The first 200 lines.
زيرنويس از مهدي shine021
گفتی میدونی کجا میره.
- میدونستم. فرار کرد. - از دست تو.
یکی از دوستهای مکانیکیش کمکش کرد.
دنبالشون کردم، ولی زودتر از من خودشون رو به اینجا رسوندن
و قبل از اینکه بتونم صندلی گیر بیارم، غیبشون زد.
تو از قبل میدونستی من این پایینم.
مردم حواسشون به این هست که کجا میری، رابرت.
میدونی چیه؟ از اینجا به بعدش با من.
من گریستاون رو میشناسم. هنوزم اوضاعش متشنجه.
جو و چاد همراهمن، فکر کنم از پسش بربیام.
باید اینجا کنارت باشم.
- میتونیم از هم جدا بشیم. - برو پیش آنتونی.
باهاش وقت بگذرون.
لازم نیست کار به اونجا بکشه.
اگه پیداش نکنم، میکشه.
کمیل سیمز با امرسون. زیر شکافم.
وقتی نیکولز فراری بود، اینجا پایین گیر افتاد.
بفهم کجا.
راستی، قاضی سیمز داره میاد بالا.
چشم ازش برندار...
- برای حفظ امنیتش. - دریافت شد .
باید دراز بکشم.
یه کم آب بخور.
جدی میگی؟ زندهای؟
زندهست؟
بیا.
کس دیگهای هم از مردهها برمیگرده؟
کلانتر قدیم، مثلاً زنش؟
کسی تو رو دید؟
فقط تدی.
آقای کایل.
آقای هالند.
خیلی خوشحالم که هنوز زندهای.
فکر نمیکردم از جابهجایی جون سالم به در ببری.
یه گوشهای از وجودت نیست که از دیدن دوبارهم خوشحال باشه؟
یادم اومد. میدونم باید چی کار کنیم.
امرسون با کمیل سیمز .
- برو. - اون آدرسی که دنبالش بودی
یه کارگاه توی جادهٔ ۱۴۴ه، که مارتا واکر اونجا ساکنه.
حتماً یکی از اون خطها لوله بوده.
چی؟
آقای کایل هاردی رو که خرد کرده بودم دوباره سرهم کرد.
اونـاون نموداری که پیدا کردی
خطهایی رو نشون میداد که از بیرون میاومدن.
دو تا خط هست. یکی میره بخش فناوری اطلاعات، اون یکی میره بخش قضایی.
و نمیدونستم اون خطها چیان،
ولی برای همین رفتم معدنها.
آره، خب، تو یه احمقی.
که یه لولهٔ مرگبار رو جایی نمیذارن که مجرمها تمام روز توش حفاری میکنن.
توی معدنها تونلهایی هست که در سرتاسر سیلو بالا و پایین میرن.
و تقریباً رسیده بودم به خطی که وارد آیتی میشه
که معادن رو گاز گرفتند.
خطهایی که وارد آیتی میشن، برق رو از سیلوی ۱ میارن.
پس اگه ژنراتور از کار بیفته، آیتی همیشه برق داره.
پس خطی که به دادگستری میره، ا-اون همون حفاظه.
فکر کنم همینو گفت. یعنی...
- فکر کنم جیمی اینو گفت. - صبر کن ببینم، جیمی کیه؟
جیمی همونیه که توی ۱۷ باهاش بودم.
همین رو... فکر کنم همین رو گفت.
این جیمی بهت گفت خطها کجا وارد دادگستری میشن؟
یه نقشهٔ قدیمی داشت، ولی...
نه. اون... نمیتونم... دیگه نیست.
نقشهٔ ما کجاست؟
ببین، اگه نقشهای داشته باشیم، باید روی اون هارد باشه
که توی آیتی置 مونده.
ما به اونجا دسترسی پیدا نمیکنیم.
خب، شاید رفیق جدیدت، سیمز، بتونه کمک کنه پیداش کنیم.
سیمز کجاست؟
رفته جلوی کمیل رو بگیره.
صبر کن. ۱۷ مثل سیلوی ماست؟
آره، دقیقاً مثل همن.
