Prvních 200 řádků.
براي مدتي زيادي من از دست ِ خدا عصباني بودم
فکر مي کردم خدا گذاشته اين اتفاق بيوفته خدا اين بلا رو سر من آورده
من از اينکه درباره ش حرف بزنم تا تجربه ش کنم به شدت مي ترسيدم
تا اينکه بتونم با اين حقيقت کنار بيام که اين اتفاق رخ داده
خاطرات ِ تيره و تار زيادي وجود داره
سوالات ِ زيادي از اينکه چه اتفاقي رخ داده
و به همين خاطر من براي مدت ِ زيادي چيزي نگفتم
انگار واقعا نميدونستم چه اتفاقي رخ داده
و اين چيزي نبود که من بخوام ازش مطلع بشم
نميخواستم هيچي درباره ش بدونم
...اما يک روز در اواخر ِ دهه 90
...شنيدم که پدر "مسکل" در بخش ِ زوال ِ عقلِ
استلا ماريس مخفي شده
...پس يه لباس ِ قرمز ِ روشن پوشيدم
و يک قرار ملاقات با مسئول ِ پذيرش گذاشتم
...بهشون گفتم من دنبال پدرم مي گردم
و به ديدن ِ پدر "مسکل" رفتم
من به مسير ِ ورود ِ اون خانم توجه کردم و از تمام دکمه هايي که فشار داد ، يادداشت برداري کردم
ما داخل شديم و سپس من جلوي اطاقش ايستادم
...و کلي سوال پرسيدم و يه نگاه به داخل انداختم
و ديدم که اون(مسکل) رو تخت خوابيده
...بعد از اينکه اون زن تمام اطلاعات رو به من داد و رفت
دقيقا از همون مسيري که منو آورده بود ...داخل ساختمان شدم
و وارد ِ بخش شدم
اونجا فقط مخصوص ِ کارکنان بود ولي من برگشتم داخل
و اون روي ويلچر نشسته بود
اون خيلي هم پير نيست. 60 سالي داره
اوايل 60 سالگي يا اينطورا
:من پيش پرستار رفتم و بهش گفتم ...من پدر مَسکِل رو ميشناسم
اشکالي نداره يه احوالپرسي باهاش بکنم؟ و اون گفت : بله که ميتوني
...پس نزديک صورتش شدم
...و دستانم را روي دستاش قرار دادم
و گفتم: پدر مَسکِل. من ليل هيوز هستم
منو يادت مياد؟ من قبلا در دبيرستان "کئوگ" با شما کار مي کردم
و يه جورايي فاصله من با صورتش در اين اندازه ست
احتمالا يه سري حرفا تو دلم داشتم که بهش بگم
...بهش ميگفتم دقيقا چه بلايي سرم آورد
اما اون اصلا حواسش سر جاش نبود
هيچکس. تو چشمانش هيچي ديده نمي شد
اون شرارت از بين رفته بود ، همه چيز از بين رفته بود
يک چيز ديگه اي جاشو گرفته بود
زندگي اين مرد در اوايل شصت سالگي خيلي زود و بِجا به پايان رسيده بود
...خيلي خب
مَسکِل فوت کرد با اين حساب اون از بازي خارج ميشه
...اما من هرگز قانع نشدم که
...مسکل مستقيما
در قتل ِ"کتي" دخيل بوده است
من هيچوقت همچين احساسي بهم دست نداد که ...مسکل همچين آدمي باشه که
شخصا مرتکب اين عمل بشه
شايد اينکار رو به فرد ديگه اي سپرده بوده
احتمال ِ اين نظريه براي من محتمل تره
...يکجايي...يک نفر يه چيزي مي دونه ...به قول معروف
اما ما نميدونيم کيه
يک زن به من پيامک داد و ازم خواست که باهاش تماس بگيرم
:و زمانيکه باهاش تماس گرفتم اون زن گفت دايي ِ من خواهر کَتي را کشته
و البته که غافلگير شدم
و يک مقدار ديگه صحبت کرديم و کلي سوال ازش پرسيدم
اولش يکم مشکوک بوديم
بعيد بنظر ميرسه اما هر چي بيشتر با ...ديگران صحبت مي کني
...آدم هايي که يک داستان ِ يکسان رو برات تعريف مي کنند
آدمهايي که هرگز همديگه رو نميشناختن ...اونوقت با خودت فکر ميکني
شايد بيشتر از اون چيزيکه ما مي دونيم وجود داشته باشه
اسرار ِ خانوادگي خيلي خطرناک هستند
وقتي شما به يک بچه ميگيد که در اينباره صحبت نکنه ...ولي صحبت مي کنه
