The first 200 lines.
بيست سالي ميشه اين طرفا نيومدم
ولي تو خاطرم مونده
ولي نميدونم چي به چيه
خودمم يکم کنجکاوم
...بذار از اينجا شروع کنيم
دوست داريد دندون پزشکي رو ببينيد؟
دندانپزشکي شغل ِ خيلي سختيه خيلي سخته
رفقا ، دفتر ِ من اون گوشه ي ساختمونه
اين دفترمه
پول ِ خوبي از اينکار در اوردم سه تا دفتر ِ دندون پزشکي هم افتتاح کردم
هيچوقت کلينيک دندان پزشکي نخريدم از صفر شروع کردم
دوازده هزار مريض رو ويزيت کردم
...آه
بله ، يه جورايي پوستم کنده شد
من يک کارآموز ِ دندان پزشکي ِ معتاد به مواد ِ مخدر بودم
دندان پزشکي عالي اما مبتلا به سوء مصرف مواد
پاک شدنم(از مواد مخدر) تقريبا 9 سال به طول انجاميد
و من "مَسکِل" رو مقصر مي دونم؟
البته که مقصر مي دونم آيا من خودمم مقصر مي کنم؟
البته که مقصر مي دونم
فکر کنم در سال 1958 بود که من به کليساي ...سنت کلمنت رفتم
کلاس ِ اول
...در تابستان ِ بين ِ کلاس ِ هفتم و هشتم
خادم ِ کليسا بودم
...در آن زمان ، مراسماتِ تابستاني از ساعتِ 6
تا ساعت 7 و 8 بود از دوشنبه تا جمعه
اونا مراسمات زيادي برگزار مي کردند چون کليسا با اقبال ِ عمومي مواجه شده بود
...پس سر ِ مراسمات ِ ساعت 6 يا 7 حضور پيدا مي کردم
و بعدش بايد سوار ِ دوچرخه ام مي شدم
اونجا بود که براي اولين بار با پدر "مَسکِل" آشنا شدم
از اونجا واقعا اون بابا رو شناختم
تا ماه نوامبر که من در کلاس ِ هشتم بودم اون با ماشينش منو خونه مي رسوند
...مي گفت : دوچرخه ت رو بذار عقب ِ ماشين
خودم مي رسونمت خونه و بستني هم واسم مي خريد
من پسر ِ ممتاز و درخشاني بودم حق ِ خطا کردن نداشتم
اينجا کليساي "سنت کلمنت" ئه پدر "مسکل" دستيار ِ کشيش بود
اينجا کلاس ِ درس بود
اينجا کلاس ِ هفتمي ها و هشتمي ها بود
...پدر "مسکل" وارد کلاسم مي شد
و اجازه ام رو مي گرفت تا به ديدنش در کشيش خانه برم
از اينجا رد مي شديم
اينجا...اينجا کشيش خانه قديميه
...اولش شايد هفته اي يکبار بود
بعدش کار به جايي کشيد که شد دو يا سه مرتبه در هفته
...و در اکثر ِ مواقع از زمان ِ نهار شروع مي شد تا پايان ِ روز
که فکر ميکنم تا طرفاي ساعت 2:30 مي شد که من سر ِ کلاس برنمي گشتم
من پيش ِ پدر "مسکل" در کشيش خانه بودم
خودشه؟
باورنکردنيه. تشخيصش سخته
عوض شده
البته خيلي عوض نشده ...باهاتون شرط مي بندم که
دفتر ِ "مسکل" درست اونجا بود چون از اونجا دويدم
تجاوز اونجا اتفاق افتاد؟- بله ، بله-
پدر "مسکل" براي فراموش کردن مشکلات به من مشروب خوري ياد داد
...پدر "مسکل" استفاه از مواد ِ مخدر رو بهم ياد داد
تا اتفاقاتي که اطرافم رخ ميده رو فراموش کنم
اولين مشروبي که خوردم از جام ِ مقدس بود
...و بهم گفت : از مراسم عشاء مشروب مونده
ميشه بخاطر ِ من سَر بکشيش؟
چونکه من يه خادم بودم
اينجوري همه چيز شروع شد
من "مسکل" جوان رو مي شناختم
و هر چي پيرتر مي شد بدجنس تر ، کثيف تر و شرور تر مي شد
...پس دليل ِ صحبت ِ امروز ِ من و شما اينه که
...اگر کليساي ِ کاتوليک
