Die ersten 200 Zeilen.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
9998
9999
ده هزار!
تمرین ضربه شمشیر انقدر چیز عجیبیه؟
تو که همیشه میای اینجا، نه؟
فکر نمیکردم این روزا یه پیرهمردی مثل تو رو ببینم.
پیرهمرد؟
تو این دوران آروم
تمرین شمشیر زدن تو یه جای افتضاح مثل این به چه دردی میخوره؟
تو این روزگار
بدون مجوز استادی از یه مکتب معروف مثل مکتب من، بیارزشه.
مکتب معروف؟
هوکوشین ایتو ریو.
استاد با این سن و سال؟
قابل تحسینه.
شمشیر فقط وسیلهایه برای رسیدن به یه موقعیت خوب، نه؟
تو خندهداری.
شاید.
هییا!
محاله. باورکردنی نیست.
نه. تو قویای.
جا به جات درسته و خط شمشیرت تمیزه.
استعداد شمشیرت حیرتآوره.
پس چرا؟
چرا نتونستم حتی یه ضربه بهت بزنم؟
احتمالاً به خاطر اینکه من و تو با هم فرق داریم.
چه فرقی؟
هدف پشت شمشیرمون.
چی؟
دقیقاً همونطور که گفتی.
من نمیتونم به یه مقام رسمی امید داشته باشم، و همونطور که میبینی
گند فقیرم، به سختی دارم روزگار میگذرونم.
ولی برام مهم نیست.
میخوام یه شمشیرزن باشم که از همه قویتره.
این تنها هدف زندگیمه.
تو یه احمق درجهیکی.
آره، میدونم. انگار نه تیزترین تیشهام.
ولی...
خیلی باحالی.
هی
میشه منم یه روزی مثل تو قوی بشم؟
الان ساریزاوا توی سومیا، تو شیماباراست، با معشوقهاش اومه.
این...
فقط یه کشمکش قدرت نیست.
کامو داره ما رو آزمایش میکنه.
تا ببینه کدوممون سامورایی واقعیه.
- نیم ساعت دیگه حرکت میکنیم. - باشه.
فرماندهی با معاون یامانامی کیسوکهست.
آرزوی پیروزی براتون دارم.
- چشم! - چشم!
توشی.
یه دقیقه وقت داری؟
چیه رئیس؟
ببخشید که میگم، ولی روی تو حساب میکنم که مواظب سوجی باشی.
اونم میخواد با ساریزاوا بجنگه.
اگه جنگ تا تهش بره، سوجی دوباره برمیگرده به اون حالت.
حالت دیگه؟
یه دیو...
خونخوار.
پس اون حرف عقلت رو از دست بدی...
درباره سوجی بود؟
آره.
و ساریزاوا احتمالاً دقیقاً آرزوی همینه.
نمیخوام دوباره سوجی رو اونجور ببینم.
فقط تو میتونی جلوش رو بگیری توشی.
پس...
خواهش میکنم!
انقدر زود سر خم میکنی رئیس.
نگران نباش.
به هر حال نمیذارم کامو مال خودش بشه.
مثل همیشه نگران دیگرانی؟
رئیس بودن سخته، ها؟
من حرف از نابودی این کشمکش داخلی به صورت رو در رو و منصفانه میزنم
اما خودم حتی تو خط مقدم نیستم.
به خاطر اینکه وجودت برای باختن خیلی مهمه.
با اینکه دستورات من ممکنه باعث مرگ مردامون بشه.
دیگه هیچی نمیدونم.
آیا من حق دارم
که جون همه رو تو این دستا نگه دارم؟
اخیراً خودمو میبینم که
دلم برای اون زمانا تو شیهیکان تنگ شده.
فقیر بودیم، ولی...
با هم غذا میخوردیم و میخندیدیم
و تنها چیزی که میخواستیم این بود که قویتر بشیم.
وقتی فکر میکنم، راه زیادی اومدیم.
رئیس.
اینطور نیست.
مهم نیست چقدر روزگار عوض بشه
ما عوض نمیشیم.
این آسمون همیشه
به اون طرف وصلـه.
این فقط یه کشمکش قدرت نیست.
کامو داره ما رو آزمایش میکنه. تا ببینه کدوممون سامورایی واقعیه.
