The first 167 lines.
«سر پرسیوال به دختری که در بیشهزار ایستاده بود نگاه کرد
چرا که او زیبا و پریشانحال بود
شوالیه پرسید: "چی شده؟"
دختر گفت: "آخه یه شوالیهی دیگه بهم آسیب زده."»
خب جی، من دیگه باید برم
باید یه سر برم سرِ کار و بعدش هم میرم
مزرعهی مادربزرگ و پدربزرگ، ولی فردا برمیگردم
دونا، هوای اینجا رو داری؟
حتماً. به کتاب خوندن براش ادامه میدم
اوه ممنون عزیزم، خداحافظ. خداحافظ
سر پرسیوال گفت: «"آسیب؟" من که چیز عجیبی نمیبینم.»
دختر گفت: «"آخه این زخم روی قلبمه."»
برج همینجاست
باید همینجا باشیم، کنار «ذرتهای گیجکننده»
و راه دور زدنش خیلی طولانی به نظر میاد
نه بابا، میتونیم مستقیم از وسط ذرتها بریم
اون تو گم میشیم
بهتره از جاده بریم
چقدر سوسولین شما
باشه، از راه اشتباه برین. اون سرِ راه میبینمتون
متنفّرم که اینو بگم ول
ولی باید یه فکری بکنیم که چیکار کنیم
میدونم الان مهمترین چیز برای تو جیـه
باربارا، اصلاً اینطور نیست که پروژهها رو نخوام
باور کن، الان بیشتر از همیشه به پول احتیاج دارم
فقط مسئله اینه که... درک میکنم
اگه اسمت رو توی لیست پارهوقت بذارم
باید بتونی هفتهای ۱۵ تا ۲۰ ساعت کار کنی
نمیدونم حتی بتونم این تعهد رو هم بدم یا نه
میدونی چیکار میکنیم؟
فعلاً تا یه ماه یا همین حدودا اسمت رو از لیست خط میزنم
ببینیم اوضاع چطور پیش میره
هر وقت خواستی برگردی بهم بگو، باشه؟
آره، باشه
مگه قبلاً اینجا نبودم؟
شاید بهتر بود با فلش میرفتیم
هوی، کجا داری میری؟
سمت برج. برای چی؟
تا برد رو ببینم. دارم سعی میکنم برگردم خونه
خونه؟ اون دیگه چیه؟ تو نمیفهمی
امتحانم کن، من دانشمندم
جاییه که توش با پدر و مادرت زندگی میکنی
پدر و مادر؟
اونا بهت غذا میدن، بهت لباس میپوشونن
و حواسشون هست که کارهات رو انجام بدی
آدم بزرگها؟ درسته، اونا قدبلند هستن
تا حالا یکیشون رو دیدی؟ من خیلیاشون رو دیدم
قبلاً با یکیشون زندگی میکردم. آهان! پس دیدی
اونا کجا هستن؟ نمیدونم
نمیدونم، ولی میدونم که وجود دارن
آره، یه مؤمن واقعی
متاسفم، آمادگیِ پذیرایی از مهمون رو نداشتم
من لابلیا هستم، از دیدنت خوشحالم. فلش هستم
نوار چسب داری؟
یا سیم یا نخ بخیه یا یه چیزی؟
نه. واقعاً کلافهکننده شده
مجبور شدم این دسته رو بسازم. بذار یه نگاهی بندازم
یودو اصلش رو برد و پسش نمیده
یودو کیه؟ یکی از دوستام
قبلاً یه جورایی با هم شریک بودیم
با هم از تمام این زمینها مراقبت میکردیم
ولی حالا تمام کارها رو انداخته رو دوش من
خودش میره اینور اونور دنبال اشیای احمقانه میگرده
چه بد
بعد از اونهمه غذایی که به خودش و دوستاش دادم
آره، اممم، چطوری میشه از اینجا رفت بیرون؟ من گم شدم
اوه، درسته. اینا میتونن خیلی گیجکننده باشن
اگه کمکم کنی یه گونی ذرت رو جابهجا کنی، راه خروج رو بهت نشون میدم
سلام عزیزم. سلام
خوشحالم که دوباره میبینمت. منم همینطور
بده، بذار من اونو بگیرم
نه، اشکالی نداره مامان. خودم میبرمش
جی چطوره؟ حالش همونطوریه، فرقی نکرده
خودت چی؟ میدونی که نگران تو هم هستم
خب، منم همونطوریام
پسر، چقدر خوبه که آدم تو خونه باشه
چطوره بذاری من نگران همهچیز باشم
برای یکی دو روز؟
مامان، به جی قول دادم که فردا برمیگردم
حالا ببین چه حسی داری
الان به نظر میاد که واقعاً به کمی استراحت احتیاج داری
فعلاً تا مدتی کار نمیکنم
آژانس اسمم رو از لیستش خط زده
دنیا که به آخر نرسیده
نه، ولی درآمدم قطع شده