باعث ميشه که درباره مسائل ديگه صحبت نکني
...و بنظرم...وقتي آدم بزرگا اسرار را باور مي کنند
يک هدفي پشت ِ اين کار هست
مادر ِ من مشروب خور بود
...و يه شب ما تا دير وقت نشسته بوديم
و اون در خوردن خيلي زياده روي کرد
من مشروب نخوردم پس فقط نشسته بودم و گوش مي کردم
و اون شروع به صحبت درباره ي دايي ِ من ميکنه دايي اِد
و مادرم يه ريز درباره ي ماشين و لباسهاي خوني ...صحبت و صحبت کرد
بطوريکه يه داستان ِ کامل درباره ي برادرش داشت
من تا روز ِ بعد صبر کردم و اين موضوع رو در آشپزخونه ...باهاش مطرح کردم
:و با يک چهره ي وحشت زده به من نگاه کرد و گفت من هرگز همچين حرفي نزدم
.ديگه تا سال ها چيز ِ ديگه اي در اين مورد نشنيدم
عمه ي من همسر ِ اول ِ دايي "اد" بود
شايد 4 سال پيش بود که از طريق فيس بوک با هم ارتباط برقرار کرديم
...اون به من نسخه اي از داستان ِ خودش
درباره ي شبي که خواهر "کتي" مفقود شد رو مي گفت
خب ما احتمالا در سال ِ سوم دبيرستان با همديگه آشنا شديم
من فورا جذب ِ او شدم
خيلي با من مهربون بود مرد ِ خوش چهره و جذابي بود
به گمونم يه جورايي شبيه عشق در يک نگاه بود
.مارگارت با شرط ناشناس ماندن, قبول به مصاحبه کرد
ما در ايام ِ کريسمس نامزد کرديم
...سه روز قبل از اينکه عروسي برگزار شه
:خواهرش تماس گرفت و گفت ازت ميخوام با برادرم ازدواج نکني
مسائلي درباره ي "اد" هست که ازشون خبر نداري
:و من گفتم منظورت چيه؟
ميدونم که بي تجربه ست گاهي اوقات اين مسائل رو ازش ديدم
من گفتم : اما...بعد از اينکه ازدواج کرديم خودم درستش مي کنم
پس ما ازدواج کرديم
و يه روز من از سر ِ کار زود به خونه برگشتم
...و براي اولين بار صندوق پستي رو باز کردم
...و متوجه کوهي از قبض و صورتحساب شدم
...اجاره پرداخت نمي شد
از همه جا اخطاريه اومده بود
...پس با ترس و لرز روي صندلي نشستم
تا "اد" به خونه اومد
:و به محض اينکه اومد بهش گفتم مچت رو گرفتم
:من گفتم ميدونم چيکارا داشتي مي کردي
سر ِ منو شيره مي ماليدي
تو اصلا سر ِ کار نمي رفتي
گفتم : تو دروغگويي
پس رفتم سر ِ چمدونم تا وسايلم رو جمع کنم
و در اون لحظه ، "اد" عصباني شد
...چهره ش به شدت متورم و ناراحت شد
و داشت منو خفه مي کرد
...و گفت : مي دوني که همين الان ميتونم بکشمت
...و به خودم بقبولونم که
يکي ديگه اينکارو کرده؟
و قسم خوردم که ديگه هيچوقت نزديک اين مَرد نشم
اما خودمم خبر نداشتم که از اين مَرد دو قلو باردارم
پس...پيش هم برگشتيم
...و در اکتبر ، دوقلوها به دنيا اومدند
و دختر کوچولو وضعيت خوبي نداشت ...بنابراين در بخش ويژه نوزادان گذاشتنش
...در هفتم نوامبر ، بيمارستانِ "بون سيکور" با من تماس گرفت
و گفت : شما ميتونيد فردا دنبال ِ دختر کوچولوتون بياييد
اون دقيقا 2 کيلوگرم شده
پس در هفتم نوامبر من به بيمارستان رفتم
و خيلي خوشحالم که ميخوايم بچه مون رو برداريم
...وقتي "اد" وارد شد به ساعت نگاه کردم
و گفتم : خونه چيکار داري؟ ساعت 9:30 صبحه
و سپس فورا متوجه ِ پيراهن ِ سفيد ِ خونيش شدم
گفتم : چه اتفاقي افتاده؟
اد ميگه : اوه ، هيچي
ميگه : رئيسم حقوقم رو بهم نمي داد
منم بدجور به حقوقم نياز داشتم
اون گفت : پس باهاش دعوا کردم و اون يه مشت تو دماغم خوابوند"
...و اين اتفاق براي روز يکشنبه بود
