أول 124 سطر.
گرگینهها، طلسم نهایی را مشاهده کنید!
اوقات تلخی نکن دیگه. من به این پاها افتخار میکنم.
خوشحالم که امروز یکی از وظایف جادوگر زمرد رو به سرانجام رسوندم.
همگی بهتون افتخار میکنن.
آها فهمیدم! جنگل ر ترک میکنم و کلی چیزای جدید یاد میگیرم!
بعد میتونم به روستا کمکـــ
نمیشه!
چی؟
راستش میخواستیم چیزی که بیشتر از همه خواهانش بودید رو بهتون بدیم.
دیدن دنیای بیرون، بانوی من.
نظرتون چیه؟
و-ولی من جادوگر زمردم، و قوانین روستا میگه...
که اینطور.
ممنون، دوست من. خداحافظ.
ب-باهاتون میام.
میخوام چیزای بیشتری بدونم!
خب، سالیوان-ساما؟
دنیای بیرون پر از شگفتیه، موافقید؟
"گرگینهها" فقط آدمهایی بودن توی لباس مبدل.
و "بخار" هم در حقیقت...
...یه سلاح شیمیاییه که توی این کارخونه ساخته شده. یه گاز سمی.
ن-نه...
به خودت افتخار کن! تو قویترین گازِ سمی تاریخ رو ساختی!
آها درسته. همچین سلاح شیمیایی فوقالعادهای شایستهی یه اسمه.
اسمش رو میذارم گاز "سالین"!
هشدار اضطراری؟
بانوی جوان!
دنیای انیمه تقدیم میکند
مترجم: Ali_Sensei
زیرنویس های بیشتر در awsub@
Black Butler
Emerald Witch Arc
چیزی که تمام این مدت میساختم جادو نبوده؟
گاز سمی بوده؟
فکر میکردم دارم از روستاییها محافظت میکنم.
ولی داشتم یه سلاح میساختم؟ چیزی که تنها فایدهش کُشتنه؟
توی تمام این مدت همه داشتن گولم میزدن؟
بگو که اینا واقعیت نداره، ارشد!
چرا گریه میکنی، زیگلینده؟
دقیقا چون برای ذهن فوق العادهای که باهاش به دنیا اومدی
یه محیط مساعد فراهم شد تا بتونه خودش رو توی تحقیقات غرق کنه
تونستی سلاح شیمیایی نهایی رو بسازی.
برای چی ناراحتی؟ تو تاریخ رو عوض کردی.
تو تجسم زندهی عزیزی هستی که یه روزی از دستش دادم.
چی؟
پس اشکهات پاک کن،
دخترِ عزیزم.
دخترت؟
13 سال پیش بود که، داخل یه پروژهی نظامی خاص شرکت کردم.
پروژه مربوط به گاز خیلی خطرناکی میشد
که برای بیش از 20 سال، تولید انبوهش غیرممکن در نظر گرفته میشد.
هدف پروژه این بود که این "گاز خردل" رو به حالتی در بیارن که بشه ازش سلاح تولید کرد.
این...
طولی نکشید که یه دانشمند نابغه روشی برای ترکیب و تولیدِ بی خطرش به وجود آورد.
به سلامتی تحقیق موفقیت آمیزمون!
به سلامتی!
ازت ممنونم.
این منم که باید تشکر کنم. باعث افتخاره که با شما کار کردم.
همه چیز داشت خوب پیش میرفت.
ولی...
یه روز توی کارخونهی تولید گاز حادثهای اتفاق افتاد.
اون فوت کرد.
پروفسور چطورن؟
و من دیگه قابل شناسایی هم نبودم.
مغز اون یکی از گنجینههای ملیِ ما بود.
یه فقدان بزرگ برای کشورمون.
پروژه بدون وجود اون راکد موند.
همهمون ناراحت بودیم.
ولی...
ژنهاش توی وجودم ریشه دووندن...
...و شروع کردن به دوباره رشد کردن.
استعداد بچه خیلی سریع شکوفا شد.
سه سالش بود که خوندن رو کاملا یاد گرفت.
خانوم، بانوی جوان...
چی شده؟
تونست نحوهی ترکیب گاز خردل رو بفهمه.
اینا کار توئه؟
توی اون لحظه، فهمیدم عزیزم برگشته. ذهنش برگشته بود به من!
فورا با دولت مکاتبه کردم و پروژهی جدیدی رو شروع کردم.
به عبارت دیگه...
پروژهای برای توسعهی سلاح نهایی از طریق پرورش یک نابغه.
شرایط لازم برای پرورش یه دانشمند نابغه
ایجاد یک محیط مساعده تا بتونه خودش رو در تحقیق و مطالعه غرق کنه و همچنین انگیزهش حفظ بشه.
اول باید چیزایی که با نبوغ تداخل دارن رو حذف میکردیم، یعنی اخلاقیات و عقل سلیم.
و همچنین سرگرمیها، شادیها و لذت های دنیوی.
برای جدا کردنش از این چیزها، باید تمام نشونههای زندگی دنیوی رو حذف میکردیم.
روستا رو برای همین هدف بوجود آوردیم.
و برای اینکه داوطلبانه توی این محیط بمونه،
یک جهان بینی اعتیاد آور درست کردیم.
یک شخص استثنایی: جادوگر زمرد.
وظیفهش: محافظت از روستاییها در برابر گرگینهها.
و اینجوری بود که وولفشلخت، "درهی گرگها" بوجود اومد.
بله، چون اینجا بودی تونستی خودت رو وقف مطالعه کنی،
و یک سلاح جدید رو در کمتر از 10 سال خلق کنی.
پروژه موفقیت آمیز بود، زیگلینده!
بانوی جوان!
عوضی!
تو هم داشتی گولم میزدی.
دروغگو!
برای ساختن سلاحت،
تو پاهای دخترت رو خورد کردی و با "وظیفهش" تهدیدش کردی.
پدر و مادر باید اینجوری باشن؟
بچهها نباید بازیچهی والدینشون بشن.
زیگلینده!
جلوش بگیرید!
وایسا! اگه بزنی به کپسول چی؟
برید دنبالشون!
خروجی رو ببندید!
سباستین، باقیش به عهدهی تو.
بله، قربان.
بانوی جوان...
وولف! چی شده؟
هیلده! انگلیسیها بانوی جوان رو گرفتن!
چی؟
و در مورد همه چیز هم فهمیده.
الان باید توی منطقهی A23 باشن. من میرم دنبالشون!
ستوان!
ستوان یکم وولفرام گلزر، مطمئنم فراموش نکردی.
وظیفهی خدمتکار جادوگر زمرد
اینه که در صورت نیاز اضطراری جادوگر زمرد رو از بین ببره.
بله!
چه سر و صدایی راه افتاده.
زیاد طولی نمیکشه پس.
وقتشه.
No comments yet. Be the first to leave one.