The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
- چیز جالبی هست؟
- کارآگاه واتس. - اگه کاری هست، خوشحال میشم کمک کنم
وگرنه زیادی دارم به گیاههام میرسم.
این اواخر خیلی خلوت بوده.
اِ...
گمشدن آقای ایتن مارشال
رو صاحب پانسیونش گزارش کرده.
- آخرین بار کی دیده بودش؟
- اِ... پنج هفته پیش.
داشت با پرستار جوانی که
باهاش آشنا شده بود دعوا میکرد.
- بعد از دعوای عشقی غیبش زده.
چندان غیرعادی نیست.
- یکیتون وقت داره با من
بیاد سر صحنهٔ احتمالی جرم؟ - احتمالی؟
جسد مردی را در کامیونی سوخته
در خیابان برایت، نزدیک کویین پیدا کردهاند.
- اوه! آنجا نزدیک
پانسیون آقای مارشال است.
- فکر میکنی در آتش عشق سوخته؟
فکر میکنم تو زیادی
شاعرانه به قضیه نگاه میکنی.
شعر و شاعری به کنار،
خوشحال میشوم یکیتان همراهم بیاید.
- من میآیم. - اوه... م-من میروم. من میروم.
آتش عشق و این حرفها به کنار،
نزدیکیاش به خانهٔ آقای مارشال را نباید نادیده گرفت.
- اوه!
- آتشنشانی چیزی دربارهٔ
علت آتشسوزی گفته؟
- فکر میکنند حادثه بوده.
- حادثهٔ عجیبی است.
- جسد اول کجا پیدا شد؟
- روی صندلی راننده، قربان. گفتند کامیون
خراب شده و او منتظر کمک بوده
که موتور آتش گرفته.
- پس معلوم میشود چرا کاپوت بالا بوده.
- اما وقتی کامیون آتش گرفت، حتماً فرار میکرد.
بهگمانم نظر آتشنشانی
اشتباه است.
شدیدترین سوختگی درست اینجاست،
پشت فرمان. - هوم.
آتش از همینجا شروع شده.
پس مگر اینکه قربانی خودبهخود آتش گرفته باشد...
- مرگش اتفاقی نبوده.
اِ، هنری، میشود...
- میشود که...
قربان، حالتان خوب است؟
- ق-قسم میخورم همین الان دیدم...
- چه دیدید؟
- هیچی. هیچی، قربان.
هنری، اطراف را بگرد و ببین
کسی کامیون را پیش از آتشسوزی دیده یا نه.
- چشم، قربان.
- یک متر و هفتاد.
- مرد گمشدهتان چقدر قد دارد؟
کارآگاه مرداک؟
- ببخشید؟ - ایتن مارشال.
در گزارش گمشدن، قدش را نوشتهاند؟
- بله. یک متر و هشتادوشش.
- پس قطعاً این قربانی نیست.
و خوششانسی آقای مارشال، چون این بیچاره شکنجه شده.
- یعنی وقتی آتش شروع شد زنده بوده؟
- نه، شواهدی از
استنشاق دود در دهانش نیست.
- پس آتش را برای پنهانکردن قتل روشن کردهاند.
- همینطور فکر میکنم،
و این بریدگیهای دور استخوان ابرو
نشاندهندهٔ آسیب شدید به صورت است.
- سوختگیها آنقدر شدید است که امیدی به اثر انگشت نیست؟
- نه لزوماً، ولی زمان میبرد.
انگشتهایش برای روش معمول من بیش از حد سوختهاند.
- حتماً راه دیگری
برای شناسایی این بیچاره هست.
- میتوانیم شمارهسریال کامیون را پیگیری کنیم.
- فکر خوبی است. شما دو نفر برگردید صحنه
و شماره را پیدا کنید. - قربان، با اجازهتان
این کار را به کارآگاه واتس میسپارم.
- مشکلی هست، کارآگاه؟
- نه، البته که نه. چرا باید باشد؟
- کمی حواسپرت به نظر میرسید.
- اصلاً.
فقط باید یک گمشده را پیدا کنم.
میخواهم با پرستار امیلی شونار صحبت کنم.
فکر میکنم امروز شیفت دارد.
- و من هم قبل از دادن اطلاعات کارکنانم
باید بدانم با چه کسی حرف میزنم.
- بله، عذر میخواهم.
کارآگاه مرداک، پلیس تورنتو.
- ویلیام مرداک؟
- بله.
همدیگر را میشناسیم؟
- نه، نه، نه. فقط...
خوشحالم بالاخره صاحب این اسم را میبینم.
آنا اسمیت هستم، پرستار ارشد شیفت.
- هوم. خوشوقتم.
