The first 200 lines.
راه بدید. این هم از صبحونهٔ مفصلِ مردِ اعدامی.
حیف شد. برای یه بار هم که شده تقریباً قابلخوردن به نظر میرسه.
حاضره، متیوز؟
داره چند لحظهای رو تو سکوت با خودش خلوت میکنه، قربان.
به عبارتی، آخرین فرصتشه.
منو ببخشید، آقای بوش. فقط یه تخممرغِ خراب واسه صبحونه بود.
هیچی بدتر از این نیست.
ممنون که قبول کردید کنارم بایستید.
من... اوم... کسِ دیگهای به ذهنم نرسید... ببخشید.
پیشفنگ!
پف! براتون آرزوی موفقیت میکنم، ناخدا.
لابد فکر میکنید الان وقتِ بدی برای ازدواجه.
به نظرِ من، قربان، هیچوقت زمانِ خوبی برای ازدواج نیست.
اما ما تو جنگیم.
فکر میکنید دارم عجله میکنم.
قبلاً هم عجله کردید، قربان. معمولاً هم ختم به خیر میشه.
تو عمقِ علاقهاش شکی نیست. همسرِ مهربونی میشه.
هرچند شاید اون چیزی نباشه که بعضیا فکر میکنن -
..به عنوانِ همسرِ یه ناخدا.
قربان، هنوز وقت برای تجدید نظر هست.
من بهش قول دادم.
بسیار خب.
با این حلقه، تو را به همسری درمیآورم.
با تنِ خود تو را میپرستم.
و تمامِ داراییهای دنیویام را به تو پیشکش میکنم.
من اعلام میکنم که این دو زن و شوهر هستند.
به نامِ پدر و پسر
و روحالقدس.
آمین. خب، پس ببوسش!
پیشفنگ!
ممنونم، ویلیام.
سه هورا برای ناخدا و خانم هورنبلوئر - هیپ، هیپ. هورا!
هیپ، هیپ. هورا!
هیپ، هیپ. هورا!
و یکی هم برای شانس - هیپ، هیپ. هورا!
شمشیرها رو غلاف کنید. طنابها رو بگیرید.
مراقبِ اون وسیله باشید!
با احتیاط برید. چند دقیقهٔ دیگه میبینمتون.
طنابها رو محکم بگیرید.
حرکت!
هیچوقت فکر نمیکردم بتونم اینقدر خوشحال باشم.
اوه، هوری!
ترمز کنید، قربان! جسارتاً، ترمز کنید!
ممنونم، بچهها، از طرفِ خانم هورنبلوئر و خودم.
هورا!
متیوز، شنیدم اینجا آبجوی خوبی میدن.
ممنون، قربان. ما به سلامتیِ خوشبختیِ آیندهتون مینوشیم.
..و اون روی قایقِ دریاسالار بود!
قبلاً این یکی رو نشنیده بودم.
من از وقتی فقط یه دختربچه بودم، خوابِ این روز رو میدیدم، هوریشیو.
خواب میدیدم که همینشکلی باشه.
بله، همهچیز... همهچیز همونطوری بود که امید داشتم.
فکر کنم حتی مادرتون هم داره بهش خوش میگذره.
مادرِ ما، هوریشیو.
بله، البته. مادرِ ما.
فکر میکنی هر روزمون به همین فوقالعادگی باشه،
حالا که ما یکی شدیم؟
کاش میشد اینطور باشه.
دریاسالار پلو، قربان. آزاد، بچهها.
میبینم که حسابی جشن گرفتید. متأسفم، قربان.
نباش. ظاهراً ناخدا هورنبلوئر هنوز سرِ پاست؟
مطمئنم که هست، قربان. خوبه. بهش بگو میخوام ببینمش.
چشم، قربان.
بیا تو.
آه، ناخدا هورنبلوئر.
خب، خب.
خیلی تبریک میگم. ممنونم، قربان.
خوشگله؟
بله، قربان. گمان میکنم بسیار زیباست، قربان.
لاغر شدی. بلده آشپزی کنه؟ بله، قربان. اما پیشکارِ من بلد نیست.
