The first 200 lines.
- نزدیک رسیدیم؟
باید درست پشت این درختها باشد.
جدیدترین عضو انجمن نجوم ما. خوش آمدید.
ممنون، آقای گرنت.
- آه، کارآگاه میگوید
به رصدخانهٔ دومینیون رفتهاید.
- بله. - فوقالعاده بود.
- دومینیون؟
کاش اینهمه دور، در اتاوا نبود.
اینجا فقط تلسکوپ قدیمی کوک را داریم.
آقای گرنت.
کار روی سیگنالهای موقعیتیابی رادیویی
چطور پیش میرود؟ - پیشرفتهای بزرگی کردهام،
ولی بیشتر از این نمیتوانم بگویم.
- اوه! اجازه بدهید.
ممنون.
- آه، آنجاست.
عضو جدید هستید؟
- بله. اسمم میسی است.
- چه خوب. - دانشجوی نجوم هستید؟
- یکجورهایی. - برایم خیلی جذاب است.
بارش شهابی!
نگاه کنید! آن را ببینید.
وای.
- گفته بودم. حق با من بود!
FILAMINGO-INTRO
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
- باورنکردنی است! - هنوز باورم نمیشود!
شمار شهابها از دستم در رفت.
- فکر میکنید به اقیانوس اطلس رسیده؟
- آن چیست؟
یک مرد است.
- برهنه است.
- کسی پتو دارد؟
- قربان.
- بفرمایید.
تنش با مادهای چسبناک پوشیده شده.
- قربان؟ حالتان خوب است؟
- شما که هستید؟
زمینی هستید؟
- بله.
- پس حتماً مرا برگرداندهاند.
- از کجا؟
- آن بالا. در فضای بیرونی.
- آخرین چیزی که یادتان میآید چیست؟
- تاریکی.
صدا.
باورتان نمیشود،
ولی همیشه میدانستم این اتفاق میافتد.
- اینکه مریخیها شما را ببرند؟
- نمیدانم از کجا بودند...
فقط میدانم مرا بردند آن بالا، پیش خودشان.
- اسمتان را میگویید؟
- حتماً میخواستند به من بگویند
کارم مهم است.
- کارتان چیست؟
- باید طوری توضیح بدهم که بفهمید،
اما فعلاً...
خیلی خستهام. راه زیادی آمدهام.
- آن مادهای که روی بدنش است چیست؟
- نمیدانم، ولی برای آزمایش نمونه برداشتم.
- قربان، حقیقت دارد؟ این مرد از فضا آمده؟
- نه، هنری! نیامده.
گفتید صبح وارد مغازه شد؟
- مرا نکشت، ولی زندگیام را نابود کرد.
تمام پولم را برد. کارم تمام است.
- هوم. دقیقاً بگویید چه شد.
- خب...
صبح در مغازه را باز کردم.
مردی هجوم آورد؛ کلاهش را پایین کشیده بود
و کیسهای روی صورتش بود.
دستکش هم داشت.
- یادتان هست قدش چقدر بود؟
- نه. کمی بلندتر از شما...
و صدای بمی داشت.
- گزارش کردید مسلح بوده؟
- بله. اسلحه را جلوی صورتم تکان میداد.
گفتم: «صبر کن، پول در گاوصندوق است»
اما بهاندازهٔ کافی سریع حرکت نکردم.
شلیک کرد.
- اوه!
- فقط ماهی یک بار به بانک میروم.
تمام پولم در همان گاوصندوق بود.
- به نظر گلولهٔ کالیبر ۴۴ است.
- من از اسلحه سر درنمیآورم، ولی از سیگار برگ چرا.
میل دارید؟ - نه، ممنون.
- بهترین سیگار برگهای تورنتو را دارم.
نه، ممنون.
آقای کورمن، با شما تماس میگیرم.
- اوه. - اوه.
- این یکی مزهاش را زیر زبانتان میاندازد.
- آه.
- هوم.
کارآگاه.
ادعا میکنید موجودات فضایی شما را بردهاند.
- بله. اِ...
روی پشتبام بودم،
بعد در تاریکی مطلق بیدار شدم.
بعد صدایی شنیدم...
- در آن مزرعه چه میکردید؟
بارش شهابی را پیشبینی کرده بودید؟
- نه. اما شاید نشانهٔ...
ظاهرشدن کشتیهایشان بوده، مثل شهاب.
- میتوانید دربارهٔ کارتان بگویید؟
گفتید آن موجودات میخواستند آن را با دیگران در میان بگذارید.
