لومړۍ 200 کرښې.
من قبول میکنم که از این به بعد...
دسترسی من به خاطراتم از نظر فضایی تعیین خواهد شد.
تا زمانی که در زیرزمینِ تفکیک شدۀ لومن هستم...
اجازه ندارم به خاطراتِ بیرونی دسترسی پیدا کنم...
و حق حفظ خاطرات کاری در هنگام صعود رو هم ندارم.
آگاهی دارم که این تغییر...
وسیع و غیرقابل برگشته.
این اظهارات رو آزادانه بیان میکنم.
خب، تموم شد.
دنبالم بیا لطفاً.
پس شخصیت کاری تو چند ساعت دیگه در طبقۀ تفکیک شده بیدار میشه.
ولی دفعۀ بعد که احساس میکنی خودتی امروز عصره، زمانی که...
سوار آسانسور پشتیبان هستی.
باشه.
اگه دچار سرگیجه شدی آسانسور دستگیره داره.
وای، مرد.
عاشق دیدن طلوع خورشید روی صورتش هستم.
میدونی که هر روز صبح سه تا تخم مرغ خام با شیر مخلوط میکرده میخورده؟
شنیدم.
صبحونۀ مورد علاقهش بوده.
اینجا آمادهت میکنیم.
- صبح بخیر، لارنس. - صبح بخیر.
میگن درد نداره.
فقط آروم باش.
الان یهکم لرزش حس میکنی.
طبقۀ بالا میبینمت و بهت میگم که چهجوری پیش رفت.
ببخشید اگه یهکم ترسیدم.
اشکال نداره، از آشنایی باهات خیلی هیجانزدهام.
سلام، هلی.
چه اتفاقی داره میافته؟
خوشحالم میبینمت.
مراحل آشناسازیـت خیلی خوب بود.
من کجام؟
خب، بعضی اوقات وقتی یه استخدامی جدید در حال تطبیق با یه فضای تفکیک شدهست...
با آوردن اونها به اینجا، یعنی به راهپله بهشون کمک میکنیم...
که تغییر رو از درون تجربه کنن.
وای، نه. باید تلاش کنم از اینجا برم؟
نه، نه.
همۀ اینها بخشی از مراحله.
اگه میخوای برگردی بری داخل، آزادی که بری.
سلام دوباره.
- چی شد؟ - چیزی نیست.
مشکلی نیست.
میخوای یه بار دیگه امتحان کنی؟
با یهکم زور و شتاب بیشتر؟
سلام.
من در راهپله هستم.
بدک پیش نمیره.
نه، اون...
لعنت!
دوباره بهت زنگ میزنم.
وای.
آدم کنجکاو و پیگیری هستی.
دلم نمیخواد اون داخل باشم، نه؟
یاد میگیری که دلت بخواد.
وقتی شنیدیم که داری میای اینجا، انگار یه معجزه بود.
کاری که تو میکنی حرف نداره.
سلام، رفیق قدیمی!
یه روز گذشت.
«کاری از بـهادر و مرتضی لکزایی» Morteza_Lkz & @Bahador_Sub@
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
سلام.
سلام.
پس الان فرداست؟
آره.
خب، دوشنبهست.
- یه آخر هفته گذشت؟ - آره.
حتی حس نمیکنم که از اینجا رفته باشم.
آره، اینجا شبها و آخر هفتهها اینجوریه.
یعنی هیچی نمیفهمیم؟
خب، بهش عادت میکنی.
از اونجایی که ما واقعاً نمیتونیم خواب رو تجربه کنیم...
به این نتیجه رسیدم که بیشتر اثرات خواب رو در نظر بگیرم.
احتمالاً احساس شادابی یا سرحال شدن بکنی.
خستگی کمتر توی شونههات حس کنی. حس سرزنده بودن.
پس ساعت 9:05ـه؟
آره، زمان ورود رو به تناوب تغییر میدن که در خارج با هم روبهرو نشیم.
ظاهراً مهمه.
پس به گمونم ما با هم دوست نیستیم.
مثل اینکه نیستیم.
الان فایل تامواتر دستمه...
که تقریباً 11 هفته پیش شروع کردم.
«تامواتر»، یه کلمهست.
لازمه یادداشت بردارم؟
- نه. - 96 درصدش رو طبقهبندی کردم...
که یعنی 4 مورد از 5 مورد لازم برای پاداش رو انجام دادم...
از جمله پاک کنها و تلههای انگشتی که مشاهده میکنی.
صد درصد یعنی کارت رو عالی انجام دادی. در این حالت یه کاریکاتور بهت داده میشه.
توجه داشته باش که من در این زمینه ثروت زیادی جمع کردم.
- وای. - درسته.
هر کدوم یعنی یه فایل رو با موفقیت تموم کردم.
پس این بالاترین پاداشه؟
از نظر درصدی، بله.
ولی اگه تو دورۀ سه ماهه به اعداد مورد نظر برسیم...
یکی از ما اصلاح کنندۀ برتر دورۀ سه ماهه میشه...
و این یعنی یه وافل پارتی گیر اون کارمند میاد.
ببخشید، وافل پارتی؟
خب، حالت دفاعی فعال شد، میمون کنجکاو.
من تمرکز کردم که تو این دورۀ سه ماهه برنده بشم، پس خیلی امیدوار نباش.
مکعب کریستالی کلۀ مارک چطور؟
اون جایزه نیست، همینجوری بهش دادن.
سلام، میتونی دکمۀ این کامپیوتر رو بزنی؟
باشه.
این... ببخشید.
مارک، ببخشید که مزاحم میشم. میدونم که داری هلی رو آموزش میدی.
الان متوجه شدم که عکسهای دستهجمعی رو از روی میزها برداشتی.
