Murdoch Mysteries

Murdoch Mysteries

Download Farsi/persian Subtitle

Season 19

Release info

Murdoch Mysteries S19E21 720p x264-FENiX Filamingo Fa
A Commentary by filamingo_official
◥◣🔶 𝗙𝗶𝗹𝗮𝗺𝗶𝗻𝗴𝗼.𝗮𝗽𝗽 ● ZIMO 🔶◢◤

Tags

webdl
Published on: 2026-08-04
Downloads: 4
Hearing Impaired: No

Farsi/persian subtitle preview

The first 200 lines.

‏حرفه‌ای‌ترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی‏ ‏«فیلامینگو»‏ ‏تقدیم می‌کند‏

‏- آه!‏

‏صبر کن...‏

‏- ساعت جدید است، قربان؟‏

‏آه. مال یکی از دوستانم بود.‏

‏اهل نیویورک. تازه از دنیا رفته.‏

‏- بله، شنیدم.‏ ‏- کارآگاه خصوصی بود؟‏

‏- بله، جانی مون.‏ ‏- اگر اجازه بدهید، چه شد؟‏

‏- ترمز خودرویش نیمه‌شب از کار افتاد.‏

‏از جادهٔ کینگز منحرف شد.‏

‏این ساعت هدیهٔ ازدواجم به او و همسرش بود.‏

‏حالا که جانی رفته، ویویان‏ ‏پرسید می‌خواهمش یا نه.‏

‏- ظاهراً کار نمی‌کند.‏

‏- کارکردش مهم نیست. یادگاری است.‏

‏- کار دیگری بود؟‏ ‏- بله. قتل مردی را‏

‏در مستراح عمومی نزدیک ایستگاه‏ ‏یونیون گزارش کرده‌اند.‏

‏قرار بود با کارآگاه واتس‏ ‏بروم، اما اگر شما...‏

‏- نه، نه.‏ ‏- برای ناهار قرار دارم.‏

‏اتفاقاً با بیوهٔ جانی. - اوه!‏

‏- برای دیدن تورنتو می‌آید.‏

‏- چند بار با چاقو زده شده.‏

‏نه از قاتل خبری هست، نه از متصدی.‏

‏- او کیست؟‏

‏- هرکس که بخواهی باشد.‏

‏هنری کلارک. آلبرت روسو.‏

‏اسکار مک‌کوی. اولین مالون.‏

‏وینسنت بلک‌ول.‏

‏دو دسته‌چک، یک کارت ویزیت،‏

‏گواهینامه‌ای از کبک و سند ثبت اسب‏

‏از پنسیلوانیا؛ همه با نام‌های متفاوت.‏

‏- عجیب است.‏ ‏- شاید‏

‏کلاهبردار بوده.‏

‏- درپوش توالت پایین است.‏

‏مقتول احتمالاً روی آن نشسته بوده.‏

‏- و این ردهای خونی. شاید عصا؟‏

‏- آنجا.‏

‏چیزی آنجا قرار داشته‏

‏و جلوی پاشیدن و جاری‌شدن خون را گرفته.‏

‏- هم‌اندازهٔ یک... چمدان؟‏

‏اگر چمدان بوده، داخلش چه‏ ‏بوده که ارزش کشتن داشته؟‏

‏قربان، لطفاً توجه کنید. گفتید چمدان؟‏

‏- بله، قربان. مرد مقتول‏

‏چمدانی قهوه‌ای روشن داشت.‏

‏- چیز دیگری؟‏

‏- مرد دیگری آمد و یک دلار کف دستم گذاشت.‏

‏می‌خواست مدتی غیبم بزند. چیز عجیبی نیست.‏

‏- عادی است مردم پول بدهند‏ ‏پستتان را ترک کنید؟‏

‏- از این کار خوشم نمی‌آید،‏ ‏قربان. تأییدش نمی‌کنم.‏

‏- متوجه نمی‌شوم.‏

‏- گاهی مردها از مستراح عمومی‏

‏برای... ملاقات‌های خصوصی استفاده می‌کنند.‏

‏- روزی فقط بیست‌وپنج سنت‏ ‏حقوق می‌گیرم، قربان.‏

‏بدون انعام‌ها از پس زندگی برنمی‌آیم.‏

‏- چه شکلی بود؟‏

‏- قد معمولی. مرد سفیدپوست، سبیل‌دار.‏

‏- عصا داشت؟‏ ‏- نه، قربان.‏

‏اما فقط یک پا داشت.‏

‏هوم.‏

‏- آلبی!‏

‏- خانم ویویان مون. چقدر زیبا شده‌ای.‏