- بله، بله.
من در همهٔ پانزده سحابی مارپیچی
جز سهتایشان، انتقال به سرخ دیدهام.
- این انتقال به سرخ یعنی چه؟
- همهٔ مادههای جهان،
ستارهها، سیارهها، همین ساختمان،
از هم پاشیده خواهند شد.
- که اینطور.
- فکر میکنید دیوانهام؟ خب...
کلید آغاز و پایان
همهچیز را پیدا کردهام.
باید با روزنامه حرف بزنم.
فعلاً دست نگه داریم. قربان؟
میروم با چند نفر از دوستانم
در دانشکدهٔ فیزیک دانشگاه صحبت کنم.
- شاید یکی از استادهایشان
دچار مشکل شده باشد. فکر خوبی است.
- اوه! قربان.
هنری، اثر انگشت این مرد را بگیر
و ببین در سوابق تطبیقی دارد یا نه.
- چشم، قربان.
- صبح کارآگاه واتس را دیدم.
- اوه.
- پایین خیابان، نزدیک استار برایت،
از دخانیاتفروشی کورمن سرقت مسلحانه شده.
- چرا کسی باید آن مغازه را بزند؟
بیشتر از ده دلار در دخلش نیست.
- شاید کسی میخواسته پیامی بفرستد.
امیدوارم منظورت این نباشد که من ربطی به آن دارم.
من کاری با اسلحه ندارم.
- تحت حمایت توست؟
- کورمن مثل بقیه، ماهی دو دلار
به صندوق محله میدهد.
و پول بیشتری هم از او نخواستهام.
چون گفتی قرار است
اخاذی از مغازهها را متوقف کنی.
- به قولم عمل کردهام.
- میخواهم باورت کنم، افرایم.
ولی با اتفاقهایی که امسال افتاده...
- میدانم قضیه چیست.
ناراحتی.
نامزدت، یا بهتر است بگویم نامزد سابقت،
گفته برای همیشه در بوستون میماند.
- از کجا میدانی؟
من و آیزایا دوستان مشترک داریم.
- اوه.
- خانم هارت.
اگر مزاحم شدم عذر میخواهم.
- داشتم میرفتم. کارآگاه.
نمونهای دارم که باید آزمایش کنید.
- از کجا آمده؟
کسی ادعا میکند از سیارهای دیگر است،
ولی دلیلی دارم که فکر کنم
از همین زمین آمده.
- جالب است. بگذاریدش اینجا.
- ممنون، خانم هارت. - هوم.
- پاسبان رابرتس!
گفتهام میتوانید تدی صدایم کنید.
نمیتوانم وسط خیابان
اسم کوچک همکارم را فریاد بزنم.
- حالتان چطور است، خانم برگر؟
- پاسبان مکنب دربارهٔ مردی که از فضا آمده گفت.
و با لذت هم اضافه کرد
که برهنه پیدایش کردهاند. - بله.
ادعا میکرد از یکی از شهابهایی که دیدیم افتاده.
- خودتان دیدیدشان؟ - نه، خواب بودم.
- باورنکردنی بود!
از تلسکوپ کارآگاه مرداک دیدمشان.
- هرچه بود، حتماً حرف این مرد را باور ندارید.
- بازرس گفت ذهنمان را باز نگه داریم.
آدم باید کمی عقل سلیم داشته باشد.
من هیچوقت مردی را که
چنین فکرهای عجیبوغریبی دارد جدی نمیگیرم.
- بله، البته.
راستی، در سینماتئاتر فیلمی پخش میشود.
همان که دربارهٔ روم باستان است.
شاید بروم. آموزنده به نظر میرسد.
- من فکر میکردم امشب بروم.
- من شاید فردا بروم.
- اوه! میتوانیم...
- امیدوارم لذت ببرید، پاسبان. روز خوش.
- رابرتس!
چرا اینقدر طول کشید؟
از گرسنگی میتوانم یک اسب بخورم.
بیرون با خانم برگر حرف میزدم.
- اوه، فهمیدم.
- کجاست؟
- مرد فضایی؟ - در دفتر کارآگاه مرداک.
میخواست تلفن بزند.
- به چه کسی؟ - به روزنامه.
- کارآگاه مرداک میداند؟
این مرد از پرواز در فضای بیرونی جان سالم به در برده.
من که باشم مانع تلفنزدنش شوم؟
- کارآگاه مرداک.
داشتیم مسیر شهابها را ترسیم میکردیم.
No comments yet. Be the first to leave one.