Az első 200 sor.
آنچه در «شهروند بیگانه» گذشت...
مگه میشه یادم نیاد؟
وقتی مردم یه بازۀ زمانی رو فراموش میکنن...
اکثر اوقات دلیلش اینه که فضاییها دزدیدنشون.
من آدم فضاییام.
ما در عوض کردن خاطرات آدمها ماهریم.
از افبیآی هستم. قاتل هری وندراسپیگل نیست.
حدس بزن چی میشه... توپت رو بهت پس نمیدیم.
من یه جایی قایمش کردم که هیچوقت پیداش نمیکنی.
ابیگیل هاجز، شما به اتهام قتل...
سم هاجز، بازداشت هستید.
من یه بیسیم ساختم.
سیگنال به مردمم میگه...
نیان که همه رو بکشن...
تا 50 سال دیگه.
- باید جلوش رو بگیریم! - نه!
داره یه سیگنال دریافت میکنه.
یه شماره تلفن از نیویورکه.
یهو سانی باید زایمان میکرد.
- من میتونم درستش کنم. - بذار دکتر کارش رو بکنه.
از تولد جی تا حالا کلّی بچه بغل کردم.
حالا میفهمم چرا احساس گناه میکنی.
برو دنبالش.
بکشونش بیرون. من میرم اون طرف ساختمون.
باشه.
پلیس، اسلحهت رو بنداز!
لعنت!
مرکز، از واحد 92 هستم. تیراندازی شده.
به محل من نیروی پشتیبانی اعزام کنید.
- جسی! جسی! - دریافت شد.
نیروی پشتیبان بهزودی میرسه.
جسی؟
جسی؟
یه افسر تیر خورده.
مایک.
دست بردار، مرد، میدونم هستی.
بیل، من نمیتونم سگ رو نگه دارم، مرد.
مایک، اگه زنده بود فقط به تو اعتماد داشت که سگ رو بسپاره بهش.
حواست به خودت باشه، خب؟
- ممنون. - مرسی، مرد.
منم دلم براش تنگ شده، کلیتوس.
به خونۀ جدیدت خوش اومدی.
«کاری از بهادر و صاحب» «Bahador_Sub & @SAHEB2485@»
سههزار کیلومتر...
فاصلۀ من با شهر نیویورکه....
فاصلهم با یکی از مردم خودم.
سههزار کیلومتر تا ایستادن جلوی کسی که...
میدونه من چی میدونم...
کسی که زمان بچگی بودن تو دشت یخ و طوفان رو تجربه کرده.
ولی الان من فرق کردم.
آستا این نسخۀ من رو میشناسه...
ولی با کسی که بخش فضایی وجودم رو میشناسه...
سههزار کیلومتر فاصله دارم...
من واقعی رو میشناسه.
پس چرا دلم راضی نمیشه به این شماره زنگ بزنم؟
سلام.
سلام.
صحبتهای دیشب حس خوبی داشت.
یهجورایی حس قدیمهامون رو داشت.
چیه؟
چیه... از چی ناراحتی؟
اتفاقی بینمون نیفتاد. فقط در مورد جی صحبت کردیم.
- آره، میدونم. - آستا.
- نباید میومدم اینجا. - من...
- لازم نیست بری. - چرا، باید برم.
خوشحال شدم دیشب اومده بودی رستوران لورانت.
دیدم خیلی زود رفتی.
میدونی، اگه چیزی باشه که...
بخوای درموردش صحبت کنی...
میتونی با من صحبت کنی.
مرسی، معاون.
الان که اشاره کردی...
میخوام بدونم تو اون دفترچۀ کوچولو...
چی خطخطی میکنی.
دوباره داری تنهایی تحقیقات میکنی؟
لباسم که از خشکشویی گرفتی رو یادته؟
اونی که یادم نمیاد برده باشم خشکشویی؟
کدوم لباس رو میگی؟
اون لباس سبزه رو میگی...
یا اون لباسی که هر روز جوری درموردش...
صحبت میکنی که انگار یه توطئه از جانب دولته؟
باید قبول کنی که عجیبه.
عملاً اون روز تو ذهنهامون خالیه.
- اون روز رو یادت میاد؟ - خب نه.
ولی من یادم نیست امروز صبحونه چی خوردم.
اصلاً ازم بپرس الان جوراب چه رنگی پوشیدم.
جوراب چه رنگی پوشیدی؟
خب، راستش جوراب مشکی پوشیدم...
چون فقط همین رنگی دارم... مشکی.
ولی اگه جوراب با رنگهای مختلف داشتم...
یادم نمیومد چه رنگ جورابی پوشیدم.
میدونی چرا؟ چون مهم نیست.