...در سال 1967 با اين موضوع درست برخورد مي کرد
...که از موضوع هم مطلع بودند
پس بنابراين هيچ قتلي هم رخ نمي داد
ما... ما هم اينجا با هم صحبت نمي کرديم
اينجارو
شما بايد "سسنيک" باشيد- جري-
از ديدنت خوشحالم
حالت چطوره؟- خوبم-
مي دونم- الان خوبم-
مرسي که اومدي
از اينکه شما دو نفر را با هم مي بينم گريه ام مي گيره
گريه ام مي گيره
ما درباره ي حلقه صحبت مي کرديم
ميخوام بدونم...الان اون حلقه رو داري؟- بله-
حلقه اي که خودم به "کَتي" دادم
بهشون گفتم من ميتونم اون حلقه رو بشناسم
خودشه
روزي که "کَتي" فوت کرد اين حلقه تو انگشتش بود
داخلش به زبان ِ يوناني حکاکي شده
...عشق ِ الهي ، عشقي بي قيد و شرط است
خصوصيتي فرضي از مسيحيان
اين جمله ي داخل انگشتره
من هيچکدوم از اينا رو درباره ي "کَتي" نمي دونستم
من داخل ِ وسايلِ مادرم رو گشتم و تمام اينارو پيدا کردم
يه نفر "کَتي" رو به قتل رسونده
اونا(پليس) بايد تحقيقات را شروع کنند
...ديدار ِ من با پليس
دردي رو از من دوا نکرد
حتي سوالات بيشتري برام مطرح شد
آگوست ِ 1969 ، کَتی به خونمون در پیتسبرگ برگشت
...کَتی میخواست دلیل ِ ترک ِ کئوگ رو
به عزیزانش توضیح بده
...وقتی کَتی به خونه برگشت خوشحال بود
...تمام ِ شب رو به حرف زدن گذروندیم
اما انگار قلبا خوشحال نبود
قطعا ناراحت بود
...در این زمان
من این تغییر رفتار رو به حساب ِ مشکلات ِ زندگیش گذاشتم
در سپتامبر ِ قبل از مرگ ِ کتی ، اون به دیدنم اومد
...چون تا اون زمان آزمایش(حضور راهبه ها در جامعه) رو نپذیرفته بودند
...و با این تصمیم کَتی بین دو راهی قرار گرفت
یا به صومعه برگرد یا از اینجا برو
...و من می دونستم که کَتی باید تا تاریخ 31 دسامبر
تصمیم خودشو بگیره
پس موقعی که کَتی کشته شد ...اون در حدود 6 یا 7 هفته ی دیگه وقت داشته
تا تصمیمش مبنی بر ماندن یا نماندن رو اعلام کنه
کَتی اون موقع گفت مشغله های ذهنی زیادی داره
...فکر کنم آزمایش اینجا
قرار داشت
فکر کنم جِری هم اینجا بود
و فکر می کنم موضوع تجاوز هم اینجا بود
بله. بله
....کَتی به حدی در صومعه حضور داشت که
...والدینم و به خصوص پدرم نگران شدند که مبادا
کَتی نتونه در خارج از محیط صومعه به زندگیش ادامه بده
پدرم گفت : تو قبض پرداخت نمی کنی
تو در صومعه حقوق نمی گیری
دنیا مکان ِ خطرناکیه و تو اینو درک نمی کنی
و کَتی گفت : از کجا می دونی دنیای من(صومعه) مکان خطرناکی نیست؟
از کجا می دونی کار ِ من خطرناک نیست؟
...در یک بازه ی زمانی برام سوال شده بود که
اگر کَتی درباره ی آزمایش به من می گفت ...درباره ی تجاوز هم صحبت می کرد
اما هر چی الان بیشتر فکر می کنم متوجه میشم که اون هرگز به من نمی گفت
...کَتی خیلی حامی ِ من بود
من خواهر ِ کوچیکه ی دانشجوش بودم
...و تصور می کنم این موضوع بار ِ سنگینی روی دوشش بود
چون کَتی هرگز قول ِ انجام کاری رو که نمیداد مگر انجامش بده
...اگر کَتی گفته جلوی کارشون رو می گیره
...اگر تمام ادعاها در این مورد درست باشه
پس ممکن نیست تمام این دخترها دروغی یکسان رو بگن
