Esimesed 115 rida.
دیگه نمیخوام اینجا بمونم!
میخوام برم خونه! همین حالا!
حالا باید چیکار کرد؟
همگی، اگه وولفرام زودتر برگشت خونه،
میشه لطفا کمی زمان برام بخرین؟
این باید همون عصای جادویی باشه.
الفبای تبان که معمولا توسط جادوگرها استفاده میشه.
حس نوستالژی بهم دست داد.
ممکنه این...
نه، وایسا!
"خیلی بی تربینی اسکار." ...امیلی میگه.
"نپریدم تو بغل اون زن که از سینه هاش لذت ببرم که! رفتم تا بتونم بوش کنم!"
"یه خبر دستاول دیگه دارم."
"اون زن بوی گرگینه ها رو میداد!"
برای رسوندن پیغام ملکه اومدم.
نگهبان اسب شخصی ملکه...
جان براون.
سفر طولانی ای داشتید براون-سان.
این مسیر رو با اسب اومدید؟
معلومه که نه.
هیچوقت اسب عزیزمو مجبور نمیکنم توی همچین جاده هایی راه بره.
اسب خوب.
که اینطور. خوشحالم در معرض بخار گرگینه قرار نگرفتید.
ممنون برای نگرانیت. خب، جناب ارل کجاست؟
عذر میخوام، ولی اربابم در حال حاضر بیمار هستن.
میتونید نامه رو به من تحویل بدید.
نمیشه. از من خواسته شده که نامه رو با پیغام "فورا بخونش، عزیزم!" تحویل بدم.
خب، حالا که نمیشه کاریش کرد میشه لطفا نامه رو بخونی و محتواش رو تایید کنی؟
من؟
اضطراریه.
پس باید جسارت خوندنش رو به جون بخرم.
این...
خب دیگه، من وظیفهم رو انجام دادم. دیگه برمیگردم.
چی؟
توی مسیر برگشت مراقب گرگینه ها باشید.
ممنون برای نگرانیت. مراقب اربابت باش.
خیلی خب.
مثل اینکه دیگه وقتی برای تلف کردن نداریم.
دنیای انیمه تقدیم میکند
مترجم: Ali_Sensei
زیرنویس های بیشتر در awsub@
Black Butler
Emerald Witch Arc
بانوی من.
وقت شامه.
باشه.
وولف، مطمئنی نمیشه فردا منم همراهت برای بدرقه کردنشون بیام؟
نمیشه. جنگل گرگینه ها خطرناکه.
ولیـــ
لطفا منطقی باشید.
اگه اتفاقی برای شما بیفته، اهالی روستاــــ
میدونم!
میدونم. ولی...
منم دوست دارم دنیای بیرون رو ببینم. حتی شده برای یه لحظه.
میخوام در مورد دنیایی که اونا توش زندگی میکنن بیشتر بدونم وولفرام.
متاسفانه این درخواستتون رو نمیتونم اجابت کنم، بانوی جوان.
دعوت کردنشون به اینجا اشتباه بود.
شامتون رو به اتاقتون میارم.
وولف!
بانوی من!
صدمه دیدین؟
نه خوبم.
و-وولف؟
معذرت میخوام. معذرت میخوام، بانوی جوان.
من... من...
وولف، گریه نکن. ببخشید.
جایی نمیرم. طلسم نهایی رو تکمیل میکنم و از همهتون محافظت میکنم.
بله.
بیدارتون کرد، نه؟
من میرم ببینم کیه. شما توی تخت بمونید.
سباــــ
ا-امم...
فینی، میشه لطفا چند دقیقه تنهامون بذاری؟
و-ولیــــ
باید در مورد موضوع مهمی باهاشون صحبت کنم.
ن-نه!
نزدیکم نیا!
مگه گوش ندادی چی گفتم؟ لطفا برو.
وایسا لطفا! اون هنوز کامل خوبـــ
و-وایسا!
وایسا سباستین-سان!
بهت گفتم وایسا! داره دردم میگیره!
به خوبی مراقب اربابمون بودی، ولی دیگه بهت نیاز نیست.
از تمام قدرتم استفاده کردم ولی اون حتی تکونم نخورد.
چطور ممکنه؟
نامهای از ملکه براتون رسیده.
و همچنین، گفتن باید فردا صبح این روستا رو ترک کنیم.
گمونم وظایف مهمتری از پیچوندن خودتون بین ملحفه ها
و غرق شدن توی حسرت ها و ترس هاتون برای انجام دارید.
حالا دیگه از تخت بیاید بیرون.
ن-نه.
اوه، یعنی میخواید از وظایفتون بعنوان سگ نگهبان شونه خالی کنید؟
خیلی خب.
سگ نگهبان ملکه نبودن تا حدی وظایف سختتون رو کمتر میکنه.
اگه تا ابد هم توی تخت بمونین هیچکس سرزنشتون نمیکنه،
و فکر میکنم خدمتکارانتون هم به خوبی ازتون مراقبت بکنن.
ولی، رها کردن انتقامتون باعث نقض قراردادمون میشه.
آه.
چه پایان خسته کنندهای برای داستانمون شد.
دلم به حال کسایی که جونشون رو برای همچین فرد خسته کنندهای دادن میسوزه.
خب...
گمونم دیگه براتون مهم نباشه.
آخه قراره ناپدید بشید.
این غذایی نیست که انتظارش میکشیدم.
ولی احتمالا تا مدتی گرسنگیم رو بخوابونه.
آه.
دارم میمیرم پس؟
بدون اینکه انتقامم رو گرفته باشم...
حتی شیطانها هم ترکم کردن...
تصمیمت رو گرفتی؟
که برای همیشه اینجا بمونی؟
واقعا که چه احمقی هستی.
میدونی که هیشکی ازت نمیخواد انتقام بگیری.
میدونم.
میدونی؟ پس چرا دنبال گرفتن انتقامی؟
No comments yet. Be the first to leave one.