‏- خواهش می‌کنم. ساعت‌ها در قطار بودم.‏

‏نه لباس عوض کرده‌ام، نه‏ ‏صورتم را تازه کرده‌ام.‏

‏- هوم.‏ ‏- افتضاحم.‏

‏- سفرت چطور بود؟‏

‏- پرماجرا.‏ ‏- هوم.‏

‏- برویم ناهار، موافقی؟‏

‏اوه، نه. - نه؟‏

‏- ویویان!‏

‏باید با ما بیایی.‏

‏- چه غافل‌گیری دلپذیری.‏ ‏- همراه جذابت کیست؟‏

‏- آلبرت دوست قدیمی من است.‏ ‏- آها.‏

‏- آلبرت، این‌ها سسیل‏

‏و مرتل وینچستر هستند.‏

‏در قطار دیدیمشان. از‏ ‏دوستان جانی در منهتن‌اند.‏

‏- من و جانی رفیق صمیمی بودیم.‏

‏- بابت فقدانتان متأسفم.‏

‏- واقعاً غم‌انگیز است.‏

‏اما وقت همه‌مان یک روز می‌رسد، نه؟‏

‏- هوم.‏

‏پیشخدمت.‏

‏دو نفر دیگر هم به ما ملحق می‌شوند.‏

‏- البته.‏

‏- فکر می‌کردی زودتر متوجه شود.‏

‏- ظاهراً اینجا بهترین رستوران شهر است،‏

‏اگر بتوان باور کرد.‏

‏- اوه.‏ ‏- بفرمایید، قربان.‏

‏- بله.‏

‏- شغلتان چیست، آقای وینچستر؟‏

‏- مدتی در املاک بودم. حالا‏ ‏پولم برایم پول می‌سازد.‏

‏هرچه هست، آن‌قدر کسل‌کننده است‏

‏که همهٔ رستوران را خواب می‌کند.‏

‏شما دو نفر چطور آشنا شدید؟‏

‏- آلبرت مچم را موقع دزدی گرفت.‏ ‏- درست نیست.‏

‏- چرا، هست.‏ ‏- دستبندم زد‏

‏و انداختم هلفدونی.‏

‏- چه وحشتناک.‏ ‏- چطور دوست شدید؟‏

‏- مجبورم کرد نقش معشوقهٔ یک‏ ‏گانگستر را بازی کنم تا آزاد شوم.‏

‏با هم لوپو «گرگ» را گیر انداختیم.‏

‏- اولین دیدارمان آن‌قدر رنگارنگ نبود.‏

‏من و ویویان وقتی به نیویورک‏ ‏رفته بودم آشنا شدیم.‏

‏در یک عتیقه‌فروشی به هم برخوردیم.‏

‏چند سال بعد که به شهر نقل‌مکان کردم،‏

‏کسی را نمی‌شناختم، پس‏ ‏سراغ ویویان را گرفتم.‏

‏او و جانی کاری کردند‏ ‏حس کنم خانهٔ خودم هستم.‏

‏نقل‌مکان به نیویورک واقعاً لذت‌بخش است،‏

‏نه؟ - هوم.‏

‏هر جای دیگری در مقایسه رنگ می‌بازد.‏

‏- هوم.‏ ‏- من این‌طور نمی‌گویم.‏

‏- خب، تورنتو که برادویِ نورانی ندارد.‏

‏لباس‌هایش هم چندان مطابق مد نیست. و هتل...‏

‏- هتل.‏ ‏- هتل چه مشکلی دارد؟‏

‏- هیچ مشکلی.‏ ‏- فقط منظره‌ای ندارد.‏

‏- هوم. مهم نیست.‏

‏اینجا که چیز زیادی برای‏ ‏دیدن نیست. واقعاً نیست.‏

‏- واقعاً نیست. این سوپ سرد است.‏

‏- گوششان کن. انگار نه انگار‏

‏فقط شش ماه است به نیویورک رفته‌اند.‏

‏- باورنکردنی است.‏ ‏- بله، می‌دانم.‏

‏- شنیدن اینکه این‌طور از‏ ‏جانی حرف می‌زدی عجیب بود.‏

‏- چطور؟‏

‏- با این‌همه مهربانی.‏

‏- دیگر رفته.‏ ‏- و برایت مهم بود.‏

‏- ممنون بابت ناهار.‏ ‏- بعداً به دیدنت می‌آیم.‏

‏- خانم.‏

‏- رئیس پلیس.‏ ‏- بانوی تازه‌ای وارد زندگی‌تان شده؟‏

‏- دوست قدیمی است.‏ ‏- شوهرش تازه مرده.‏

‏ظاهراً اوضاع سریع پیش می‌رود.‏

‏- نه، چنین چیزی نیست.‏ ‏- نامناسب است.‏

‏یک نصیحت: دور بمانید.‏

