The first 200 lines.
...آرزو داری
بتونی بدترین روز زندگیت رو پس بگیری؟
«قسمت پنجم: جنی»
میتونی واژنمو بو کنی؟
...نه... آ
.نه
.نمیگم شبیه منحرفهایی
.من مشکلی با منحرفها ندارم
.عموم ترور منحرف بود
.ببخشید، قضیه رو عجیب کردم
.قصد نداشتم عجیبش کنم
...قضیه اینهکه
.یهجورایی من هنوز خونه نبودم
چیزی که میخوام بگم آزار دهندهست .منتظرش باش
،دیروز بعد از ظهر
.رفتم جشن تولد یه بچه دو ساله
.تولد دختر کوچولوی دوستم
،خب، شوهرهامون با هم کار میکنن
،و زنه رو دوبار بیشتر ندیدم
،مهمونی لباس مبدل بود ...مشخصه دیگه، برای همین
.بفرما
.اساسا شبیه فرشته شدم
.میدونی، مثل انجیل
.نگاه میکردم ببینم بو نمیدم
،چون قبلتر گفتم .خونه نبودم
.راستش فکر میکنم ممکنه هنوز مست باشم
.راستی، من «جنی» هستم
.من اهل حال عالی تو مهمونیها هستم
قابل اعتمادم. معمولا ،اولین نفریام که میرسم
.و آخرین نفریام که میرم
با این حال، حتی میدونم که بعضیوقتها
باید بری خونه و ریمل مالیده شدهاتو پاک کنی
.و شلوار کثیفتو عوض کنی درست میگم؟
...آ
از انتظار متنفرم. تو چی؟
.خیلی خسته کنندهست
من و شوهرم داریم .سعی میکنیم بچهدار بشیم
.فکر میکنم رحمم بگا رفته
وقتی مردم این حرفو میزنن بهنظرم خندهداره، میدونی؟
« .داریم واسه بچهدار شدن تلاش میکنیم » بهطور کلی به این معنیه
،یهسره داره داخلم میریزه
.ولی میدونی، به طرز مرتب و عاشقانه
.و منم عیبی توش نمیبینم
خیلی خوبه احساس کنی شوهرت تو رو میخواد، میدونی؟
حتی اگه عمدتا بعنوان یه ماشین جوجهکشی استفاده بشه
تا یه نسخه مینیاتوری از خودشو داخلم رشد بده
.تا عزت نفس ضعیفشو تغذیه کنه
.اون مشاور هوش مصنوعیه
.هفت سال و نیمه با هم هستیم
.توی سوشی بار آشنا شدیم
،با فلاویا از بخش حسابداری لاس ریزی زد
...اما بیشتر تقصیر من بود چون
کاری کردم بهخاطر ریز موی پیشونیش .احساس خوبی نداشته باشه
.بهنظرم بابای خیلی خوبی بشه
.میدونی؟ واقعا زرنگه
و میدونی، ما همیشه درباره .بچهدار شدن صحبت میکنیم
فقط... امیدوارم که ساختار استخونشون به من بره
.چون «لازلو» انگار از سیب زمینی ساخته شده
.راستی، لازلو شوهرمه
.کیر نامتقارنی داره
،میدونم بهنظر کلیشه میاد
ولی میدونم که بهدنیا اومدم .تا مادر بشم
من صبور و ... آ
مهربونم. میدونی؟
.یه عالمه ظرف فریزری دارم
،و وقتی بچه کسی دیگه رو بغل میگیرم
.گریهاش بند میاد
.به ثانیه نمیکشه
.بعلاوه، من از پیپی ترسی ندارم
.یا اتفاقی بکشمش
.دیگه
.تازه، بچهها دیوونه من هستن
.جدی میگم
.بچه همسایه شیفتهٔ منه
.واقعیتش خیلی شیرینه
اسمش «تایلر»ـه. هروقت میرسم خونه .بدو بدو میاد دیدنم
انگار منتظر من میمونه .و به صدای ماشینم گوش میده
.انگار یه بپای بامزه و چندش دارم
.قبلا ازش پرستاری میکردم
.وقتی تازه نقلمکان کرده بودیم
،آره، فقط آخر هفتهها، میدونی
.یا عصرهای عجیب بعد از مدرسه
.چیز خاصی نیست
،خب، اون زمان چیز خاصی بود
،چون خیلی مشتاق این کار بودم
.اما الان به ندرت بهش فکر میکنم
.دلم میخواست باباش رو صورتم بشینه
.میدونم
،حقیقت اینهکه «کارل»، همسایهام
.جذابترین مرد روی زمینه
دستهای پر رگ و برنزه داره
.که آدم دوست داره سینههاشو نوازش کنه
داشتم زبالهها رو بیرون میبردم
.و یهدفعه ظاهر شد
.مثل سراب بود
.به حصار تکیه داده بود
.«به آرومی گفت: «سلام همسایه
،چونه خوشتراشش نور رو به خودش گرفته بود
و کیسه زباله پاره شد .و تخمدونم منفجر شد
.انگار یهجورایی تو حالت خلسه عجیبی رفته بودم
میدونی؟
میدونم که داشت یهچیزی ،درباره ماشین چمنزنی میگفت
.اما تمام حواس من روی سیب گلوش بود
