İlk 200 satır.
زيرنويس از مهدي shine021
هی!
هی! هی! هی! هی!
هی! هی!
- این دیگه چه کوفتی بود؟ - چی؟
با بیسیم چیزی گفتن؟
نمیدونم... نمیدونم.
- نمیدونم. کار نمیکنه. - لعنتی! تیر خوردی.
- چی؟ - اینو حس نمیکنی؟
- ای لعنت. کمکم کن بلند شم. - لعنتی. گلوله از بیسیم رد شده!
- بجنب، باید بریم... - ای لعنت.
خوبی، چیزی نیست. بیا، بیا. حالت خوبه.
مواظب قدمهات باش.
- آره. - یکییکی قدم بردار، باشه؟
خوبم.
بیا. بیا.
لعنتی.
- خوبی؟ - خوبم. خوبم.
در رو باز کن.
هی!
هی!
راهمون بدین!
لعنتی!
هی! هی!
شما کی هستین و چی میخواین؟
- ژولیت ما رو فرستاده! - در رو باز کن!
از کجا بدونم تنتون آغشته به سم نیست؟
چون به من شلیک شده.
اگه سمی روم بود، از سوراخهای گلوله وارد بدنم میشد.
- تا الان مرده بودم. - در لعنتی رو باز کن!
گرفتمت. گرفتمت. آمادهای؟
چیزی نیست. بیا.
کمکم کن.
خب، گلوله از بیسیم رد شده و بعد به اون خورده.
باشه. خیلی خب.
باشه.
ژولیت خوبه؟
آره، معلومه که خوبه. خونه سالم و امنه.
این ماییم که یه کوفتی توی آسمون داره بهمون شلیک میکنه.
باشه. فشار بده-- فشار بده.
باشه.
بلدی داری چی کار میکنی؟
کتاب بلده.
هی.
برو اون یکی رو بیار.
- هی. - درستش کردی؟
آره.
میخوای... میخوای باهاشون حرف بزنی؟
- من؟ - آره.
نه، نه، نه، نه. باید رمزی حرف بزنی. قرار نبود این کار من باشه.
- نه، من... - انجامش بده.
- انجامش بده. فشارش بده. - گرفتمش. گرفتمش. گرفتمش.
هی.
بله. دانی، چی شده؟
دانی دیگه کدوم خریه؟
شما کی هستی؟
اوه، لعنتی. اسمم... اسمم یادم نمیاد.
من معاون کالسو هستم،
اینجا در طبقهٔ هفدهم.
کالسو، من معاون کرین هستم.
- ژولیت؟ - لطفاً ادامه بده.
معاون کرین؟ آره، باشه.
خب... اینجا یهجورایی یه مشکلی پیش اومد،
ولی... بچهها حالشون خوبه.
دانی. دانی، صدامو میشنوی؟ مرکز تماس هستم.
دیگه لازم نیست محموله رو تحویل بدی. لطفاً برگرد به پایگاه.
کی... دانی کیه؟
کالسو، میشه لطفاً از خط خارج شی؟ ساکت شو.
- ساکت شو؟ - دانی، گرفتی؟
دیگه لازم نیست محموله رو تحویل بدی.
لطفاً برگرد به پایگاه.
من دانیام... تموم شد.
دارم برمیگردم پایگاه.
کالسو. کالسو، من کرین هستم.
صدامو میشنوی؟
هی.
هی.
در طبقهٔ هفدهم خیلی خوب عمل کردی. معاون جیمز اونجاست؟
- منظورش تویی. - چی؟
باید... باید رمزی حرف بزنی.
- بلد نیستم چطور... - باید انجامش بدی.
- من معاون جیمی هستم... - رمزی.
...جیمز.
سلام. از وقتی که... از وقتی منتقل شدم ندیدمت.
خانواده... خانواده چطورن؟ همه... همه خوبن؟
خانوادهم، حالشون نسبتاً خوبه.
باشه، عالیه.
و... تورلی... معاون تورلی چطوره؟
تورلی؟
گرفتم. آره، چیزیش نیست. معاون تورلی یه کم زمین خورد.
ولی... حالش خوبه.
باشه.
باشه، خوشحالم که اینو میشنوم.
جیمز، یادت میاد دربارهٔ مادرت برام گفتی؟
میخوام دربارهٔ اتفاقی که براش افتاده تحقیق کنی.
کاش میتونستم دلیلش رو بهت بگم، ولی وقت ندارم، پس
کالسو در جریان جزئیات میذارتت. باشه؟
دستگاه حفاریای که دیدی، نمونهٔ اولیه بود.
نه دستگاه دیگه هم دارن میسازن.
ده دستگاه حفاری، که هرکدوم پنج سیلوی دیگه حفر کنن.
در مجموع پنجاه سیلو.
این سیلوها برای چیان؟
بذر.
مثل بانک بذرِ سوالبارد؟
یه جورایی.
ببخشید. چرا ده تا حفار؟
که بتونیم همزمان ده تا سیلو حفر کنیم.
وقتی حفاری تموم شد،
حفارها رو بیرون میکشیم و میبریم سراغ دهتای بعدی.
ما توی سپاه مهندسی ارتش یه لطیفه داشتیم...
