Az első 200 sor.
آنچه در «شهروند بیگانه» گذشت...
- چی کار میکنی؟ - ببخشید.
- من متأهلم. - ببخشید.
توپت رو پس نمیدیم.
یه جایی قایمش کردم که هیچوقت پیداش نمیکنی.
مورفی کجاست؟
«اگه میخواین سگتون رو ببینین...
توپ من رو پس بدین.»
توپ!
کی برش داشته؟
الان یه سیگنال دریافت کردیم...
خطوط رمزگذاری شدهست، ولی مشخصاتش برای بیگانههاست.
جدی؟ چی میگه؟
یه شماره تلفنه...
از نیویورک.
پیتزا دملیو، خیابون سوم شرقی.
وسایلت رو جمع کن. میریم نیویورک.
باز کن، منم.
هری.
- سم؟ - دیگه نمیتونم به این کار ادامه بدم.
کنترل شرایط از دستمون در رفته.
خیلی خب، آروم باش. چی... چی شده؟
چیزی که شده اینه.
قراره این تهدیدی چیزی باشه؟
همین چیزا رو برای منم فرستادن...
عکسهای ایزابل و لایزا.
وقتی به اون خیریه در نیویورک رفتیم...
گفتن پول برای کلینیکـه...
اسمش رو گذاشتن کمک مالی.
خب، این دیگه شبیه کمک مالی نیست، هری.
- خب، باید آروم بشی. - آروم باشم؟ نمیتونم آروم باشم!
دارن خانوادههامون رو تهدید میکنن!
باید بریم پیش پلیس.
چی بهشون بگیم اونوقت؟
هر چیزی که بگی ممکنه خودمون رو هم گرفتار کنه.
همین رو میخوای؟
ما هیچ مدرک محکمی نداریم.
- مدارک پزشکی رو داریم. - اون کافی نیست.
بدون نقشه و برنامۀ درست نمیتونیم با این آدمها در بیفتیم.
خیلی خب.
تو بازم سوابق رو برای من بیار...
منم سعی میکنم که مدرک پیدا کنم.
فقط چند ماه بهم فرصت بده، باشه؟
سم، قول میدم.
دو ماه.
سم هاجز الان اینجا بود.
داره تهدید میکنه که میره پیش پلیس.
خب میخوای من چی کار کنم؟
«کاری از بهادر و DeadstaR» «Bahador_Sub@»
«بمب بزرگ شهردار بن»
مرد.
«تماشای نمایشنامۀ روز خانوادۀ بن هاثورن...
این حس رو به آدم میده که تو معدن ایستاده...
و یه دینامیت روشن شده رو دستش گرفته...
و ثانیهشماری میکنه که زودتر تموم بشه.»
من روزنامۀ «پیشنس پست» رو نمیخونم...
هیچکس دیگه هم نمیخونه، چون یه کاغذپارۀ آشغال بیشتر نیست.
آره، خب شاید هیچکس دیگه نمیخونه...
چون هر چی چاپ شده اینجا تو دفتر توئه.
حق این شهر حقیقته...
نه دروغهای یه دختری که باهاش هممدرسهای بودم...
و چون جدول ضرب رو خوب بلدم ازم متنفره.
6 ضربدر 5 میشه 30. هنوزم واردم.
آره، هنوز واردی.
ولی شاید بد نباشه بیشتر بخونی.
اینو ببین.
«جسپ» میخواد یه استراحتگاه پنجستاره بسازه...
- که گردشگریش رو رونق بده. - عالیه.
از شهردارشون با استفراغ کردن تو رستوران...
پنجستارهشون انتقام میگیرم.
خب، مرد، اگه زودتر رستوران تو بشه لازم نیست این کار رو بکنی.
منظورم اینه که سازندۀ استراحتگاه هنوز داره دنبال جای مناسب میگرده.
کی گفته که حتماً باید در جسپ باشه؟
اون ملک «گریدی» بالای کوه...
خودش داره التماس میکنه که ساخته بشه.
یه استراحتگاه؟
میتونه یه راه عالی برای رونق گردشگری باشه...
یه مقدار پول وارد شهر بشه.
دقیقاً. گردشگر بیشتر، درآمد بیشتر.
بالاخره میتونم از اون سرخکُنهایِ بدون نیاز به روغن برای اتاق استراحت بگیرم.
سلامتی ثروته. منظورم رو که میفهمی؟
آره، من... از مردم نظرسنجی میکنم...
ببینیم این ایده به دل مردم میشینه یا نه.
میدونی چیه؟
- فکر خیلی خوبیه. - آره.
و باید یه بنر هم سفارش بدی...
که در آسمون کل ایالت نمایش داده بشه...
و نوشته باشه: «لطفاً ایدۀ استراحتگاه ما رو بدزدین.»
بهنظرم بدون طعنه هم میشد حرفت رو بزنی.
ببین، ببخشید، باشه؟ واسه خستگیمه.
کلیتوس تو فازِ پریدن روی همه چیزه.
اینکه نذارم کیلتوس ترتیبِ صندلی راحتیـم رو بده...
دیشب نصف وقتم رو گرفت.
حالا که حرفش پیش اومد، تو چیزی درمورد...
پاک کردن لکهها از کوسنهای مبل میدونی؟
منظورم از اون لکههای ناجوره.
نه، تو میدونی چهجوری باید تصویرهای حالبههمزن رو...
