İlk 200 satır.
.این داستان الهامگرفته از رویدادهای واقعی است، اما شامل عناصر تخیلی هم میشود .هرگونه شباهت به افراد یا نهادهای واقعی صرفاً برای اهداف نمایشی است
یالا، فرایدی.
غذای فرایدی رو برداشتی، آره؟
- اندازهی سه شب هست؟ - آره.
- و اسباببازیهای جویدنیش؟ - آره.
- و قطرهی گوشش؟ - آره.
پتوی کوچولوش هم برداشتی؟
- آره. - آبیه رو، نه قرمزه رو ها.
- اون یکی پر از جیش شده. - آره، میدونم.
یالا، رفیق.
اوه، گوه توش. یادم رفت...
کیف پولت رو؟
هر روز همینه.
من بدون تو چیکار میکردم؟
بیا، با من راه بیا.
- جان... - نه، من خیلی قدم بلنده.
اصلاً تو رو نمیبینن.
آره، خب منم همینطور.
یالا، خودت که روال کارو میدونی. تو اول برو، منم پشت سرت میام.
برای دوربینها قشنگ لبخند بزن.
خیلی خب. بیا، فرایدی.
بیا.
جان! جان، جان!
جان!
- لبخند بزنین! - ایشون فرایدی هستن.
سلام.
« داســـتـــان عـــاشـــقانــــه » جــان اف کــنــدی جــونــیــور و کــارولــیــن بــســت
زنگ میزنم به "پیج سیکس" و میخوام که حرفشون رو پس بگیرن.
یعنی، نوشتن اسم "کارولین" چقدر سخته؟
- باز رفتی تو "پیج سیکس" ؟ - وای، نه.
"کارول بِسِت" دوباره تو "پیج سیکس" بود.
ظاهراً دیده شده که تو رستوران "بابی" داشته با جان عشقبازی میکرده.
دفعهی قبل هم بهت گفتن کارولاین.
روزنامهنگاریشون افتضاحه.
من ترجیح میدم اسمم رو غلط بنویسن.
هرچی کمتر بهمون علاقه نشون بدن، بهتره.
آره، خب، وقتی دایانا تازه با چارلز قرار میذاشت، هیچوقت اسمش رو درست نمیگفتن،
و الان محبوبترین عضو خانوادهی سلطنتیه.
تو قراره بشی پرنسس مردم آمریکا.
که این یعنی ما میشیم ندیمههای تو.
شما دوتا دیوونهاید.
من میخوام تا جای ممکن از اون شلوغیها دور باشم.
ما تو یه وضعیت خیلی خوبی هستیم.
وضعیت خوب؟
عزیزم، شما خونه و سگ مشترک دارید.
این دیگه رسماً مثل ازدواج سفید میمونه.
آره، آمادهای شش تا بچهی وطنپرست پس بندازی که همهشون عاشق قایق باشن؟
ما هنوز راجعبه هیچکدوم از این چیزا حرف نزدیم.
ولی من هیچوقت اینقدر خوشحال نبودم.
آخی.
این آخر هفته میرم "هایانیس پورت" تا بقیهی خانوادهش رو ببینم.
برو بابا.
خفه شو!
کارولین.
- حاضره. - آره.
اوه. انگار پرنسس ما داره دوباره سیندرلا میشه.
میشه لطفاً به کاساندرا یادآوری کنی که هرکدوم از اون جنسهای رنگ و وارنگمون
باید ته مغازه قایم بشن،
و اگه چشمم حتی به یه ودکا کرنبری بیفته...
امروز بعدازظهر بهش زنگ میزنم.
وضعیت مهمونهایی که جواب دادن چطوره؟
عالیه.
لیست تماسهام پر شده از مدیربرنامههای سیریشی که دنبال دعوتنامه هستن، پس...
منتظر دوستپسرت هم باشیم؟
مطمئن نیستم.
الان سرش خیلی با راهاندازی مجلهی "جورج" شلوغه، پس...