دقيقا روزي که خبر ِ ناپديد شدن ِ خواهر سسنيک از تلويزيون پخش شد
اِد رو صندلي ِ جلوي ِ تلويزيون نشسته بود
...و من به بچه ها شير مي دادم
و انگاري يک تصوير ثابت در سرم نقش بسته بود
...و شنيدم که مجري ِ اخبار ميگه
خواهر سسنيک در هفتم نوامبر ناپديد شده است
فورا به اتفاقات ِ گذشته رجوع مي کنم
هفتم نوامبر ، شب ِ قبل از روزي بود که ما دنبال ِ فرزندمون رفتيم
همون شبي بود که اِد با پيراهن خوني برگشت
...پس بهش نگاه کردم
و واکنشش به اين شکل بود که صندلي ...رو به جلو و عقب تکون مي داد
و لبخندي تمسخرآميز بر روي لبانش بود
او گفت : تا بيان جسدش رو پيدا کنند ديگه زمستون شده
اون زير ِ برف مدفون خواهد شد
ونميتونستم ذهنم رو از واکشنش منحرف کنم
...و ذهنم به اون شب رجوع مي کنه و با خودم ميگم
"خداي من ، ممکنه اِد همچين کاري کرده باشه؟"
و مي دونيد ، خيلي سريع بعد از اون اِد به خونه برگشت
و اون گفت يه سر به فروشگاه زنجيره اي زده
اون به من صورتحساب رو داد تا ببينم چقدر خرج برداشته و من گفتم : خداي ِمن
لاستيک هاي جديد؟ من گفتم : چرا آخه؟ ما نميتونيم پولشو بديم
...گفت : خب ، حس کردم چون زمستون داره مياد
پس بايد لاستيک هاي جديد بخريم
...پس يه سوال ديگه برام پيش اومد که
...به اين خاطر لاستيک ها رو عوض کرده تا
رد ِ لاستيک ها رو بپوشونه؟
...ما در اکتبر ِ 1970 جدا شديم
درست قبل از اولين تولد ِ دوقلوها
يکسال بعد که مي شد اکتبر 1971
...يکي از دوستام با من تماس گرفت و گفت تو روزنامه خونده
...يه بابايي اطراف ِ دبيرستان "راک گلن" ميخواسته
دخترها رو سوار ماشينش کنه
اين مرد در اواخر دهه 20 سالگيش بوده ...با موهاي قهوه اي ، چشماي آبي
...با ماشين اطراف ِ دبيرستان مي پلکيده
تا بتونه دخترها رو سوار ماشينش کنه
اون يه ماشين ِ دزدي از "بريتيش ايمپورتز" در "تاوسن" بوده
...اِد شب قبلش يا دو شب ِ قبلش با من تماس گرفت
...و گفت سوار ِ يه ماشين ِ دزدي
از "بريتيش ايمپورتز" در "تاوسن" هست
...من در مورد اون خبر با پليس تماس گرفتم
...که نهايتا منجر به دستگيري ِ اد
در نوامبر سال 1971 شد
يعني چي؟
اين لَمسيه؟
...آها...خب...اين مي تونه
صدامون رو ميشنوه؟
سلام صدامون رو مي شنوي؟
سلام
سلام- خوبه-
بعدا باهات تماس ميگيرم- ميتوني مارو ببيني؟-
...ما اينجا رو ميز فيلتر قهوه داريم
...با کلي اسم از بازيکنان ِ اصليمون
بله ، عاليه- جِما سعي کرده يه شبکه اينجا درست کنه-
از آدمها و ارتباطاتي که با يکديگر دارند
ميخواي درباره ي "ادگار" صحبت کني؟
بيا درباره ي "ادگار" حرف بزنيم
اِدگار زندگي پيچيده اي داشته
اون دو سال بعد از قتل ِ کَتي بخاطر سرقت اتومبيل دستگير شد
...و اطراف ِ دبيرستان پرسه ميزده تا
بتونه دختر دبيرستانيا رو سوار ِ اتومبيل ِ دزدي کنه
...و در حقيقت ، دبيرستان اينجاست
و مجتمع ِ آپارتمان ِ "کتي" اينجاست
در قسمت ِ پارکينگ پشتشون بهم ديگه هست
...ما اونو بررسي کرديم چونکه همسر ِ اول اِدگار
...که بنده معتقدم ، داستان ِ پيچيده اي رو تحويل ما داده
...و ما تحقيق و بررسي کرديم
و کاشف بعمل اومد که همه چيز حقيقت داشته
ما سوابق ِ دادگاه رو بررسي کرديم گواهي ازدواج و مقالات روزنامه را بررسي کرديم
No comments yet. Be the first to leave one.