اونا دوستای منن
اون کیه باهاشونه؟
اونا «مؤمن» هستن. کی؟
دوستای من
اونی که دسته و بیل احمقانهی من دستشه، یودوئه
خب، بریم پسش بگیریم. صبر کن! به این راحتیها هم نیست
یودو ممکنه یه خرده قاطی کنه
پس این آدم بزرگها کجان؟ من که هیچجا یکیشون رو هم ندیدم
همینجان. تو دیدیشون؟
نه، ولی یه چیزایی پیدا کردم
نظرت درباره این چیه؟
این یه پوتینه. بله، و؟
بزرگه، برای ما خیلی بزرگه، قطعاً مال یه بزرگساله
شاید سایزش ۴۶ یا همین حدودا باشه. دقیقاً
هر کی اینو میپوشیده لابد ۵-۶ متر قد داشته
نه در اون حد، شاید یک متر و هشتاد. تو اینها رو از کجا میدونی؟
حالا هر چی
من باور دارم که اونا خوب و دانا بودن
و میتونستن از آدمهای کوچکتر، مثل ما، مراقبت کنن
فرق دارن، بعضیهاشون آره و بعضیهاشون نه
میگی اونا همینجان؟
اوه آره، خیلی نزدیک
جی، وقتت رو تلف نکن. میتونم ثابتش کنم
زود باش، باید راه بیفتیم
اگه راست بگه چی؟ و یه آدم بزرگ، یه بزرگسال پیدا کنیم؟
اونا میتونن کمکم کنن برگردم خونه
خیلی وقته یه غذای درست و حسابی نخوردی، نه؟
خیلی وقته. اوه، عالی به نظر میاد
بابا چطوره؟ کار و بارش چطوره؟
اوه، خوبه. یکی دو روز دیگه هم نمیاد
باید بمونی و ببینیش
نمیدونم
فقط میخوام بدونی که قدمت روی چشمه که اینجا بمونی
هر چقدر که بخوای. حتی میتونم اتاق قدیمیت رو برات مرتب کنم
حس میکنم مثل بچهها به آغوش مامانم پناه آوردم
خب، تو بچهی منی دیگه. آره
حالا که حرف از بچه شد، میخوای ببینی چی پیدا کردم؟
چی؟
اوه، مامان، وای، اینو یادمه
این مال وقتیه که برد اجازه داد جی تراکتور قدیمی بابا رو برونه
من از ترس خشکم زده بود، ولی جی عاشقش بود
کاش میشد دوباره برگردم به اون روزها
کاش همهمون میتونستیم. آره
ولی ما بزرگ میشیم و میشیم «آدم بزرگ»
متوجه یه افزایش جزئی
در قدِ خودم توی سال گذشته شدم
داری بهم میگی که این روند ادامه پیدا میکنه؟
بله. اینو یادداشت کن
نظریهی جالبیه
ولی من موفق شدم تکههای پازل رو کنار هم بذارم تا
تصویری از آدم بزرگها به دست بیارم
طبق شواهدی که پیدا کردم
به نظر میرسه اونا دوست دارن با دستهاشون کار کنن
این واقعاً جالبه
اینجا حتماً یه جور مزرعه بوده
شواهد به نژادی قوی و مهربون اشاره داره
اونا خیلی اهل تشریفات هستن، عاشق پرچمن
این پرچم نیست. خب، پس چیه؟
این کراواته، میپوشنش
به چه هدفی؟ راستش هیچ هدفی
قراره که ظاهر رو خوب کنه. عجب موجودات عجیبی
بیا، بذار یه چیز دیگه بهت نشون بدم
اونا از این برچسبهای اسمِ غولپیکر استفاده میکردن
که از فاصلههای خیلی دور هم دیده میشده
اونا خیلی خونگرم بودن، اسمشون رو به همه میگفتن
اسمِ این یکی «لورکس ۴۴۱» بوده
این پلاکِ ماشینه
پلاک ماشین؟ اینو یادداشت کن
خب، میدونم که اونا توی اینها غذا حمل میکردن
ما خردهغذاهای باقیمونده پیدا کردیم، برای دادن غذا به هر کسی که بهش نیاز داشته
سخاوتِ بیشتر
با حقیقت روبرو شو. آدم بزرگها وجود ندارن
اوه واقعاً؟ پس این چیه؟ از این طرف
اونا حتماً توی انبار هستن
اینطوری دنبال آدم بزرگهاش میگرده
اون فکر میکنه تمام این چیزها مال اونا بوده
احتمالاً به خاطر همینه که جی باهاشه
اون فکر میکنه این غولهاش
قراره بیان برای دروی ذرتها کمک کنن و از ما مراقبت کنن
به نظر تو این منطقیه؟
نمیدونم. من تا حالا یکیشون رو هم ندیدم
هرچند جی همش درباره آدم بزرگها حرف میزنه
No comments yet. Be the first to leave one.