آره. امروز تو مهمونی هلی عکس جدید میگیریم.
خب، این فایل «سییِنا»ست.
تمام دادههایی که میبینی...
در یکی از چهار دستۀ اصلی قرار میگیره.
و هر خط کد رو گروهبندی میکنیم...
و بعد اونها رو به طور مساوی بین پنج باکت دیجیتال طبقهبندی میکنیم.
چه باحال.
یهکم باهاش بازی کن. از فلشها استفاده کن.
من فکر میکنم تا وقتی عکسهای جدید برسن عکسهای قدیمی...
قراره روی میز بمونن.
درسته.
- این باید برام معنی خاصی داشته باشه؟ - نه.
نه، همه دادهها از بالا کاملاً رمزگذاری شده میان.
پس چهجوری دستهبندیشون کنم؟
چیه؟
هر دسته از اعداد به ترتیبی ارائه میشن که باعث برانگیخته شدنِ...
یه واکنش احساسی در اصلاحکننده بشن.
پس برای مثال، اعداد گروه 1، وقتی میبینیشون احساس خاصی بهت دست میده.
اونها یهجورایی نگرانکننده بهنظر میان، ترسناک.
ترسناک؟
میدونم.
کار من اینه که این جدول رو بالا و پایین کنم...
و دنبال اعدادی بگردم که ترسناکن؟
احمقانه به نظر میاد، و مارک هم احمقانه توضیح داد.
اعداد خونآلودم هستن؟ تشویق هم میکنن؟
تا وقتی که نبینی با عقل جور درنمیاد و اینکه بتونی ببینی هم یه مدت طول میکشه.
مارک، قسمتی از کتابچۀ راهنما...
که مربوط به تغییر عکسهایِ گروهی میشه رو پرینت گرفتم.
دستت که آزاد شد شاید بد نباشه یه نگاهی بهش بندازی.
- ممنون. - ببخشید.
من اینجا گیر افتادم؟
منظورت چهجوریه؟
مثلاً اگه بفهمم از این کار متنفرم و بخوام برم، امکانش وجود داره یا نه؟
ببین...
اگه واقعاً راضی نیستی...
میتونی با خود بیرونیت درخواستِ استعفا بدی تا بررسی بشه.
و بشین تا باهاش موافقت کنن.
خب، استعفا معمولاً رد میشه. غیر از اون، خبر داری که...
از چی؟
خوب، از اونجایی که این نسخۀ ادراکی تو فقط در لومن وجود داره...
یعنی استعفا عملاً باعث پایان زندگیت میشه.
همین مدت کوتاهی که تجربهش کردی رو پایان میده.
سلام، اصلاحکنندهها.
ایول. چه خربزههایی.
سلام، آقای میلچیک.
هلی، خوش اومدی.
خیلی هیجانزدهام، مشخصه که خیلی خوب سازگار شدی.
دفتر کامل بهنظر میاد.
حالا بیاید این مهمونی رو شروع کنیم.
خوب، همونطور که همهتون میدونین اسم من «اروینگ»ـه.
و سه ساله اینجا کار میکنم...
و در مورد خودم میتونم بگم که تمام 9 قانون اصلی لومن رو حفظم.
عالیه. قانون مورد علاقهت کدومه؟
همهشون.
ولی امروز، بهنظرم میتونم بگم، «خوشی».
عالیه.
امروز حرکت اعتماد در سقوط رو انجام نمیدیم، ارو.
صحیح.
نه... نه.
سلام، من هلی هستم.
الان در مجموع تقریباً...
ده ساعت شده که در لومن کار میکنم و...
ببخشید، هیچی راجعبه خودم نمیدونم.
قطعاً میدونی، هلی.
واقعاً نمیدونم.
فکر کنم دیشب رفتم خونه...
ولی نمیدونم خونهم، خونهست یا آپارتمانـه...
یا خانوادهای دارم که باهاشون زندگی میکنم...
من دوست دارم فکر کنم که نسخۀ بیرون من تو یه قایق زندگی میکنه.
ببخشید، نسخۀ بیرون...
نسخههای ما که بیرون از اینجا وجود دارن.
دیروز نسخۀ بیرونیت رو در ویدئو دیدی.
درسته. راستش باهاش یه حرفهایی دارم. میتونم براش چیزی ضبط کنم؟
چیزی که اینجا متوجهش میشی اینه که ارتباط با نسخههای مختلف خودت...
خیلی محدوده.
خب اگه براش یه یادداشت بنویسم چی؟
خوشبختانه آسانسورها چیزی به اسم «ردیاب کد» دارن.
واسه همین پیامها رو نمیشه منتقل کرد.
بله... مثل فلزیاب میمونن ولی برای نمادهای نوشته شده هستن.
ظاهراً ساخت خودِ لومنـه.
درسته. درسته.
باشه. خب اگه من...
بهنظرم شرایط اینجا رو درست متوجه نشدی، هلی.
میشه؟
بچهها، ایشون هلیـه.
30 سالهست، به بادوم حساسیت داره و مینای دندونهاش ضعیف هستن.
با 170 سانتیمتر، چهارمین فرد قدبلند دفتر شماست...
و مدل موهاش، مدل موی تا روی شونهست.
و حالا که اینجا با شما میبینمش، میتونم بگم که قطعاً یه خانواده داره.
وای. خب، بعد از این حرفهای سنگین، صحبت کردن سخته.
پس من فقط میگم که مارک هستم.
حدود دو ساله در لومن کار میکنم و کاملاً عاشق کارم هستم.
تلاش خوبی بود رفیق، ولی دفعۀ قبل هم همین رو گفتی.
منصفانهست.
No comments yet. Be the first to leave one.