The first 200 lines.
تـرجـمـه و تـنـظـیـم : حـسـیـن اسـمـاعـیـلـی
یادته آخرین چیزی که بهم گفتی چی بود؟
"اون زندهست"
کولد هاربر رو تموم کردی؟
اینجا کجاست؟
یه کلبه برای زایمانه
من اینجا چیکار میکنم؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
کولد هاربر
تمومش کردی؟
نه
پس اون هنوز زندهست
میتونیم نجاتش بدیم
کی؟
خانم کیسی
جما
یه راهرو اون پایین هست با بقیهشون فرق میکنه
طولانی و سیاه و مخفیه
همون که توی نقاشیهای اروینگ بود
چی؟
با یه آسانسور که میره پایین
میدونیم کجاست
چه سخنرانی جالبی توی مهمونی کردی
بعدش از دستت کفری شده بودم
یه قوطی آبنبات پرت کردم
یا خدا، چقدر عجیب غریبی لامصب
دخترم رو دوست ندارم
قبلاً کییر رو در وجودش میدیدم
ولی با بزرگ شدنش از وجودش محو شد
بنظر پدر معرکهای میای
مخفیانه بچههای دیگهای هم آوردم
ولی کییر در وجود اونها هم نبود
تا اینکه دوباره اونو دیدم
در وجود تو
تو و خانوادهت جهنم رو خلق کردین و قراره توش بسوزین
ایناهاش
فردا روز خاصیه
هی!
چرا اومدی اینجا؟
از جونم چی میخوای؟
پس، وایسا ببینم وقتی کولد هاربر رو تموم کنم
یه آزمایش انجام میدن، و بعد میکشنش؟
وقتی اون پرونده تمام شد
باید فوراً خودتو به راهروی سیاه برسونی
و بری پایین و به طبقهی آزمایشات برسی
تا اون پرونده کامل نشده
نمیذارن بخش پالایش رو ترک کنی
باشه، ولی وقتی رفتم اون پایین چطوری پیداش کنم؟
نه، نمیکنی
- نمیکنم؟ - نه
تراشهت فقط با طبقهی خودت سازگاره
وقتی رفتی بخش آزمایشات بازم تبدیل به شخصیت بیرونیت میشی
و بعد اون جما رو پیدا میکنه و میاره به طبقهی تفکیک شده
و بعد تو اونو به سمت راهروی خروجی هدایت میکنی
صحیح. خیلیخب
مارک...
میدونم لامصب هضمش خیلی سخته، پسر
ولی اگر بتونیم اثبات کنیم اون زندهست
اگر بتونیم اثبات کنیم لعنتیا دزدیدنش
کارشون ساختهست
خب، چه بلایی سر ما میاد؟
منظورت چیه؟
خب، اگر کار لومن تموم بشه
بعدش چه بلایی سر تمام شخصیتهای داخلی طبقهی تفکیک شده میاد؟
آره
- ازم میخواین جونم رو فدا کنم؟ - نه
جون تمام افراد اون طبقه رو
نه، به این سادگیا نیست
فقط برای نجات یه نفر که از قضا برای شما مهمه
لازم نیست به قیمت جونت تموم بشه
واقعاً؟
صحیح
راستش یکی دیگه هم هست که میخواد باهات صحبت کنه
خیلیخب، دکمهی پخش رو بزن
نگاهش کن
پاسخت رو ضبط کن و بعد برو بیرون
ما طبقهی پایین هستیم، باشه؟
باشه
سلام، من...
خب، گمونم میدونی کی هستم
فکر کنم با دوون و خانم سلـ...
خانم کوبل صحبت کردی
پس...
میدونی چه خواستهای داریم
ولی اولین چیزی که باید بهت بگم
اینه که واقعاً متاسفم
میدونی، من تو رو به عنوان یه زندانی و یه راه فرار از دردهام خلق کردم
لومن بهم گفت قراره شاد باشی که شخصیتهای داخلی راضین
و چون حرفشون رو چشم بسته پذیرفتم
دو ساله داری توی یه کابوس زندگی میکنی
بلایی که سرت آوردن وحشتناکه
و یکی از دلایلی که دارم اینکارو میکنم جبران این قضیهست
و امیدوارم با توجه به تمام نقطه اشتراکهامون
این فرصت رو بهم بدی
سلام
عجب، باورم... انتظار نداشتم واقعاً باهات صحبت کنم
یا خدا
چه برسه عذرخواهیت رو بشنوم، پس...
ازت ممنونم
میدونی، راستش "کابوس" کلمهی اشتباهیه
چون راههایی پیدا میکنیم که باهاش کنار بیایم، که...
احساس کمال کنیم
برای همین خواستهت منو میترسونه
میدونی، چون این زندگی هرچی هم که باشه...