بله... منو ببخشید، قربان، اما میتونم فرض کنم
که عروسیِ من شما رو به اینجا نکشونده؟
فرضت درسته.
یکی از کشتیهامون گم شده.
اسلوپِ «گراسهاپر» آخرین بار ۱۰ روز پیش دیده شده،
در حال گشتزنی تو این قسمت از ساحلِ فرانسه.
اون کشتیِ ناخدا بریسگیردلـه.
تو آخرین گزارشش اشاره کرده بود به
«فعالیتهای عجیب و کنجکاوکنندهٔ دشمن».
عجیب و کنجکاوکننده!
از اون روزهایی که رو کشتیِ «ایندی» با هم بودیم، هیچ تغییری نکرده.
از زمانِ اون آخرین گزارش، هیچی - فقط سکوت.
پیداش کن، هورنبلوئر.
و اگه «گراسهاپر» تسخیر شده باشه چی، قربان،
یا ناخدا بریسگیردل مرده باشه؟
تو الان یه فرماندهی، آقا.
باید همونطور که دستورات رو اجرا میکنی، به شهودت هم اعتماد کنی.
میخوام بفهمم «بونی» چه غافلگیریای برامون تدارک دیده.
بیا تو.
مادرِ همسرِ ناخدا، شدیداً خواستارِ حضورِ ایشون هستن.
با مدِ صبحگاهی بادبان میکشی.
آقای بوش، شما «هاتاسپر» رو برای رفتن به دریا آماده میکنید.
چشم، قربان.
تو، تو اجازهٔ منو داری که تو ساحل بخوابی.
اما وظیفهٔ من در قبالِ «هاتاسپر»ه، قربان.
«هاتاسپر» بهزودی تو رو در اختیار خواهد داشت.
همسرت فقط امشب تو رو داره.
همون کاری رو میکنی که گفتم. چشم، قربان.
از شمشیرش استفاده کن، ماریا.
این کاریه که عروسهای نیروی دریایی تو لندن میکنن.
خیلی عالی انجام شد.
اوه، الان به فکرم رسید - امیدوارم اون رو حسابی تمیز کرده باشه!
تمام تلاشش رو کرده، خانم،
اما خونِ فرانسویها بدجور چسبناکه!
اهم! عمری طولانی، و خوشبختیِ بسیار برای همسرِ
یکی از آیندهدارترین افسرانِ در خدمتِ پادشاه.
هنوز به سلامتیِ این زوجِ خوشبخت نوشیدهاید؟ نه، قربان.
اجازه هست من این کار رو بکنم؟
خانمها و آقایان، لطفاً بایستید و با من همراهی کنید
تو این مناسبتِ فرخنده.
به این امید که هرگز غم نبینند.
به این امید که فقط از سلامتی و سعادت برخوردار بشن.
باشد که همسر مایهٔ آرامش باشد با دونستنِ اینکه
شوهرش داره وظیفهاش رو در قبالِ پادشاه و کشور انجام میده.
و باشد که شوهر تو انجام وظیفهاش
با وفاداریِ همسرش حمایت بشه.
عروس و داماد.
عروس و داماد!
عروس و داماد!
وقتی رو خشکی هستی، دلت برای کشتیت تنگ میشه؟
نمیتونم انکارش کنم.
و وقتی تو دریایی، دلت برای همسرت تنگ میشه؟
چطور میتونی بپرسی؟
البته!
همهچیز آمادهست، آقای پروس؟ چشم، قربان.
چیزی برای شکایت کردنِ ناخدا وجود نداره.
قایقِ یدک رو بفرستید دنبالِ ناخدا. چشم، قربان.
باد داره از سمتِ غرب شدت میگیره.
اما تو که از الان لباس پوشیدی.
من باید بیدار میشدم تا صبحونهت رو آماده کنم و لباسهات رو جمع کنم.
حالا، عزیزم... دستکشهات، هوری.
دستکشهات رو برنداشتی.
میدونم که باید بری...
..اما بگو که دوستم داری.
بگو که همیشه دوستم خواهی داشت.
دارم. و خواهم داشت.
خداحافظ، عشقِ من.