ولی راستش نمیفهمم...
- شاید نباید این را بگویم، اما
بیماری داریم که فکر میکند شماست.
- اوه. - جای نگرانی
برای خودتان نیست. هذیان خیلی رایج است
در چنین جایی.
زنی داریم که خودش را کلئوپاترا میداند.
- که اینطور.
- میخواستید پرستار شونار را ببینید؟
- بله، لطفاً. - هوم.
میبرمتان پیش او.
نمیدانم چه بگویم، کارآگاه.
از وقتی ایتن رابطه را تمام کرد ندیدمش.
- یعنی پنج هفته پیش، جلوی پانسیونش؟
- بله.
دلیلی گفت که چرا
میخواهد رابطه را تمام کند؟
- گفت میخواهد برگردد درس بخواند.
گفت باید بگذارم روی درسش تمرکز کند.
انگار حرفش را باور نکردید.
- معلوم است که باور نکردم.
گفت میخواهد فیزیک بخواند.
این کار
به او نمیآمد؟
ایتن همانقدر از علم میدانست
که من از فلسفه.
- درست. گفت کجا
میخواهد درس بخواند؟
- آنقدر نماندم که بپرسم.
- لطفاً.
کسی هست که شاید بداند
کجا رفته؟
- با یکی از شرکت کوربت حرف بزنید.
ایتن آنجا راننده است.
البته مگر اینکه آن کار را هم ول کرده باشد.
- کارآگاه، هیچکس آتشگرفتن کامیون
یا چیز غیرعادی دیگری را ندیده.
- با چند نفر حرف زدی؟
- پ-پنج، چهار، سه، دو... - دستکم دوازده نفر.
- و هیچکس چیزی ندیده؟
- اطراف همهاش انبار است.
بعد از تاریکی، مثل شهر ارواح میشود.
- پس جای مناسبی برای آتشزدن کامیون بوده.
این چیست؟
- چیز عجیبی است که پشت کامیون پیدا شود.
شاید مال صاحبش بوده.
- یا قربانی.
- ببخشید!
- مرداک. داری چهکار میکنی؟
زودتر از کار در میروی؟
- ن-نه، قربان. من...
- چیست؟
- قسم میخورم همین الان دیدم...
- چه دیدی؟
- قربان، میدانم دیوانهوار به نظر میرسد،
ولی... همین الان جیمز گیلیز را دیدم.
حق با توست.
دیوانهوار است. حالا بیا، برگردیم سر کار.
دفعهٔ اول خواستم برایش توجیهی پیدا کنم.
- دفعهٔ اول؟ - چند بار شده؟
- از صبح تا حالا دو بار.
ببین، مرداک، بهتر از خیلیها میدانم
آن مرد چقدر تو و جولیا را عذاب داد.
اما گیلیز مرده.
- میدانم، قربان. میدانم.
- پس چشمهایت
دارند گولت میزنند.
- قربان، آقای کوربت منتظرتان است.
میگوید تمام روز وقت ندارد.
- خیلی خب. ممنون، هنری.
- ببین مرداک، هرکه را دیدی،
جیمز گیلیز نبوده. نمیتوانسته باشد.
- درست میگویید.
- کامیون شش ماه پیش ساخته شده.
منتظرم فروشندهٔ خودرو بگوید
آن را به چه کسی فروخته. - و جسد سوخته؟
- هنوز نتوانستهایم شناساییاش کنیم.
- هوم. - چیزی روی میز پذیرش هست
که باید کمک کند.
- چیست؟ - خانم هارت همین الان
یک مجموعه اثر انگشت آورد.
- میگویم پاسبان هیگینز
در بانک مرکزی دنبال تطبیق بگردد.
- آه، چای؟
- چیز کمی قویتر ندارید؟
- متأسفانه نه.
مشکلی پیش آمده؟
- هنوز نمیدانم.
نمیدانم چرا مرا کشاندید اینجا.
همهچیز را به همکارانتان در کلانتری یک گفتهام.
- قبلاً با پلیس حرف زدهاید
دربارهٔ گمشدن آقای مارشال؟
پس یعنی دیگر کامیونم را نمیبینم.
- آقای مارشال یکی از خودروهای شما را برده؟
- پنج هفته پیش قرضش گرفت و پس نیاورد.
- کامیون چه شکلی بود؟
یکی از خودروهای تحویل بارم بود.
یک فورد مدل تی با اتاق چوبی.
- فکر میکنم بدانم کجاست.
آقای مارشال گفت
میخواهد با کامیون چهکار کند؟
- گفت میخواهد با دوستی قدیمی
که ده سال ندیده بود، برود ماجراجویی.
No comments yet. Be the first to leave one.