مهندس لیوان رو نیمهپر میبینه یا نیمهخالی؟
خب، حدس میزنم مهندس آدم خوشبینی باشه.
نیمهپر.
مهندس لیوان رو دو برابر بزرگتر از چیزی میبینه که باید باشه.
- به حفارهای بیشتری نیاز داری. - چند تا بیشتر؟
خب، پنجاه تا سیلو میخوای. پس به پنجاه تا حفار نیاز داری.
خب، من پولدارم دنیل، ولی پنجاه تا حفار...
از حفارها دوباره استفاده کردن، روی کاغذ منطقیه،
ولی میدونی، بیرون کشیدنشون از چاههای یکونیم کیلومتری هم هزینه داره.
از مدیر پروژهات بپرس هزینه حفارهای اضافی
با همینکه بعد از اتمام کار، همونجا ولشون کنیم، چقدر جبران میشه.
پنجاه تا سیلو، بذر خیلی زیادیه.
خب، منظورمون فقط بذرِ واقعی نیست.
قراره بهترین آثار هنری و ادبیات دنیا رو هم ذخیره کنیم
و همینطور علم رو.
برای انبارهای بذر و کتابخونهها که منطقه پرواز ممنوع لازم نیست.
اونا برای یه نوع بذر دیگه هم هستن.
آدمها.
برای اینکه زمین دوباره ساکن بشه.
دوباره ساکن بشه؟
ما با پایان دنیا روبهرو هستیم
و نمیشه جلوش رو گرفت.
فقط میشه ازش جون سالم بهدر برد.
چه حسی داری؟
چه حسی دارم؟
چرا؟ سطح کورتیزولم بالاست؟
فهمیدی شوهرت بهت خیانت کرده.
میخوای بدونی چه حسی دارم؟ خستهام.
قابل درکه.
متأسفانه الان وقت خوابیدن نداری.
ساعت چهاره صبحه.
گشت هواییمون دوباره سیلوی ۱۷ رو بررسی کرد.
جسدهای کندی و لوکاس ناپدید شدن.
کمیل،
باید بفهمی دلیل واقعی فرستادنشون به ۱۷ چی بوده.
سلام، بابا. خیلی وقته ندیدمت.
چطوری پیدام کردی؟
دوستات اونقدرها هم که فکر میکنی دوستانه رفتار نمیکنن.
چی میخوای؟
هاروود.
اون بهت یه زندگی تازه داد، چون براش یه چیزی ساختی.
فقط میخوام بدونم اصلاً نقشی داشته یا نه
در انتقال کالاهای دزدیدهشده از بخش تدارکات.
برو پی کارت.
میدونی...
تمام عمرم میخواستم یه سؤال ازت بپرسم.
مزهش چطوره؟
داری چه غلطی میگی؟
هی! اینجاست!
اینجا هم هست. تا پایین ادامه داره.
چیه؟
من نقاشم و رنگِ دور این پنل اکسید شده،
انگار در معرض حرارت بوده.
شاید جوشکاریش کردهن و بسته شده.
جای جوش نمیبینم، برای همین فکر میکنم شاید
از داخل جوشکاریش کردهن.
ممنون.
آنتونی چطوره؟
خوبه.
انگار تقریباً خوشحاله که همهچیز برگرده به روال قبل...
وقتی شبها من میاومدم خونه و تو نمیاومدی.
حواسم بهش بوده تا ببینم نشونهای از اثر داروهای فراموشی هست یا نه...
امیدوارم فقط... فقط فراموش کنه. میفهمی؟
این رو فراموش میکنه. تمام این چیزهایی که بین ماست.
ولی همزمان ازش وحشت دارم.
اون بچه نود درصدش انرژی و شیطنت خالصه.
اون آخرین نفر از ماست که فراموش میکنه.
آره.
گفتی یه راهی هست... که جلوی کشتنمون توسط سیلوی یک رو بگیره.
ژولیت میخواست دوستهاش رو به سیلوی دیگه بفرسته.
گفت اونجا... گفت اونجا بچههایی هستن که کمک لازم دارن.
لوکاس و کندی بهجاش رفتن و نتونستن برگردن.
- میخوام بدونم چرا فرستادشون. - خودت گفتی اونجا بچه هست.
میدونم چی گفتم. بیخیال، راب.
دارم ازت میپرسم چرا فرستادشون.
اصلاً چرا حاضر شد نزدیکترین دوستهاش رو بفرسته؟
راب.
سعی کردی چیزی رو که اونجا سرش اومد پاک کنی.
ولی شکست خوردی، همونطور که امیدوارم اینجا هم شکست بخوری.
اون بچهها شاهد اتفاقهای وحشتناکی بودن.
و اگه نمیتونی باور کنی که اون واقعاً میخواد به اون بچهها کمک کنه...
پس دیگه نمیشناسمت.
آره، گرفتمش. بفرما.
آره. از داخل جوشکاری شده.
چی؟
متأسفم، جیمی. یه جسد با لباس نظافت اینجاست.
خودش رو داخل جوش داده؟
چرا باید همچین کاری بکنه؟ چون حتماً میدونسته...
باید جابهجاش کنیم.
راه لوله رو بسته.
No comments yet. Be the first to leave one.