The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
- آه!
صبر کن...
- ساعت جدید است، قربان؟
آه. مال یکی از دوستانم بود.
اهل نیویورک. تازه از دنیا رفته.
- بله، شنیدم. - کارآگاه خصوصی بود؟
- بله، جانی مون. - اگر اجازه بدهید، چه شد؟
- ترمز خودرویش نیمهشب از کار افتاد.
از جادهٔ کینگز منحرف شد.
این ساعت هدیهٔ ازدواجم به او و همسرش بود.
حالا که جانی رفته، ویویان پرسید میخواهمش یا نه.
- ظاهراً کار نمیکند.
- کارکردش مهم نیست. یادگاری است.
- کار دیگری بود؟ - بله. قتل مردی را
در مستراح عمومی نزدیک ایستگاه یونیون گزارش کردهاند.
قرار بود با کارآگاه واتس بروم، اما اگر شما...
- نه، نه. - برای ناهار قرار دارم.
اتفاقاً با بیوهٔ جانی. - اوه!
- برای دیدن تورنتو میآید.
- چند بار با چاقو زده شده.
نه از قاتل خبری هست، نه از متصدی.
- او کیست؟
- هرکس که بخواهی باشد.
هنری کلارک. آلبرت روسو.
اسکار مککوی. اولین مالون.
وینسنت بلکول.
دو دستهچک، یک کارت ویزیت،
گواهینامهای از کبک و سند ثبت اسب
از پنسیلوانیا؛ همه با نامهای متفاوت.
- عجیب است. - شاید
کلاهبردار بوده.
- درپوش توالت پایین است.
مقتول احتمالاً روی آن نشسته بوده.
- و این ردهای خونی. شاید عصا؟
- آنجا.
چیزی آنجا قرار داشته
و جلوی پاشیدن و جاریشدن خون را گرفته.
- هماندازهٔ یک... چمدان؟
اگر چمدان بوده، داخلش چه بوده که ارزش کشتن داشته؟
قربان، لطفاً توجه کنید. گفتید چمدان؟
- بله، قربان. مرد مقتول
چمدانی قهوهای روشن داشت.
- چیز دیگری؟
- مرد دیگری آمد و یک دلار کف دستم گذاشت.
میخواست مدتی غیبم بزند. چیز عجیبی نیست.
- عادی است مردم پول بدهند پستتان را ترک کنید؟
- از این کار خوشم نمیآید، قربان. تأییدش نمیکنم.
- متوجه نمیشوم.
- گاهی مردها از مستراح عمومی
برای... ملاقاتهای خصوصی استفاده میکنند.
- روزی فقط بیستوپنج سنت حقوق میگیرم، قربان.
بدون انعامها از پس زندگی برنمیآیم.
- چه شکلی بود؟
- قد معمولی. مرد سفیدپوست، سبیلدار.
- عصا داشت؟ - نه، قربان.
اما فقط یک پا داشت.
هوم.
- آلبی!
- خانم ویویان مون. چقدر زیبا شدهای.
- خواهش میکنم. ساعتها در قطار بودم.
نه لباس عوض کردهام، نه صورتم را تازه کردهام.
- هوم. - افتضاحم.
- سفرت چطور بود؟
- پرماجرا. - هوم.
- برویم ناهار، موافقی؟
اوه، نه. - نه؟
- ویویان!
باید با ما بیایی.
- چه غافلگیری دلپذیری. - همراه جذابت کیست؟
- آلبرت دوست قدیمی من است. - آها.
- آلبرت، اینها سسیل
و مرتل وینچستر هستند.
در قطار دیدیمشان. از دوستان جانی در منهتناند.
- من و جانی رفیق صمیمی بودیم.
- بابت فقدانتان متأسفم.
- واقعاً غمانگیز است.
اما وقت همهمان یک روز میرسد، نه؟
- هوم.
پیشخدمت.
دو نفر دیگر هم به ما ملحق میشوند.
- البته.
- فکر میکردی زودتر متوجه شود.
- ظاهراً اینجا بهترین رستوران شهر است،
اگر بتوان باور کرد.
- اوه. - بفرمایید، قربان.
- بله.
- شغلتان چیست، آقای وینچستر؟
- مدتی در املاک بودم. حالا پولم برایم پول میسازد.
هرچه هست، آنقدر کسلکننده است
که همهٔ رستوران را خواب میکند.
شما دو نفر چطور آشنا شدید؟
- آلبرت مچم را موقع دزدی گرفت. - درست نیست.
- چرا، هست. - دستبندم زد
و انداختم هلفدونی.
- چه وحشتناک. - چطور دوست شدید؟
- مجبورم کرد نقش معشوقهٔ یک گانگستر را بازی کنم تا آزاد شوم.
با هم لوپو «گرگ» را گیر انداختیم.
- اولین دیدارمان آنقدر رنگارنگ نبود.
من و ویویان وقتی به نیویورک رفته بودم آشنا شدیم.
در یک عتیقهفروشی به هم برخوردیم.