اوه، مطمئنم میتونی یه شب بکشیش بیرون.
تازه یکی هم بهم بدهکاره.
بابتِ؟
خب، بابت آشنا کردن شما.
اگه من نبودم، احتمالاً هنوز با مایکل برگین یواشکی میپلکیدی.
یه گندبازاری شده که نگو.
ما بیشتر از ۱۵۰ صفحه تبلیغات داریم
و هیچ محتوای کوفتیای نداریم که بذاریم بینشون.
هی، جان، این آزمون وکالت نیست، باشه؟ سه بار فرصت نداری.
ما واسه راهاندازی این مجله فقط یه شانس داریم.
باشه، این چه بوی گندیایه؟
سگت کنار دستگاه کپی خرابکاری کرد.
وای، گوه توش. شرمنده، رزماری. تمیزش میکنم.
من انجامش میدم. من گندکاریهای دیگه تو رو هم جمع میکنم.
چه زنی.
باید حقوق رزی رو زیاد کنیم؟ واقعاً داره سنگتموم میذاره.
میدونی، داره آخر هفته از فرایدی مراقبت میکنه
- با اینکه خودش آدمِ گربهبازیه؟ - اضافه حقوق؟
ما ممکنه تا یه ماه دیگه شرکتی نداشته باشیم.
فکر نمیکنم اینقدر استرس داشتن برات مفید باشه.
آره خب، منم فکر نمیکنم اینقدر شل گرفتنت مفید باشه.
کون لقت. منم به اندازهی تو اهمیت میدم.
خوبه.
پس ازت میخوام تا زمان انتشار بترکونی و با تمام توان کار کنی.
شببیداری بکش، آخر هفتهها کار کن. همین الان شروع کن.
عالیه، پایم. بشین.
فقط نفس بکش، باشه؟
ریلکس باش.
وای خدا، این خوبه.
- خیلی خب. نفس بکش، رفیق. - باشه. باشه.
خیلی خب، حالا باید عکس جلد رو انتخاب کنی.
هری چندتا گزینه از سیندی فرستاده. من اونایی که خوشم اومد رو علامت زدم.
ایول. به کارولین نشونشون میدم ببینم نظر اون چیه.
اوه. خوبه. من قطعاً نظر دوستدخترت رو میخوام.
سیندی ایدهی اون بود.
ببخشید دیر کردم.
چه حلالزاده.
چه خبر، پیشی؟
اگه زود راه نیفتیم، میخوریم به ترافیکِ جمعه،
و اونجوری، بهتره کلاً بذاریم فردا بریم.
- سلام. - جان.
داری میری؟
خب، دارم کارولین رو میبرم "هایانیس پورت".
دوشنبه برمیگردم. ریلکس باش.
رزماری، خیلی بیآزاره، عاشق توپبازیه.
سلام پسرِ شیرین. سلام.
بهش یه کم مرغ بده، حالش خوب میشه.
ببخشید، من... فکر کردم بهت گفته.
معلومه که نگفته.
ولی هی...
از سفر لذت ببرین. اونجا خوش میگذره.
امیدوارم اطلاعاتت دربارهی سیاستِ روز رو بهروز کرده باشی.
اینجا فوقالعادهست.
- خوبی؟ - آره، آره.
فقط میخوام این آخر هفته عالی باشه.
ولی خانوادهی من خیلیان.
نه بابا.
یعنی، نمیتونه بدتر از مهمونی کارولاین و اد باشه، مگه نه؟
جان، به خدا قسم، اگه یه تولد دیگه باشه، میکشمت.
نه. نه، فقط... اینه که... قراره آدمهای زیادی اونجا باشن.
خب، من هیجان دارم که اتل رو ببینم.
بهش نگو اتل.
بگو، "خانم کندی".
باشه.
چیز شخصیای نیست. اتل فقط یکم جدی و سنگینه،
مخصوصاً الان که مادرم دیگه نیست، بیشترم شده.
