The first 174 lines.
آروم باش پسر.
بدو دیگه!
فقط برو!
حرکت کن.
عین آهن کهنه لجبازی.
این یارو هیکلش دو برابر سوار قبلیته،
زمین مسابقه هم ممکنه همینجوری یا حتی بدتر باشه،
پس بهتره خوب خودتو جمع و جور کنی.
پدرم بهم میگفت هیچوقت نباید با اسب حرف زد.
میگفت اینا از سگ هم احمقترن و فقط زبون شلاق رو میفهمن.
ولی من فکر نمیکنم اینطور باشه.
فکر میکنم اسب هم دلش نمیخواد بهش دستور بدن،
درست مثل آدمها.
سر دانکن فقط ما رو داره.
اگه ببازه، دیگه همین رو هم نداره.
من میتونم سلاح رو برسونم به دستش...
یه جوری.
ولی بعدش دیگه همهچی دست توئه.
یالا! برو!
یالا! یالا!
یالا! یالا!
بد نبود.
ها! برو!
برو تندر!
سر دانکن، بگیرش.
ها! برو تندر!
زود بگیرش سر دانکن.
برو تندر!
ایول!
بدو دیگه!
ایول!
باریکلا پسر. باریکلا تندر.
آفرین پسر.
این اسب رو دزدیدی؟
راستشو بگو. ما باهات راه میایم.
اگه قصدت این باشه که پسش بدی، دزدی حساب نمیشه.
موهات چه مرگشه؟
چشمت چه مرگشه؟
تو سر رابین رایزلینگ هستی.
دیوونهترین شوالیه توی هفت اقلیم.
ما ظرفی برای تجلی جنگجو هستیم.
وقتی فرمان به دیوانگی باشه، دیوانگی هم اجرا میشه.
واسه شاگرد شوالیه بودن زیادی ریزی.
من در خدمت سر دانکن بلندقامت هستم.
اون قدش بلند هست که جور جفتمون رو بکشه.
- ما که اسمشو نشنیدیم. - میشنوید.
کجا بودی؟
تمرین میکردم.
بدون اینکه بهم بگی، جایی ول نچرخ.
دارید چیکار میکنید قربان؟
- دارم وصله میزنم. - مگه این کارِ من نیست؟
مگه بلدی؟
پس انقدر فک نزن و برو برسها رو بیار.
تندر انگار از تو شکم بوتههای خار رد شده.
صبحانه چی؟
کارت که تموم شد، گوشت نمکسود هست.
ترجیح میدم اسب رو بخورم قربان.
اگه کاری که بهت گفتم رو انجام ندی، مشت منو میخوری.
بیخیال اون شو.
آره. آره، دقیقاً همینجوری.
تا جایی که میتونی لبهها رو نزدیک هم نگه دار.
اینم از کوکِ لبهدوزیت.
چطوری انقدر صاف درش آوردی؟
فقط... فقط تمرین کن. یه بار دیگه امتحان کن.
- بیا. - ایول!
- قربان؟ - اوم؟
عجیبه که روی تخمهام موهای سیاه دراومده؟
عجبش اینه که داری اینو به من میگی.
پرنس بیلور اولین پسر بود
پرنس میکر آخریشون بود که پرید بیرون
دیمون حرومزاده بود، واسه همین حرومزادهشو انداختن بیرون
توی تابستون علفها سبزن، من عاشق علفهای سبزم
ولی وقتی یه شورشی رو بکشی، همهجا علفها قرمز میشن
اسبها توی جنگ میمیرن
این جنگ خط مقدم بود
بلکفایر حلالزاده نیست، اون از جای اشتباهی اومده
کشور توی خطر بود، سندان مثل صخره بود
پتک زد و اون حرومزاده رو با اون... گندهی رگدارش داغون کرد
- لشکری از نیزهدارهای دورنیش - وقتشه.
- زرهم رو بیار. - همین الان؟
آره، همین الان.
چرا؟
چون میخوام وارد مسابقات بشم.
شما که سپر ندارید.
توی راه... آره، تو راه یه جوری جورش میکنیم.
اوهوم.
در ضمن، حق اولین چالش مال شوالیههای اصیلزاده و نامداره.
شما شوالیه اصیلزاده و نامداری هستید، قربان؟
صبر کن، یعنی امروز نمیتونم وارد مسابقه بشم؟
نه قربان، امروز نه. فقط شوالیههای اصیلزاده و نامدار.