.خیلی برجسته بود
.انقدر دلم میخواست مِکش بزنم
.و یهو پسرش اومد، خدا رو شکر
فکر میکنم فقط از روی خجالت .قبول کردم از بچهاش پرستاری کنم
و دلیل دیگهاش این بود که میخواستم تو خونه کارل بگردم
.و شورتهاشو بو کنم
.میخواستم گولش بزنم عاشقم بشه
.مثل یه نقشهٔ فوقالعاده بود
.ولی واقعا پرستاری بچه بلد نبودم
و تایلر دوست داشت .درباره مرد عنکبوتی صحبت کنه
میدونستم که مرد عنکبوتی میتونه
تاری به محکمی ببافه تا هالک رو نگه داره؟
میدونستم که مرد عنکبوتی میتونه
با سرعت ۳۲۰ کیلومتر در ساعت ده تن پرس سینه بزنه؟
بعد از یه مدت فقط .دلم میخواست بگم آره میدونم
قبل اینکه حرفشو تموم کنه .صحبتشو قطع کنم
.میدونستم که مرد عنکبوتی... آره
.میدونستم... از ته کونم میدونم
،نه اینکه حرف بیادبی زده باشمها، مشخصه
.ولی منظورمو میفهمی دیگه
فقط کار سختیه تظاهر کنی
به حرف آدم دیگه علاقه داری ،اونم وقتی اون آدم فقط
،مجسمهسازی میکنه منظورمو میفهمی؟
راستشو بگم، بهنظرم فقط فکر میکردم
.باید تو خونه بشینم
.میدونی، تو خونه یه آدم دیگه وقت بگذرونم
.باید یادم بمونه، واسه اینکار پولی نگرفتم
،یعنی کارل تعارف کرد
،ولی فکر کردم اگه پول بگیرم
.احتمالش کمتره تو سکس بهم پول بده
،میدونستم باید بچهاشو مثل خودم میکردم
،چون اگه بچه شبیه من میشد .باباش هم مثل من میشد
.پس اجازه دادم وحشی بشه
.مثل هوچیگرا
،تو خونه دوچرخه سواری میکرد
.واسه شام بستنی میخورد
.خیلی خوش گذشت
.تو این چندساله انقدر بهم خوش نگذشته بود
این حسو فراموش کردم میدونی؟
...میدونی، اینکه
.آزاد باشم و همهچیو بهم بریزم
...اوه
.حس کردم میتونم کنار تایلر خودم باشم
.منو قضاوت نمیکرد
میدونی؟
،و آره، خیلی درباره مرد عنکبوتی حرف میزد
و ممکن بود یه آدم خسته کننده .و حوصله سر بر و کودن کوچولویی باشه
.ولی خیلی هم روشن فکر بود
میدونم بهنظر مسخره میاد
،چون دارم درباره یه بچه هشت ساله صحبت میکنم
.ولی به حرفهام گوش میداد
انگار حرفهایی که میزدم .واقعا معنا و منظور خاصی داشت
همیشه واسم خیلی سخت بود
.با آدمها صحبت کنم
،از هرکی میخوای بپرسید .من آدم خیلی تو داری هستم
.و تایلر ازم سوال میپرسید
.و منم بهش راستشو میگفتم
.واقعیت محض رو
.چرا از اینکه جنی تیلور هستم متنفرم
چرا دستگاه تناسلیامو برای اینکه منو پس میزنن
.سرزنش نمیکنم
از کجا نمیدونستم میتونم اصلا بچهامو دوست داشته باشم یا نه
.با علم اینکه دیانای تخمیمون یکیه
.یعنی اونم از زندگیش واسم تعریف کرده
اینکه چطوری اون تخمسگهای ریزه کلاسشون
.بهخاطر عینکش مسخرهاش میکنن
،حالا دلیلش مشخصه ،چون عینک خیلی زشتی بود
...ولی
.اینجور مسئولیتی رو حس کردم
.انگار میخواستم ازش محافظت کنم
.و یه روز بود که زد زیر گریه
...و یادمه که بغلش کردم
،اون بدن کوچولوی و ریزه لرزونش رو
.و منم زدم زیر گریه
.بدون هیچ خجالتی
دوتامون روی زمین اتاق بازیش نشسته بودیم
.توی بغل هم هقهق میکردیم
.دوتا آدم مفمفی احساسشون جریحهدار شده
...و بعدش، بهم نگاه کرد
با اون چشمهای گنده و قرمز نامتناسبش
،بدون ذرهای کینه
،و گفت
«.ویوین گفته بود غمگینی»
،و اون لحظه بهش نگاه کردم
.و فهمیدم کارل دوست دختر داره
،راستش باید میفهمیدم
چون دوتا مسواک
.توی دستشوییاش بود
.و معلومه کارل دوست دختر داشت
چرا کارل دوست دختر نداشته باشه؟
!مادر جنده
.بالاخره دیدمش
.همین دوست دخترشو
.به طرز آزار دهندهای خوشگل بود
از اون زنهایی لاغری که ببینیشون میفهمی
.همه پشمهاشونو لیزر کرده
.شبیه فرانسویها بود .یعنی فرانسوی بود
No comments yet. Be the first to leave one.