چیزی جز این نداریم
و نمیخوایم به پایان برسه
اینو درک میکنی؟
معلومه که درک میکنم
نکتهی خیلی خوبیه
منم اگر جای تو بودم همینو میگفتم، ولی...
لازم نیست لومن تمام زندگیتون باشه
شاید متوجه شده باشی این اواخر یه سری تصاویر میان جلوی چشمت
تصاویری از دنیای من این بالا
منم تصاویری از دنیای تو دیدم
یه فرآیند به اسم "یکپارچهسازی"ـه
راهی برای ادغام خاطراته تا بتونیم با هم تبدیل به یک نفر بشیم
این فرآیند رو شروع کردم چون متوجه شدم این قضایا چقدر در حقت بیانصافی بوده
ولی وقتی زنم آزاد شد قسم میخورم فرآیند رو تکمیل میکنم
چون این زندگی، زندگی ما...
متعلق به جفت ماست
و میخوام اونو با تو شریک بشم
باشه. ولی اینطوری دقیقاً چطور میشه؟
سمت راست مال تو میشه سمت چپ مال من؟ یا...
یکی بالاست یکی پایین؟ آخه...
- نه - واقعاً میخوام درک کنم چجوریه
نه، یکی بالا و یکی پایین نیست
جفتمون با هم تبدیل به یک نفر میشیم
خاطرات من و تو و غم و غصههای من و تو یکی میشن
ولی میدونی، چیزهای خوب هم ادغام میشن
خیلیخب، ولی...
خب، تو چقدر بیشتر از من عمر کردی؟ بیست برابر؟
پس این شخص ترکیبی هرکی که هست
ظاهراً قراره بیشتر تو باشه تا من
فکر نکنم اینطور باشه
باشه. پس چطوره؟
ببین...
دو سال تمام عزادار جما بودم
شغلم رو از دست دادم، شغل تدریسم رو...
چون مست میرفتم سر کار
میدونی، تمام وسایلش رو توی زیرزمینم مخفی کردم...
چون تظاهر به اینکه هیچوقت وجود نداشته راحتتر بود
و فکر کردم دارم از تو در مقابل اون درد محافظت میکنم
راستی، خانم کوبل بهم گفت اون پایین از یکی خوشت اومده؟
هلنا ایگن، درسته؟
فکر کنم اسم شخصیت داخلیش "هلنی" باشه؟
راستشو بخوای، خیلی خوشحالم که همچین چیزی رو تجربه کردی
پس، حالا میتونی رابطهی
بین خودت و هلنی رو تصور کنی
ولی ضربدر هزاران روز
روزهای سراسر شادی و بحث و احساس
اونوقت متوجه میشی چرا باید زنم رو برگردونم
باید برش گردونم
راستش "هلی"ـه. هلی
کسیه که من عاشقشم
که اگر زندگیم واقعاً برات اهمیت داشت، میدونستی
قبل از امشب، که یه چیزی ازم میخوای
اگر کاری که میگی رو انجام بدم اون رو از دست میدم
چون توام مثل من میدونی
که شخصیت بیرونیش حاضر نیست یکپارچهسازی کنه
فرض بر اینکه اصلاً همچین چیزی حقیقت داشته باشه
فرض بر اینکه تمام حرفات دروغ نباشه
چی...؟
شرمنده. نمیخواستم...
پسر، فقط دارم سعی میکنم زنم رو نجات بدم، خب؟
نمیتونم اونجا ولش کنم و اگر بهم کمک کنی
تو رو به امون خدا ول نمیکنم. قول میدم
میدونی نظر من چیه؟ بنظرم به محض اینکه زنت رو پس گرفتی
فراموش میکنی من اصلاً وجود داشتم
بنظرم همراه تمام شخصیتهای داخلی که اون پایین هستن ناپدید میشم
چی ازم میخوای؟
توی این قضیه با همدیگهایم
نمیتونی بهم اعتماد کنی؟
نه
دوون!
مرتیکه بچهست. حرف گوش نمیکنه
بذار باهاش صحبت کنم
حرف یکپارچهسازی رو پیش کشیدم عملاً گفت چرنده
خب، درست میگه، مگه نه؟
بذارین باهاش صحبت کنم
تنهایی
خیلیخب. باشه
خیلیخب
اون اعدادت زنت هستن
اعداد بخش پالایش کلانداده
که توی سیستمت هستن
دروازهای برای ورود به ذهن زن شخصیت بیرونیت، جما اسکاوت هستن
متوجه نمیشم
هر روز که بهشون نگاه میکنی چی میبینی؟
خب... یه احساساتی بهمون دست میده
چه احساساتی؟
احساسات متفاوت گاهی اوقات غم...
اندوه
شادمانی
بدخواهی
ترس
یعنی میگی...
اون مجموعهی اعداد...
احساساتش هستن
اجزای سازندهی ذهنش هستن
چی دارم میسازم؟
تمام پروندههایی که تکمیل کردی...
No comments yet. Be the first to leave one.