پس اگه لوله رو توی ۱۷ پیدا کنیم، اینجا هم پیداش میکنیم.
راهی هست با جیمی ارتباط برقرار کنیم؟
هر سیلو فرکانس مخصوص خودش رو داره، پس میتونم سعی کنم...
هیچوقت ندیدم رادیو داشته باشه. هیچ رادیویی هم پیدا نکردم. من...
کمیل سیمز داره از این طرف میاد.
اوه، لعنتی.
باید دوباره جابهجات کنیم.
- برو. - لعنتی.
جدی میگی؟
چقدر وقت داریم؟
مکلین گفت وقتی رئیس تدارکات شد
هفتاد سال لامپ ذخیره داشتیم.
از وقتی یکی شروع کرده به دزدیدنشون، رسیده به دو سال.
چی کار کنیم؟
اول از همه، این موضوع بین خودمون میمونه.
فقط سه ماه از یه شورش گذشته،
نمیتونیم یکی دیگه راه بندازیم.
بعد میفهمیم چه کسی اورلا کنت رو کشته.
وقتی بفهمیم، شاید بفهمیم کی لامپها رو دزدیده.
یا اگه بفهمیم کی داره لامپها رو میدزده،
شاید بفهمیم چه کسی اورلا کنت رو کشته.
قبل از اینکه دستگیرم کنی، باید با هم حرف بزنیم.
یه جایی که دوربین نداشته باشه.
همهچی یادمه.
- اوه، لعنتی. - لعنتی چی؟
الان با سرعت ۷۰ میریم.
احتمالاً باید وقتی هنوز توی شهر بودیم، سعی میکردیم بپریم بیرون.
من همینو گفتم، بعد تو گفتی حتی با سرعت ۴۰ هم میمیریم.
فقط بهشدت زخمی میشدیم.
ولی الان دیگه قطعاً فقط یه لکهی خون میشیم.
میتونی فقط... میتونی سعی کنی کلید رو دربیاری؟ خواهش میکنم.
نه.
- هی، چی؟ - اگه ریموت رو از ون دور کنیم،
- نباید از کار بیفته؟ - امیدوارم نه.
بچهت اونو پرت کنه و تو وسط بزرگراه آی-۹۵ خاموش بشی؟
امن نیست.
الان اصلاً حس نمیکنم که در امانم، لعنتی.
ترمز نداریم. فرمون هم نداریم.
این شبیه چیزیه که برای اسکادران شارلوت اتفاق افتاد.
فکر میکنی یکی توی ایرانه که اینو میرونه؟
نمیدونم، ولی یکی داره این کارو میکنه.
استنسن مدام دربارهی استفادهی هکرها از هوش مصنوعی هشدار میداد، مگه نه؟
پس شاید به همین خاطر توی نیمیتز بوده
چون میترسیده هواپیماها هک یا مختل بشن.
و همینطور هم شد.
خیلی دیوونهوار به نظر میاد؟
فکر کنم تا خرخره توی دیوونهبازی گیر افتادیم.
یه چیزی با لبهی صاف لازم دارم.
لعنتی.
اوه.
بیا.
واقعاً میدونی داری چی کار میکنی؟
اِ، در حد کلی. ترمزها سادهان.
پاتو روی پدال میذاری، یه مدار فعال میشه و لنتهای ترمز رو به هم فشار میده.
ولی هر کسی که... اینو میرونه،
با سیستم الکترونیکی یه کاری کرده که جلوی اینو بگیره.
پس اگه بتونم به... دسترسی پیدا کنم...
- چی؟ - لعنت!
لعنتی.
اوه.
بذار ببینم.
فکر میکنی زنده بمونی؟
امیدوارم.
من دربارهی اون صدا میدونم.
- کدوم صدا؟ - نه، این کارو نکن.
نمیخوام دربارهی این موضوع باهات حرف بزنم.
کمیل، میدونی که من نرفتم توی پناهگاه.
نمیدونم این برات چه معنایی داره، ولی من وارد یه سیلوی دیگه شدم.
هوم.
اونجا خالی نیست. چندتا بچه اونجان.
