Prvních 200 řádků.
اين صرفا فقط يک داستان نيست
اين واقعا اتفاق افتاده
اون منو پيش ِ جسد برد
ميدونم که ديدمش ميدونم که ديدمش
...و با اين حال :تو اين سالها دائما از خودم مي پرسيدم
چرا تمام قسمت ها رو به یاد ندارم؟
چرا هيچ کاري نکردم؟
با اينکه ميدونستم جسدش يک جايي رها شده
...بعد از مرگ ِ کتي سسنيک
اون(مسکل) کاملا بر من مسلط شد
و بدتر از هميشه بهم تجاوز مي کرد
...براي نجات پيدا کردن شما تنها يک چاره داريد
و اونم اينه که همونجا رهاش کنيد
نميتونيد بهش فکر کنيد ...نميتونيد بهش نگاه کنيد ، نميتونيد
...هيچ کاري باهاش نميتونيد بکنيد چونکه
جز اينکه رهاش کنيد ، دفنش کنيد
...من از کلمه "رهايي" استفاده ميکنم
چونکه انگاري اون اتفاق رو از خودم جدا کردم
...حس ِ گناه
ترس
...انگاري هر وقت صداي تِقه ي در رو مي شنيدم
همه چيز متوقف مي شد
من قسمتي از وجودم که در مدرسه باقي ماند رو از خودم جدا کردم
و همونجور که ازم خواسته شده بود ...خارج شدم ، با احساسي سراسر تحقير و حقارت
.و دفنش کردم
...و ديگه به ذهنم خطور نکرد تا 20 سال بعد از ماجرا
من همه رو درست انجام دادم
اين مابين يکم تا هفتم اکتبر سال 1971 هست
باشه
آه...بله
من عاشق دوران دبيرستانم بودم
عاشق معلم ها ، دوستانم
اصلا روحمم خبر نداشت اين مسائل در اون ساختمان رخ ميده
اصلا نميدونستم
تا سال 1994 هيچ اطلاعات ِ عمومي اي ...منتشر نشد
تا اينکه يکي از دانش آموزان "کئوگ" در مورد ...تجاوز جنسي ِ پدر مَسکِل
و دخالت اون در قتل "کتي" ، پيش قدم شد
...بايد اعتراف کنم
:من يکي از همون آدمايي بودم که ميگفت
من...من که باورم نميشه
من اونجا بودم
هرگز نه چيزي ديدم و نه چيزي شنيدم
خيلي بي توجه بوديم
وقتي اون دانش آموز پيش قدم شد سر و صداي زيادي شد
شايعات زيادي مطرح شد
همه ميخواستن بدونن "جِين دو"(نام مستعار) کيه
نميدونم اونا عجله نمي کنند
ميشه يه سري به پنجره بزنيم؟
به نظرم پشتِ پنجره خبريه
در رو ببند
زود باش زود باش
سورپرايز سالگرد ازدواجتون مبارک
مايکل کجاست؟ مايکل کجاست؟
نصف ِ ديگه ات کجاست؟- داره ماشينو پارک ميکنه-
عجب مرد با شخصيتي
مامان ، برو بيرون با پدر برگرد داخل
زود باش
سالگردتون مبارک !سورپرايز
عاليه خب حالا آواز بخون
اوه عزيزم عزيزم ؛ دنياي وحشييه اوه عزيزم عزيزم ، بدنياي بَديه
در دهه 90 ...ميتونم بگم که بطور خوشايندي
...هميشه اين حس رو داشتم که
پدر و مادرم واقعا منو دوس داشتن و بهم افتخار مي کردن
مي دونيد ، بچه ي اونا بودن دوس داشتنيه
من هر چيزي که نياز داشتم رو در اختيار داشتم و تقريبا هر چيزي رو که ميخواستم
خوشبخت بوديم
کار پدرم نجاري بود ...بعنوان يه پيمانکار
...و مادرم مسئول ِ مراسم عشاء رباني بود پس ميشه گفت ما خيلي درگير کليسا بوديم
از لحاظ اجتماعي ، اين موضوع نقطه اتکاء زندگي ما محسوب مي شد
ما يا به مدرسه مي رفتيم يا تو کليسا مشغول بوديم