‏زن داغ‌دار نمی‌داند چه می‌خواهد.‏

‏آخرش یکی آسیب می‌بیند.‏

‏هر پنج نام مستعار مقتول را‏

‏با شهرداری و کلانتری‌های دیگر بررسی کردیم.‏

‏همه جعلی‌اند. پاسبان‌ها در ایستگاه یونیون‏

‏دنبال شاهد می‌گردند.‏

‏- همیشه همان کسانی‌اند که‏ ‏کمتر انتظارشان را داری.‏

‏- قربان؟‏ ‏- همین آلبرت چوی.‏

‏وقتی چیزی بخواهد‏

‏اهل تعارف نیست.‏

‏- یعنی چه؟‏ ‏- بعضی مردها تشنهٔ زندگی‌اند،‏

‏مرداک. آتشی در درونشان می‌سوزد.‏

‏می‌خواهی پنهانش کنی،‏

‏اما هیچ‌وقت نمی‌دانی‏ ‏کی دوباره شعله می‌کشد.‏

‏انگار از تجربه حرف می‌زنید.‏

‏- هوم.‏ ‏- کارآگاه، رئیس پلیس.‏

‏باربری در ایستگاه یونیون پیدا کردیم‏

‏که مقتول را شناخته.‏

‏یادش مانده چون مردی لنگان‏

‏تعقیبش می‌کرده. - بسیار خوب.‏

‏اتفاقاً توصیفی هم داده؟‏

‏الان با دوشیزه لیمینگ حرف می‌زند.‏

‏او دارد چهره‌نگاری می‌کند. - آفرین، واتس.‏

‏همهٔ قطارهای ورودی‏

‏آن حوالی را هم بررسی کردم. فکر کردم‏

‏شاید تازه به ایستگاه رسیده.‏

‏- و؟‏ ‏- پاسبان‌ها با کلانتری‌های‏

‏شهرهایی که یک روز با قطار‏ ‏فاصله دارند تماس گرفتند‏

‏و پنج نام مقتول را بررسی کردند.‏

‏یکی از حوزه‌های فیلادلفیا نامی را شناخت،‏

‏نام مستعار مجرم حرفه‌ای‌ای به نام...‏

‏انسل تاتل.‏

‏- قربان.‏

‏نام مقتول و تصویر قاتل را داریم.‏

‏اتفاقاً انسل تاتل را می‌شناسید؟‏

‏- نه.‏

‏سؤالی از تو دارم.‏

‏- بله، قربان.‏

‏- درست است همسرت قبلاً ازدواج کرده بود؟‏

‏- بله.‏ ‏- هوم.‏

‏پس وقتی دیدیش بیوه بود؟‏

‏- چند سال پیش از مرگ شوهرش‏

‏در چارچوب کاری همدیگر را می‌شناختیم.‏

‏بعد از مرگش چقدر صبر‏ ‏کردی تا خواستگاری‌اش کنی؟‏

‏اوه! دقیق یادم نیست.‏

‏بی‌خیال.‏

‏ببخشید در زندگی خصوصی‌ات فضولی کردم.‏

‏- اما باید بگویم، قربان، زیاد صبر نکردم.‏

‏- مظنون فقط یک پا دارد.‏

‏هر خبری داشتید به یکی‏ ‏از ما گزارش کنید. ممنون.‏

‏- خبری شد؟‏ ‏- هنوز نه.‏

‏- از پاسبان‌های دیگر چیزی شنیده‌اید؟‏

‏- نه. قربان؟‏

‏می‌توانم بقیهٔ شب را مرخصی بگیرم؟‏

‏- حتماً. چرا؟‏

‏- می‌خواستم امشب این نمایش را ببینم.‏

‏- چه هیجان‌انگیز.‏

‏- فکر می‌کنم چکش و میخ هم دارند.‏

‏شوخی کردم، قربان.‏

‏اما فکر می‌کنم یاد خانه بیندازدم.‏

‏- اوه! پس آنجا پر از ترانه و رسوایی است؟‏

‏- جمعه‌شب چتم را باید ببینید.‏

‏- رابرتس، با من بیا.‏

‏- ببخشید. معذرت می‌خواهم.‏

‏قربان، نگاه کنید.‏

‏فکر نکنم دیگر به اعلامیه‌ها‏ ‏نیاز داشته باشیم.‏

‏- بیا تو، آلبی. دیدنت خوب است،‏

‏اما اینجا چه‌کار می‌کنی؟‏

‏- خوشحالم سالمی.‏

‏- چرا نباید باشم؟‏

‏- در راه آمدن به اینجا بودم‏

More Farsi/persian subtitles for Murdoch Mysteries

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left