اگه نتونیم به این چالش جواب بدیم
پس سامورایی بودن چه معنایی داره؟
این میشه یه مرد.
ولی شاید فقط داشت نمایش میداد.
اومه، اگه اون جور آدمی بود، من هیچوقت باهاش گلاویز نمیشدم.
یه جنگ خوب و یه زن خوب... از کیلومترها بوش رو حس میکنم.
چی شده؟
دیدن تو اینقدر خوشحال، ساریزاوا...
هیچوقت اینقدر خوشحال ندیده بودم.
فکر میکنی؟
دیدن لبخند تو مثل یه بچه کوچیک
چیزیه که واقعاً منو خوشحال میکنه.
تو هم یه دونهای، نه اومه؟
حالا بیشتر دوست دارم.
باشه.
وقتش رسیده.
یک.
دو.
سه.
چهار.
حرکت میکنیم تا ساریزاوا کامو رو از بین ببریم.
راهی میشیم به سمت سومیا در شیمابارا.
نمیدونیم
دشمن از کجا حمله میکنه.
اگه مورد حمله قرار گرفتیم
اونی که زنده مونه ادامه میده.
دقیقاً.
بریم.
هیچکس اینجا نیست.
میذارین اول من برم؟ بالاخره من یه سرباز معمولیم.
در خط مقدم درجه معنی نداره.
ولی فقط خودتو هدف میکنی.
بسه کای. فلسفه توشی اینه: اگه هدفی، پس بجنگ.
چه باحال.
من چندان مطمئن نیستم.
استراتژی که خودتو بیهوده به خطر بندازی
به یه معاون نمیاد.
آره، میدونم.
همیشه با این کنایههات.
با این حال، زیادی ساکته. ترسناکه.
فکر میکنی واقعاً حمله کنن؟
چی شده؟
هی!
لعنتی.
عقبنشینی!
تیر... تیر!
لعنت.
چند نفر از اینا هستن؟
برنامه چیه یامانامی؟
تنها کسایی که میتونن ساریزاوا رو از پا دربیارن
هیجیکاتا و اوکیتا هستن.
آره.
توشی، تو برو جلو. ما اینجا رو درست میکنیم.
یه زیارتگاه زیر بیشهزاری روبروئه.
از اون رد بشی به شیمابارا میرسی.
- باشه، من جلو میروم! - کای!
چرا از ما جلو زدی؟
- بریم! - آره!
وا! اونا رو بردار!
توشی! اوکیتا!
بریم.
کای، برو! لعنتی!
باشه! اون حرومزادهها!
هی!
شما با ما کار دارین.
ببین؟ گفتم که میان اینجا.
چه حالی! این همون برادر بزرگمه.
هی، شما سگای کامو هستین؟
خب، هیجیکاتا.
و کنارش... اون اوکیتاس؟ امروز روز خوش شانسیمونه.
شماها اصلاً کی هستین؟
به نظر خیلی ضعیف میاین.
و حتی از نیجی هم احمقتر.
با من حرف میزنی؟
وایسا با کی دیگه حرف بزنم؟
هی، ببریمشون و بریم.
کای، حاضری با من بمیری؟
چی میگی هیسوکه؟
بدم میاد بگم
ولی ما به پای ساریزاوا نمیرسیم.
لطفاً برین جلو.
شما دو تا.
من جلو میروم!
تودو، این ناعادلانهست!
هیجیکاتا، بریم.
ایچیجی، دارن فرار میکنن!
جرأت نکن به جای دیگه نگاه کنی!
هرکی، جایزه اصلی کوندوئه.
بیا زود اینا رو تموم کنیم و برسیم به کوندو.
لعنت بر تو حرومزاده!
کای!
هی، به کجا نگاه میکنی؟
تودو!
به نظر دارن خوش میگذرونن.
جرأت نکن به جای دیگه نگاه کنی!
چی شده؟ ترسیدی؟
افتادیم تو دردسر. اینا قوی هستن.
فکر فرار؟ برو، فرار کن. پیدات میکنم.
هی، کای؟
میدونی دشمن واقعی من کیه؟
چی؟
اینا که چیزی نیستن نسبت به دشمن واقعیم.
No comments yet. Be the first to leave one.