تنهایی اونجان و یهجوری تونستن زنده بمونن.
ولی بهشون قول دادم که برگردم دنبالشون.
این چیزیه که یادمه.
یادمه گفتم میارمشون اینجا.
- این درخواست دیوونهوارِیه. - بذار از صدا بپرسم، خودش تصمیم میگیره.
نه.
میدونی مردم با من مثل یه بنیانگذار زنده رفتار میکنن.
اگه من از پلهها بپرم پایین، اونا هم دنبالم میپرن.
میخوای ببینی دیگه حاضرن برای من چه کارهایی بکنن؟
حرفت جوریه انگار برای سیلو تهدیدی.
نه، کامی، میخوام بچهها رو نجات بدم.
مطمئنی اینجا دوربین نیست؟ انگار میفهمه داریم حرف میزنیم.
- چیزی دستگیرت شد؟ - نه.
حتماً یه راهی هست که جلوِ این چیزو بگیریم.
- اوه، اوه! - چی شده؟
هی، هی، هی، هی، هی! هی! وایسا! به پلیس زنگ بزنید!
کمک، کمک، کمک، کمک! وایسا، وایسا، وایسا، وایسا!
خواهش میکنم، خواهش میکنم! به پلیس زنگ بزنید! وایسا! هی!
این دیگه چه کوفتیه؟
چی شد؟
فکر کنم میدونم چطور جلوِ این چیزو بگیریم.
هنک، من چیز میسازم، دزدیشون نمیکنم.
فقط امیدواریم یکی رو بشناسی که این کارو بکنه.
من فقط با شهروندایی معاشرت میکنم که به پیمان پایبندن، خودت میدونی.
مارک، ما... یه مسئله خیلی جدی پیش اومده.
واقعاً به کمکت نیاز داریم.
جدی؟ مثلاً پرت شدن از روی نرده؟
دو تا مهاجم هستن که مقصرن رفیق صمیمیم رو به کشتن دادن
اون هم در جریان شورش.
ولی نمیبینم دربارهٔ اون ازم چیزی بپرسید.
اسم این دوستت لی تورگنسون بود؟
و بهخاطر استفاده از سلاحی که براش ساخته بودی، از اون بالا پرتش کردن؟
- برو بابا. تو دیگه کی هستی؟ - من کلانترم.
- و اگه همکاری نکنی، ما... - تو کلانتر نیستی.
- تو فقط از سر اجبار اینجایی. - مارک.
این شغل همینجوری افتاد دستت.
حالا هم وایسادی اینجا با لباسهای دستدوم هولستون،
که یه سایز برات بزرگن.
میخوای یکی رو بازداشت کنی؟
- زنت رو بازداشت کن. - مارک!
فکر میکنی مردم دربارهٔ اون و بیگانهها چیزی نمیدونن؟
داره سعی میکنه همهمون رو به کشتن بده؟
اوه. میخوای چی کار کنی، جناب کلانتر؟ منو به زور از اینجا ببری؟
خیلی هم خوب به نظر میاد.
مارک، ما تهدیدت نمیکنیم.
فقط توی موقعیت سختی گیر افتادیم، واقعاً باید بدونیم
کسی دربارهٔ چیزایی که از تدارکات حیاتی ناپدید میشن اطلاعاتی داره یا نه.
برای این عوضی هیچ کاری نمیکنم.
پس اینطوری...
تو یه سرنخ به دردبخور بهمون بده، منم دربارهٔ مهاجمها تحقیق میکنم.
- تو هیچ کاری نمیکنی... - اسمهاشون رو درمیارم،
و بهت میدم. بعدش هر کاری خواستی با اون اطلاعات بکن، به خودت مربوطه.
باشه.
اینم یه چیزی... سلاحهایی که ساختم، برای ناکس ساخته بودم.
میخواید دربارهٔ چیزای دزدی بدونید؟
پدرش از پیچ کج هم کجتر بود.
قبلاً از بخش تدارکات متههای الماسه میدزدید،
و توی بازار سیاه بهعنوان جواهر میفروختشون.
No comments yet. Be the first to leave one.