دوستان کليسايي ، گروه هاي عبادت و بچه هايي که بازي مي کردن
...فهم ِ ما به اين شکل بود که قدرت از خدا نشات ميگيره
و ارتباط ما با يکديگر از طريق خدا و کليسا
...آم
...مي دونيد ، اين موضوع
ديگه براي ما جا افتاده بود
واقعا روزهاي ويژه اي...بود
...ما در زندگي معمولي و ساده خودمون
تنها مي خنديديم و عبادت مي کرديم
ما روزها رو ميگذرونيم ، مواظب بچه ها و دخل و خرجمون بوديم
...اما ژرفاي ِ حس ِ معنوي اي که رشد مي کرد
حقيقتا يک موهبت بود
خودشه...خودشه آرره
براي نوازنده ي ساکسوفون
من درست در پايان سال آخرم با "مايک" آشنا شدم
اون مانند "ناجي" اي بود که سمت من پرتاب شده
...اما در 9 سال ِ اول زندگي مشترکمون
...هميشه بهش ميگفتم با اينکه ازش خوشم مياد
ولي گمون مي کردم بايد بره و آدم ِ ديگه اي ...براي خودش پيدا کنه
شخصي که واقعا قدر ِ عشقي که به من مي ورزيد رو بدونه
و اون گفت : عيب نداره...من تا اونجايي که بتونم استفاده مي برم
...حالا
اين براي ابتداي سال 1992 هست
تقريبا 38 سالم بود
و من تازه يک برنامه ي هدايت معنوي رو تموم کرده بودم
...من و "مايک" به دنبال خريد ِ يک خونه جديد بوديم
و بر حسب اتفاق ، مشاور ِ املاک ، هم کلاسي من از آب در اومد
ما در اتاق ِ نهارخوري بوديم
و اون ازم خواست که به گردهمايي همکلاسي ها برم
...عاشقش ميشي
همه دور هم جمع ميشيم. اين دفعه ميخوايم متفاوت عمل کنيم
و منم ميگفتم : نه ، دوست ندارم من معمولا به اين جور مراسما نميرم
و احساس کردم براي عوض کردن موضوع دارم به هر دري ميزنم
اصلا درکش نمي کردم
فقط ميدونستم که حس خوبي بهش ندارم ...ميدونستم که من "کئوگ" رو دوس نداشتم
...ميدونستم هرگز به هيچ گردهمايي اي نرفتم
و اون(مشاور املاک) وادارم کرد به اين موضوع فکر کنم
چرا آخه؟
و تا چند روز حس مي کردم يه چيزي سر جاي خودش نيست
يادمه...من شخص دينداري بودم
من هر روز يک ساعت ، يک ساعت و نيم ...دعا مي کنم
و تصميم گرفتم 4 روز روزه بگيريم ...من کاري که توش مهارت داشتم رو انجام مي دادم
...اينکه نماز و دعا بخونم
...آرام و خاموش بشم
و از طريق دعا و نيايش رو اين موضوع کار کنم
...پس...من...من آروم گرفتم
و اجازه دادم "خود ِ واقعيم" باشم
و با مطرح شدن دوباره اون خاطرات
.ميتونم بگم ، مثل استفراغ کردن بود
...انگاري که در مقابل يک فضاي ِ بزرگ ايستادي
...يک حفره ي سياه در حاليکه اين خاطرات رو بالا مياري
...و در پايان
...خاطره اي بود که من هميشه سهمي در اون قسمت
و نه کل ماجرا ، داشتم
که اون ، حضور ِ "مگنز" در اعترافم بود
اون اسمم رو پرسيد و اينکه ميتونه به چهره ام نگاه کنه يا نه
هميشه اينو يادمه
هميشه ميدونستم که اون شخص "مگنز" بود
...حالا اين چيزيه که من به ياد دارم
...اون بهم نگاه ميکنه
و يه سري سوال درباره عموم از من ميپرسه
...و در حين سوال کردن
اون در حال خودارضاييه
و راستش احساس آرامش کردم
"ميتونم با اين موضوع کنار بيام"
...تصميم گرفتم که ميخوام برم