از ذهنم پاک کنم؟
نه.
ایدۀ استراحتگاه رو به هیچکس نگو.
مهم نیست چه لباسی بپوشی.
وقتی اون آدم فضایی رو ببینی در هر صورت بازم...
اون پوست آدمیزاد تنته.
حسودیت میشه چون من یه بیگانۀ دیگه...
پیدا کردم که از مردم منه، از خانوادۀ واقعیـم.
تو فقط یک عموزادۀ دوری که در یه خونۀ سیّار زندگی میکنه.
هی، عموزادهها هم خانواده واقعیان.
لااقل من از اون خوک زمینیِ خنگ...
که کنارت نشسته، بیشتر خانواده حساب میشم.
در مورد این هیولا چیز بد نگو.
وقتی بهش غذا میدم، خوشحال میشه!
ولی وقتی به تو میگو میدم، تو فقط غر میزنی.
من فقط گفتم...
«میشه با لبخند بهم میگو بدی؟»
کرکرهها رو بکش.
ابرِ طوفانی و سیاه اومد.
- هاهاها! - گه بخور، لجنخوار.
پروازمون امشبه...
ولی تمام اعتبار کارتهام رو استفاده کردم...
پس قبل ازینکه بریم زیاد غذا بخور چون پول واسه غذا نداریم.
پول که مشکلی نیست.
میتونیم از ساکِ پول، یه مقدار پول برداریم.
باشه، حتماً.
چی...
از کجا این همه پول آوردی؟
رو خونه بود.
یه بن تخفیف واسه...
خرید «ساندی» در بستنی فروشیِ خانم هلو هم هست.
میدونی این خانم هلو رو کجا میتونم پیداش کنم؟
هری، روی خونهها ساک پر از پول نیست.
این چیه؟
یا خدا!
سم و هری وندراسپیگل واقعیان.
همون دخترهست که بچهمه.
قبل از اینکه موهاش سبز بشه.
ببین، سم برای هری یادداشت نوشته.
«هری، بر علیه شرکت گالون/پاول...
مدارک بیشتر میخواستی.
این مدارک. بهم زنگ بزن.»
اینا سوابق پزشکی سمان.
اینجا چی کار میکنن؟
اینو ته ساک ندیدی؟
حواسم با بن تخفیف پرت شد.
«گالون/پاول» دیگه چه کوفتیه؟
خب، مردم که انقدر پول نقد با خودشون اینور و اونور نمیکنن.
و... و اگه هم بکنن واسه اینه که دزدیدنش...
یا واسه یه کار غیرقانونی بهشون پول دادن.
اون مرد بدی بود.
آره.
هری واقعی سم رو کشت، پس شاید...
«گالون/پاول» یه جوری پشت قتلش بوده؟
ولی چرا کسی باید بخواد سم رو بکشه؟
و چرا سم سوابق پزشکیش رو به هری داده؟
و تو چرا سگ داری؟
الان دیگه آدم سگدوستی هستم.
الان داشتم گزارش تماسها رو نگاه میکردم.
میدونستین چند وقت پیش سه تماس مختلف...
درمورد شهاب سنگ داشتیم؟
آره، فکر میکنم میدونم از این به چی میخوای برسی...
و خوشم نمیاد.
قربان، فقط فکر میکنم باید اینکه شاید...
شهاب سنگ نبوده رو هم در نظر بگیریم.
- شاید یه سـ... - معاون، نه.
- فیـ... - لطفاً به زبون نیارش. لطفاً.
- سفینه بوده. - لعنت!
مثلاً تو باید مأمور قانون باشی.
قربان، یه حس خیلی قوی...
ته دلم در این مورد دارم، و شما همیشه بهم میگفتین...
باید به دلم اعتماد کنم.
معاون، ببین، من موجوداتِ رازآلود رو دوست دارم، خب؟
جداً دوست دارم.
خب، به جز پری دریاییها.
میدونی، واسه خودشون روی صخرهها لم میدن...
مغرور و خودشیفته...
انتظار دارن که ما بریم دعوتشون کنیم که باهامون قرار بذارن؟
منظورم اینه که چرا انقدر پُر فیس و افاده؟
یعنی وقتی نصف بدنشون ماهیـه...
کل وجودشون بوی ماهی میده دیگه، متوجهی؟
- چه چندش! - ببین، اینجوریه که میگم...
میخوای دنبال آدم فضایی باشی؟ اشکال نداره.
در وقت خودت انجامش میدی، نه وقت من.
بله، قربان.
- ممنون، اد. - وای. چه آهنگ قشنگی.
بیا اینجا. چی میخوای؟
یه چیزی میخوای که سینه رو بسوزنه...
یا گلو رو؟
در واقع، واسه یه کار مربوط به شهرداری اومدم.
واسه فردا صبح یکی از اون موتور چهارچرخها رو قرض میخوام.
بهنظر که مربوط به شهرداری نمیاد.
برای چه کاری؟
خب، باید سایت...
پیشنس رو بهروزرسانی کنم.
میخوام از ملک گریدی چند تا عکس بگیرم.
باشه، عالیه.
خب، من فردا سرکار نیستم، میتونم ببرمت.
نه.
نه، نه. لازم نیست.
میدونی که، ترجیح میدم تنهایی برم.
میدونی، من یه... گرگ تنهام.
مثل همون هفت سالگیت که با سهچرخهت...
No comments yet. Be the first to leave one.