بدون شک کَتی میخواسته جلوی این کارها رو بگیره
با اینحال...هنوزم برام معمای بزرگیه
منظور اینکه ، هیچکدوم از ما از این موضوع تجاوز با خبر نبودیم
این معماست- به عنوان بخشی از متن-
و راسل- تا 1994-
و راسل چی می دونسته؟
بعد از مرگ کَتی ...راسل فقط میخواست از هر چیزیکه
...مرتبط به زندگی صومعه و کَتی هست
فاصله بگیره
زندگی جدیدی می خواست
پس راسل از صومعه رفت ، ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد
راستش من یه خونه بهش فروختم
اون به "کارول کانتی" نقل مکان کرد و خیلی با هم بودیم
...حرف زیاد با هم زدیم اما هرگز وارد این مبحث نمی شدیم
خودش اجازه نمی داد
و من می گفتم : چه اتفاقی افتاد؟
آیا از چیز ِ بیشتری اطلاع داری؟
چرا نمیتونی درباره ش حرف بزنی؟
و اون می گفت : زندگی من در جای متفاوتیه
اینا برای زندگی ِ قبلی منه
به خودم امیدواری می دادم که یه روزی بالاخره حرف میزنه
یه روز بالاخره مشخص میشه
در سال 1997 متوجه شدم سرطان گرفته
ما در تماس بودیم ...وقتی موقع ِ جراحی می شد
می رفتم بیمارستان ملاقاتش
چند سال میگذره تا می رسیم به سال 2001
...مقالات زیادی در روزنامه ها چاپ شد
و به نام "مسکل" اشاره شد
...یکی از دوستانم
...بعنوان پرستار در آسایشگاه "استلا ماریس" کار می کرد
:با من تماس گرفت و گفت
پَت ، میخواستم بهت بگم که پدر "مسکل" امروز بعدازظهر فوت شده
اما به کسی چیزی نگو وگرنه اخراج میشم
در همون بعدازظهر من زیر قولم زدم و با "راسل" تماس گرفتم
فقط به راسل زنگ زدم
و گفتم : میخواستم بهت بگم که پدر "مسکل" امروز بعدازظهر فوت شده
:تنها واکنش ِ "راسل" این بود
"اون همراه با رازهایش به گور رفت"
یه جورایی "راسل" حس می کرد در مرگ ِ "کَتی" مقصر بوده
جزئیات بیشتری هم بود که من ازشون خبر نداشتم
...دو روز بعد همسر ِ "راسل" با من تماس گرفت
و گفت که "راسل" فوت کرده
یکشنبه بعدازظهر بستنی می خوریم
بله- آها-
...بهش نمیگم خمیر بادون زمینی داخلش میزنم
...چون باید بدنش پروتئین بیشتری جذب کنه
تا اینکه فقط یه بستنی بخوره
من تمام تلاشمو میکنم
من نسبت به مادرم احساساتی را داشتم
احساسی که چطور یک دختر 16 ساله در پشت کوهی از دروغ :ایستاده و میگه
تو کجا بودی؟
تو کجا بودی؟
...اینکه با وجود اینکه همه جوره منو حمایت می کرد
...اما زمانیکه این اتفاق(تجاوز) می افتاد
حمایتی از من صورت نگرفت
من از "اَبی" پرسیدم : اگر من یه چیزی بنویسم بخاطر من منتشرش می کنی؟
...سلام ، این اولین مطلب من
بر روی این سایت ِ شفابخش ِ فوق العاده ی مردمی هست
...در حالیکه من از مادر 88 ساله ام پرستاری می کنم
...با اندوه متوجه ام
یکی از چند دارایی ِ من توسط "جوزف مسکل" به سرقت رفته است
...او عمدا و حساب شده ، حق ِ خدادادی ِ من
...برای ارتباط سالم و عمیق با مادرم را از من گرفت
همچنین حق ِ مادرم برای حمایت از من
...هر چه بیشتر با بخشی از وجودم که بعد از کَتی زنده موند
No comments yet. Be the first to leave one.