و کتاب ِ سالنامه ام رو در اتاق زيرشيرواني ِ مادرم ...پيدا کنم
و ميخوام باهاش مواجه بشم
و بعدش ميتونستم اين داستان رو فراموش کنم
پس من سالنامه رو بيرون کشيدم
و زمانيکه بازش کردم چهره ي "مگنز" رو ديدم
...و زمانيکه "مَسکل" رو در کنارش ديدم
:تمام چيزيکه بهش فکر کنم اين بود لعنتي ، لعنتي ، لعنتي
من ميخواستم به تمام اتفافات بدي که سرم اومده پايان بدم
در عوض احساس کردم تازه شروع شده
....بنابراين در طي چندين ماه
...در سال 1992
اين خاطرات رو داشتم
خاطراتي که خيلي وحشتناک بود
...انگاري يک دختر 14 ساله اومده کنارم نشسته
و داره هر بلايي سرش اومده رو برام تعريف ميکنه
و من ترسيده بودم
فکر کردم قطعا ديوونه شدم
...اما در عين حال
بخاطر اتفافاتي که از درون برام رخ ميداد ، نابود شدم
...نه تنها اميدوار بودم که ديوونه شدم
چون ترجيح مي دادم تو اين شرايط باشم تا اينکه ...واسم اتفاق افتاده باشه
بلکه من زن ِ بالغي بودم که کاملا از ماهيت ِ واقعي خودم آگاهي داشتم
...و من فهم ِ خودم از درست و غلط رو داشتم
و من متوجه چرايي ماجرا شدم مي دونيد ، شما اجازه نميديد همچين اتفاقي بيوفته
و من احساس مادري مي کردم و به :بچه هام ياد دادم
"اگر اتفاقي واست افتاد ، با يه نفر صحبت کن"
و درحاليکه من بعنوان يک زن ِ بالغ ...خودم رو محکوم مي کردم
چونکه وقتي منم به اين دختر نگاه ميکنم
.. همون حرفي رو تکرار ميکنم که مطمئنم
خيلي از آدمايي که اين داستان رو ميشنون ، تکرار ميکنن
"چرا اون دختر به کسي چيزي نگفت؟"
"چرا گذاشت اينقدر طول بکشه؟"
"چرا اون...؟"
حتما خوشش اومده"
حتما دلش مي خواسته
"حتما حقش بوده
در اين دوره زماني من خيلي کاتوليک هستم اما ديگه به کليسا نمي رفتم
پس پيش ِ "کشيشم" رفتم
پدر "آرت" ، اون فوق العاده بود
...اون واقعا خوش برخورد و جوون بود
و کشيش ِ خيلي واقع بيني بود
دوست داشتني بود
ما دوست بوديم
...پس
...به گمونم ، به روش خودم ميخواستم
چونکه بعنوان يک "پيشوا" ، بعنوان يک "کشيش" بهش ...اعتماد داشتم
بعنوان کسي که مارو ميشناخت تا بهش بگم ياد چه چيزايي افتادم
...در خلال يکي از جلساتي که با هم داشتيم
...به من گفت که "مگنز" فوت شده
...اما پدر "مسکل" يک پيشواي فعال
در کالج ِ "هولي کراس" است
آرت ازم خواست که با "ريک ووي" صحبت کنم
که نماينده اسقف اعظم در منطقه بود
و در همون ملاقات اول ، "ريک ووي" يک پاکت با خودش داشت
و به نظر نمي رسيد داخل پاکت چيزي باشه
شايد دو تا دونه کاغذ توش بود ...و اون گفت من اولين نفري ام که
...به اين شکل از پدر "جوزف مسکل" شکايت ميکنم
اما حرفم رو باور کرد
خيلي با شخصيت بود
...و بهم گفت که "مسکل" آدم ِ خيلي باهوشيه
...و اگر فکر همه جا رو نمي کردند
اون از دستشون فرار مي کرد
در سال 1967 ، مَسکل از "سنت کلمنت" به "کئوگ" منتقل شد
تا سال 1975 در "کئوگ" باقي ماند
No comments yet. Be the first to leave one.