چند سال بعد که به شهر نقلمکان کردم،
کسی را نمیشناختم، پس سراغ ویویان را گرفتم.
او و جانی کاری کردند حس کنم خانهٔ خودم هستم.
نقلمکان به نیویورک واقعاً لذتبخش است،
نه؟ - هوم.
هر جای دیگری در مقایسه رنگ میبازد.
- هوم. - من اینطور نمیگویم.
- خب، تورنتو که برادویِ نورانی ندارد.
لباسهایش هم چندان مطابق مد نیست. و هتل...
- هتل. - هتل چه مشکلی دارد؟
- هیچ مشکلی. - فقط منظرهای ندارد.
- هوم. مهم نیست.
اینجا که چیز زیادی برای دیدن نیست. واقعاً نیست.
- واقعاً نیست. این سوپ سرد است.
- گوششان کن. انگار نه انگار
فقط شش ماه است به نیویورک رفتهاند.
- باورنکردنی است. - بله، میدانم.
- شنیدن اینکه اینطور از جانی حرف میزدی عجیب بود.
- چطور؟
- با اینهمه مهربانی.
- دیگر رفته. - و برایت مهم بود.
- ممنون بابت ناهار. - بعداً به دیدنت میآیم.
- خانم.
- رئیس پلیس. - بانوی تازهای وارد زندگیتان شده؟
- دوست قدیمی است. - شوهرش تازه مرده.
ظاهراً اوضاع سریع پیش میرود.
- نه، چنین چیزی نیست. - نامناسب است.
یک نصیحت: دور بمانید.
زن داغدار نمیداند چه میخواهد.
آخرش یکی آسیب میبیند.
هر پنج نام مستعار مقتول را
با شهرداری و کلانتریهای دیگر بررسی کردیم.
همه جعلیاند. پاسبانها در ایستگاه یونیون
دنبال شاهد میگردند.
- همیشه همان کسانیاند که کمتر انتظارشان را داری.
- قربان؟ - همین آلبرت چوی.
وقتی چیزی بخواهد
اهل تعارف نیست.
- یعنی چه؟ - بعضی مردها تشنهٔ زندگیاند،
مرداک. آتشی در درونشان میسوزد.
میخواهی پنهانش کنی،
اما هیچوقت نمیدانی کی دوباره شعله میکشد.
انگار از تجربه حرف میزنید.
- هوم. - کارآگاه، رئیس پلیس.
باربری در ایستگاه یونیون پیدا کردیم
که مقتول را شناخته.
یادش مانده چون مردی لنگان
تعقیبش میکرده. - بسیار خوب.
اتفاقاً توصیفی هم داده؟
الان با دوشیزه لیمینگ حرف میزند.
او دارد چهرهنگاری میکند. - آفرین، واتس.
همهٔ قطارهای ورودی
آن حوالی را هم بررسی کردم. فکر کردم
شاید تازه به ایستگاه رسیده.
- و؟ - پاسبانها با کلانتریهای
شهرهایی که یک روز با قطار فاصله دارند تماس گرفتند
و پنج نام مقتول را بررسی کردند.
یکی از حوزههای فیلادلفیا نامی را شناخت،
نام مستعار مجرم حرفهایای به نام...
انسل تاتل.
- قربان.
نام مقتول و تصویر قاتل را داریم.
اتفاقاً انسل تاتل را میشناسید؟
- نه.
سؤالی از تو دارم.
- بله، قربان.
- درست است همسرت قبلاً ازدواج کرده بود؟
- بله. - هوم.
پس وقتی دیدیش بیوه بود؟
- چند سال پیش از مرگ شوهرش
در چارچوب کاری همدیگر را میشناختیم.
بعد از مرگش چقدر صبر کردی تا خواستگاریاش کنی؟
اوه! دقیق یادم نیست.
بیخیال.
ببخشید در زندگی خصوصیات فضولی کردم.
- اما باید بگویم، قربان، زیاد صبر نکردم.
- مظنون فقط یک پا دارد.
هر خبری داشتید به یکی از ما گزارش کنید. ممنون.
- خبری شد؟ - هنوز نه.
- از پاسبانهای دیگر چیزی شنیدهاید؟
- نه. قربان؟
میتوانم بقیهٔ شب را مرخصی بگیرم؟
- حتماً. چرا؟
- میخواستم امشب این نمایش را ببینم.
- چه هیجانانگیز.
- فکر میکنم چکش و میخ هم دارند.
شوخی کردم، قربان.
اما فکر میکنم یاد خانه بیندازدم.
- اوه! پس آنجا پر از ترانه و رسوایی است؟
- جمعهشب چتم را باید ببینید.
- رابرتس، با من بیا.
- ببخشید. معذرت میخواهم.
قربان، نگاه کنید.
فکر نکنم دیگر به اعلامیهها نیاز داشته باشیم.
- بیا تو، آلبی. دیدنت خوب است،
اما اینجا چهکار میکنی؟
- خوشحالم سالمی.
- چرا نباید باشم؟
- در راه آمدن به اینجا بودم
No comments yet. Be the first to leave one.