الان دیگه اون مادرسالار بیچونوچراست.
انگار بوی ترس رو حس میکنه، میدونی؟
- حالا دیگه نگران شدم. - نه، نباش.
اصلاً بلد نیستی به آدم روحیه بدی.
کارت عالی قراره باشه.
باورم نمیشه اینجایی.
سلام.
اینم از دردونهی فامیل.
ولم کن بابا.
کارولین، این پسرخالم دیوه.
کارولین، یه سوال مهم، چرا داری با گشتن با پسرخالم کسر شأن میکنی؟
میدونی، اون نه تنها یه بازیگر شکستخوردهست، بلکه یه وکیل شکستخورده هم هست؟
آره، به حرف این کلهپوک گوش نده.
میدونی تا ده سالگی جاشو خیس میکرد؟
حواست باشه، اتل نمیذاره زوجها پیش هم بشینن.
میگه این کار باعث میشه جلوی گرم شدنِ بحث گرفته بشه.
- آها. باشه. - اون همینجا پیش من میمونه.
انگار قوانین شامل حال آقای مجلهدار نمیشه.
نهایت هنرت همین بود؟
جان، ویژهنامهی لباس شنا هم دارین؟
زوجها پیش هم نمیشینن.
عیبی نداره.
میتونم از پس شام خوردن تو فاصلهی یک و نیم متریت بربیام.
چه مکافاتی.
آره، خب، مجلهی جورج. جورج.
عکسِ وسط مجله چی؟
سلام، من جو هستم.
- کارولین. - ایشون هم مایکل هستن.
- خوشبختم. - اون تنها اومده
- چون زنش ازش متنفره. - خیلی بامزه بود.
نه. بچههامون مریضن، برای همین تو خونه مونده تا ازشون مراقبت کنه.
چرا به اون پرستار بچهای که اینقدر دوسش داری نمیگی مراقبشون باشه؟
کارولین، بیا پیش ما بشین.
کیتی.
ببخشید.
- این کارا است. - سلام.
کارولین.
سلام به همگی.
خب، خبر بد اینه که
آشپز به طرز فجیعی گند زده به دسر پودینگ نون بریوش و بوربن ما،
ولی خبر خوب اینه که الان یه عالمه بوربن اضافه داریم
که امشب باید خورده بشه.
امیدوارم بعضیهاتون پایهش باشین.
جان، میشه لطفاً دعای سفره رو بخونی؟
حتماً.
خدایا، به ما و این نعمتهایی که قراره بخوریم برکت بده...
از کرم و بخشش خودت.
به حق مسیح، پروردگار ما. آمین.
- آمین. - آمین.
آمین.
- عالی بود، جان. - ممنون.
خیلی خب.
هماتاقیم تو دانشگاه ولزلی رفت تو کار روابط عمومی
تا بتونه یه شوهر پولدار پیدا کنه و کار رو ول کنه.
نه. نه، من اینطوری نیستم. من عاشق کار کردنم.
خب، اگه شغل منم دید زدن مردهای جذاب و نیمهلخت بود، منم عاشق کار کردن میشدم.
من لباس زیرشون رو انتخاب میکنم. اونا مثل عروسکهای کِنِ من میمونن.
خب، با یه فرق خیلی بزرگ.
اوه. کارولین، همون چیزی که قبلاً به من گفتی رو به کارا هم بگو.
راجعبه فلسفهی قرار گذاشتنت؟
باهاشون بگرد، تربیتشون کن، بندازشون دور.
- وای خدای من! - باهاشون بگرد، تربیتشون کن، بندازشون دور.
- عاشق این حرفم. - عالی نیست؟
- وای... - معرکهست.
ببخشید، کارولین. سردته عزیزم؟
بله، دارم به شما نگاه میکنم.
سردت... سردت شده؟
نه، اتل.
No comments yet. Be the first to leave one.