پس من چرا کل صبح رو داشتم بالا میآوردم؟
واقعاً معماست.
نه، نه، نه، نه، نه.
تخم غاز.
فقط تخمهاش.
نه، نه، نه.
گوه توش، تخم غاز، مثلاً...
فقط...
ممنون.
تخم غاز دوست داری؟
سپر شما امروز عصر آماده میشه، قربان.
ممنون.
- اوه، اوه! اوه! - خفه شو.
اوم!
اوم!
بجنب دیگه!
- بدو! ایول! - ایول!
- چرا که نه؟ - بدو!
یالا!
ایول!
یه ذره گوشت نمکسود سفت میخوای؟
«اوه، من اِگ هستم. من نمیتونم گوشت سفت بخورم.»
«من فقط غذاهای لذیذ و انگور و اینجور چیزها میخورم...»
حتی نمیتونی یه لیوان آبجو بخوری.
آره، چون حالبههمزنه.
- حالبههمزن نیست. - چرا، هست.
- نیست. - هست.
خب، پس دیگه برات یکی دیگه نمیخرم.
چه بهتر.
فکر کنم توی یه جایی مثل اینجا بتونم خیلی خوشبخت باشم.
همین الانشم توی یه جایی مثل اینجایی.
منظورم واسه یه مدتی بود.
آهان، آره.
البته بعد از اینکه یه جنگ بزرگ رو واسه لُردم رهبری کردم.
البته.
من مثل یه قهرمان جنگ برمیگردم و اونم بهم یه تیکه زمین واسه خودم میده،
با دستِ دومین دختر خوشگلش.
دومین؟
خب، چون اولی رو که شما قبلاً گرفتید.
مگه نه، قربان؟
اسب نگه میدارم، جو و نخود میکارم.
- گاو پرورش میدم. - و شاید هم بره.
کیر تو برههات.
واقعاً کل این راه رو پشت واگن یه دهاتی نشستی و اومدی؟
نمیخوام در موردش حرف بزنم.
این یه مورد رو در موردت میگم.
وقتی بخوای، کارگر خوبی هستی.
واقعاً اینطور فکر میکنی؟
اوهوم.
یعنی میتونم به عنوان شاگردت پیشت بمونم
بعد از تورنمنت هم؟
اگه توی اولین مسابقهم ببازم،
بعد از تورنمنت اصلاً دیگه شوالیه به حساب نمیام.
اما اگه ببری چی؟
اگه ببرم...
اگه ببرم، تو میتونی...
سر دانکن؟
اگه اجازه بدی، یه کلمه حرف باهات داشتم.
مشکلی برای ثبتنامم پیش اومده؟
چی؟ اوه، نه. نه، من...
فقط میخواستم یه جای جدید واسه ماهیگیری که پیدا کردم رو نشونت بدم.
سر دانکن، من معتقدم هردوی ما مردان شرافتمندی هستیم.
پس امیدوارم درک کنی چیزی که میخوام بپرسم، نفع شخصی توش نیست.
ممکنه تعجب کنی اگه بفهمی لرد اشفوردِ من،
خرج خیلی زیادی برای نمایش دخترش کرده؟
- شاید هم تعجب نکنم. - اوم.
خب، با توجه به اینکه زمستون خیلی وقت نیست تموم شده و گلههای زیادی از بین رفتن،
روزهای سختی در پیش داریم.
مگر اینکه تلاش کنیم ورق رو به نفع خودمون برگردونیم.
من پولی ندارم، من...
شاید عجیب به نظر بیاد،
ولی قصدم دزدیدن پولت نیست، میخوام بهت پاداش بدم.
- به من پاداش بدی؟ - آره.
از پسر کوچیکِ لرد اشفورد، سر اندرو، چی میدونی؟
نیزهزن ماهریه.
درسته، درسته.
اما اگه یه حریف از راه برسه
و بر خلاف انتظار همه، سر اندرو رو از اسب بندازه،
اون تعداد کمی که روی چنین برندهی غیرمنتظرهای شرط بستن،
جیبهاشون پر از پول میشه.
حالا، حالا، خیالت راحت باشه. خیالت راحت، قصد بیاحترامی ندارم.
من فقط چیزی رو ازت میخوام که خودت همین الانم قصد انجامش رو داری.
حریفت رو از زین بنداز پایین و جای خودت رو توی صف قهرمانها بگیر.
من پیروزیای که براش زحمت نکشیده باشم رو نمیخوام.
No comments yet. Be the first to leave one.