همونی که میدونی توی آلمانه. اونو از پدرم به ارث بردم.
هماهنگ کن کلاوس یه سری بهش بزنه.
اطاعت میشه.
خیلی وقت میشد که ندیدمت کلاوس.
شرمنده که سرزده مزاحمت شدم.
نفرمایید. هیچ مشکلی نیست.
هرچند خدمتکارت همیشه جاهای غیرمنتظره پیداش میشه.
ملاقاتتون باعث افتخاره.
فنلاند بودم و داشتم از سونا لذت میبردم که یهو پیداش شد. شوکه شدم.
لطفا عذرخواهی من رو بپذیرید.
خوشحالم این سری برای تعطیلات جای دوری نرفتی.
دفعه قبلی اون سر دنیا بودی.
تعطیلات تنها وقتیه که ما پیرمردا میتونیم برای خودمون باشیم.
خب، وقتشه در مورد سوغاتی ای که از آلمان میخوای صحبت کنیم.
همینکه رسیدم آلمان باهاش تماس گرفتم،
ولی گفت سرم شلوغه و جواب رد داد.
عه؟
مجبور شدم شخصا برای بازرسی صحنه برم.
خیلی دورافتاده بود.
به چند تا از روستاها و املاکی که مرگها درشون اتفاق افتاده بود سر زدم،
ولی نشونهای از یه بیماری همه گیر ندیدم.
و تازه، قربانی ها هیچ صدمه ای ندیده بودن و وضعیت سلامتیشون هم عالی بوده.
وقتی میپرسیدم علت مرگها چی بوده، جواب همیشه یه چیز بود...
"نفرین جادوگر."
جادوگر؟
مردها و زنهای مختلف با رده سنی های مختلفی قربانی شده بودن،
ولی همهشون در یک چیز مشترک بودن.
همهشون قبل از مرگشون به یه جنگل رفته بودن:
جنگل گرگینه ها.
محلی ها بهش میگن سرزمین ممنوعه، یه مکان نفرین شده، و اینجور چیزا. خیلی مرموزه.
جنگل گرگینه ها؟
بله. در آلمان جنوبی در حدفاصل قرن 14 تا 17 به طرز بی رحمانه ای جادوگر ها رو شکار میکردن.
طبق افسانه ها، جادوگرهای بازمانده به جنگلی فرار کردن و در اونجا ساکن شدن.
و بعد برای محافظت از خودشون گرگینه ها رو آزاد کردن.
از اونموقع به اونجا میگن "جنگل گرگینه ها"
و میگن هرکس که واردش بشه نفرین خواهد شد.
مردم بخاطر نفرین میمیرن؟ مسخرهست.
شک نداشتم همچین حرفی میزنی.
شرمنده ولی تمام اطلاعاتی که دستگیرم شد همین بود.
نه، ببخشید که یهو توی زحمت انداختمت.
گمونم راهی جز رفتن خودم به اونجا نیست.
حالا این موضوع به کنار، یه مسئله دیگه هست که میخواستم مطرح کنم.
آندرتیکر ناپدید شده.
آندرتیکر؟
از زمانی که پدرم اِرل بود اونو میشناسی، پس باید بیشتر از من در موردش بدونی.
ازش اطلاعات میخوام. هر اطلاعاتی که باشه خوبه.
متاسفانه ما دوتا کاری به کار همدیگه نداریم.
و آندرتیکر هم با وینسنت، پدرت، قبل از من آشنا شد.
فکر کنم تنها کسی که پدرت رو بیشتر از آندرتیکر میشناسه، همونیه که میدونی.
هرچی باشه، توی مدرسه با هم آشنا شدن.
میخواید وقتی رفتیم آلمان با همونی که میدونی تماس بگیرم پس؟
توی یه کشور خواهیم بود.
ایدهی خوبیه، ولی خوشگلهای آلمانی، خب، خوشگلهای سابق، به این راحتی نظرشون جلب نمیشه.
باید دلشو بدست بیاری، جونیور.
باید دعا کنم وقتی میرسم خوشگله توی حال خوبی باشه.
سباستین، ترتیب بلیط ها رو بده.
بله، سرورم.
پدر و پسر شبیه همدیگهان. چرا اینقدر درخواست های پر دردسر میکنن؟
ولی باورم نمیشه 13 سالش شده.
شرط میبندم روز به روز بیشتر شبیه پدرش میشه.
Ich will nicht unter dem Fluch der Hexe sterben.
Ich werde nicht gehen, egal wie viel Geld man mir bietet.
اوی، سباستین. این داره به چه زبونی حرف میزنه؟
فرانکونیان شرقی
یه لهجهست مخصوص جنوب آلمان.
این که هیچیش شبیه آلمانیِ نرمال نیست! فایدهی درس خوندن من چی بود پس؟!
از پایه یاد گرفتن همیشه مهمه سرورم.
خب؟ چی داره میگه؟
"عمرا برم با نفرین یه جادوگر بمیرم."
"هرچقدر هم پول بدین من پام اونجا نمیذارم."
و اینجور حرفا.
هیچکدوم از "نفرین شده ها" رو دیده؟
کسی از افراد نفرین شده رو دیدی؟
آره که دیدم! خیلی وحشتناک بود.
صورتشون دو برابر میشد و باد میکرد و پوستشون هم اینگار ذوب میشد.
یکیشون همونجا افتاد مرد و اون یکی هم از شوک ماجرا خل و چل شده.
یکیشون زنده مونده؟
آره.
از ترس میلرزید و با گریه میگفت: گرگینه ها دارن میان!
این شخصی که میگی کجاست؟
No comments yet. Be the first to leave one.