آماده!
قربان.
لنگر میکشیم، آقای پروس. چشم، قربان.
ملوانها، سرِ پستها برای لنگر کشیدن!
پای چرخِ لنگر بایستید!
پای چرخِ لنگر بایستید!
خب، آقای بوش، امیدوارم که تمام شب رو برای آماده کردنِ کشتی بیدار نمونده باشید.
تمام شب رو نه، قربان، نه.
چیزی برای گزارش هست؟ نه، قربان.
امیدوارم شما هم تمام شب رو بیدار نمونده باشید، قربان.
نه، آقای بوش. اتفاقاً خیلی خوب خوابیدم، ممنونم.
لطفاً کشتی رو ببرید بیرون.
مسیر رو به سمتِ «برست» تعیین کنید. چشم، قربان.
دوربینم، قربان؟
نه، آقای پروس.
صبر میکنم تا وقتی که دنبالِ «گراسهاپر» بگردیم.
صبح بخیر، قربان.
متیوز، امیدوارم دیروز به بچهها خوش گذشته باشه.
مطمئنم همینطوره، قربان.
هرچند بیشترشون روز رو همونطوری تموم کردن که شما شروع کردید، قربان،
یکم ناخوش. صبح بخیر، قربان.
یکم قهوه میخوام، لطفاً.
شاید دلتون بخواد اول یه نگاهی به کابینتون بندازید، قربان.
آخه امروز صبح یه محموله داشتیم.
گذاشتیمش اونجا. یه کادوی عروسیه، قربان، از طرفِ دریاسالار پلو.
با این یادداشت اومده بود، قربان.
«نیازِ تو از نیازِ من بیشتر است.»
و این قهوه هم درست میکنه؟
جیمز داوتی، پیشکارِ دریاسالار... تا الان. در خدمتِ شمام، قربان.
استایلز، اون دستور رو لغو کن.
داوتی، یه قهوه میخوام.
با کمال میل، قربان.
آره، خودمم یکم آشپزی میکنم.
من پیشکارِ قبلیِ ناخدا بودم.
خب، داری چی بهش میدی؟ لوبیای فرانسوی و کوکوی اسپانیایی.
فرانسوی و اسپانیایی - آقای هورنبلوئر از اینا خوشش نمیاد.
اونا سبزیجاتن، استایلز، نه نیروی دریایی.
بد نیست یکم فلفلِ اضافه توش بریزی.
گوشتِ گاو باب میلتون نیست، قربان؟
چرا. ممنونم.
سِر ادوارد از کاسرولِ گوشت و خمیرِ تُردِ من خیلی خوشش میاومد.
من سلیقهم سادهست.
فلفلش که زیاد نیست، هان؟
عروسی بسیار دلپذیر بود، قربان. بابتِ درشکه ممنونم.
خانم هورنبلوئر گفتن که شما خیلی خوشحالشون کردید.
شمایید که خوشحالش کردید، قربان.
بدون شک خودش رو زنِ خیلی خوششانسی میدونه.
شاید اینطور باشه، آقای بوش،
اما الان مسائل مهمتری برامون مطرحه،
مثل فهمیدنِ اینکه چه بلایی سرِ «گراسهاپر» اومده.
ناخدا بریسگیردل - چه جور آدمیه؟
داناست، سرگرمکنندهست،
و یه زمانی به یه ناوآموزِ جوون و عصبی خیلی لطف داشت.
عذر میخوام، قربان. آقای پروس درخواست کردن رو عرشه حضور پیدا کنید.
بسیار خب.
داوتی، نیازی نیست بهم کمک کنی
هربار که بلند میشم یا میشینم. من دریاسالار نیستم.
خیر، قربان. البته.
بادبانِ بالایی رو دو گره جمع کنید!
اوه، دوباره تو هوای آزاد بودن، هان! ها-ها-ها-ها!
بادبانِ بالایی دو گره جمع شد، آقای پروس. ممنون، آقای اوروک.
سکان چطور کار میکنه؟ ثابته، قربان، اما -
همیشه یه امایی هست، آقای پروس!
No comments yet. Be the first to leave one.