قربان، اینجا رو نگاه کنین.
داره چه غلطی میکنه؟ اون دوچرخۀ خانم تیلوره.
ای لعنت. عمراً. راه نداره!
آهای، از دوچرخه بیا پایین! از اون دوچرخۀ کوفتی بیا پایین!
- اون دوچرخۀ تو نیست. - تندتر، کلانتر!
آهای، من میتونم از اون دوچرخه تندتر بدوم!
الن؟
سلام، الن، میتونی جای من وایستی؟
باید یه کاری انجام بدم.
- باشه. - باشه. ممنون.
زیاد طولش نمیدم.
نزدیک بود.
تقریباً همونقدر که تو به...
کور کردن چشمت با شاخۀ درخت نزدیک بودی.
در دفاع از خودم باید بگم که همون موقع از شام با پدر و مادرم برگشته بودم.
و اینکه اون درخت هم خیلی ناجور تکونتکون میخورد.
گوش کن، به عنوان یه متخصص پزشکی...
پیشنهادم اینه که کمتر مشروب بخوری.
ولی به عنوان یه هرزه که تو این شهر سوتوکور زندگی میکنه...
پیشنهادم اینه که دفعۀ بعد منم دعوت کنی.
باشه.
- آره، تازه کجاش رو دیدی. - باشه.
منظورت چیه که یه شماره از یه آدم فضایی گرفتی؟
چرا زودتر بهم نگفتی؟ چی گفت؟
خب، زنگ نزدم. ممکنه تله باشه.
تله نیست.
اگه بیشتر حواست به تلهها بود...
بهجای اینکه تو یه جعبه آب تو کوهستان باشی...
الان هنوز تو اقیانوس بودی.
باید صدای این موجود رو دائم تو سرم بشنوم؟
فکر میکنی خوشم میاد بیام تو سرت.
ذهنت از فیلمهای ترسناک هم تاریکتره.
تو درمورد چیزهایی که تو سر منه حرف نزن...
و تو هم انقدر تلویزیون رو نذار جلوی این موجود.
زنگ نمیزنه...
چون میترسه مردمش پسش بزنن.
نگرانه که زیادی انسان شده باشه.
این دروغه!
- به دروغگوها غذا نمیدن. - شوخی کردم.
جنبۀ یه شوخی نداری؟ معلومه که تلهست.
آفرین هشتپای خوب.
خیلی خب. غیر از این هیچ سرنخی نداریم.
و اگه کاری نکنیم، همه میمیرن.
پس اگه تو به اون شماره زنگ نزنی، من میزنم.
باشه.
خیلی خب.
سلام. میتونم با آدم فضایی صحبت کنم، لطفاً؟
قطع کرد.
مامانم رو میشناسه.
و باهم رابطۀ جنسی داشتن.
پیتزا دملیو، خیابون سوم شرقی.
وسیلههات رو جمع کن. میریم نیویورک.
من نمیتونم برم نیویورک. هشتپا راست میگه.
من عوض شدم. زیادی انسانام.
اگه آدم فضایی بهم کمک نکنه چی؟
شنیدم چی گفتی. همین الان اعتراف کرد.
از ذهن من برو بیرون.
خب، جواب بده دیگه. ممکنه اونها باشن.
سلام؟
صبح بخیر، دکتر. کلانتر هستم.
سلام، بابا.
عجیبه... اون شبیه منه...
البته اگه با صورت برم تو دیوار.
اول فکر کردم یه...
دزدِ دورهگرده که از «بولدر» اومده...
ولی بعد اینو بهم نشون داد.
اینو یادمه.
روزی بود که روی زانوی من نشست...
و به دوربین نگاه کردیم...
و یه کسی هم ازمون عکس گرفت.
آره، همون دختری که کلی درموردش برام گفتی...
از همسر اولت، قبل از ایزابل...
و اسمش هم...
نوک زبونمه.
فکر کنم گفت لایزا.
اسمش... لایزاست.
اسمش لایزاست.
من خیلی باروَرم.
این دختر کوچولوی عزیز منه.
خب، ما دختر کوچولوی عزیزت رو...
درحال دزدیدن دوچرخه گرفتیم.
معلوم شد که تو «نیومکزیکو»...
سابقۀ دزدی از مغازه داره.
مادرش فرستادش یه اردوگاه مخصوص نوجوونهای مشکلدار...
ولی فرار کرده چون مشکل داره.
موهای من رو هم کشید.
ولی درد نگرفت. ریشۀ موهام قویان.
اصلاً خبر داری دخترت تو چه وضعیه، دکتر؟
بله.
ممنون که دستگیرش کردین و انداختیدش زندان.
خب، صبر کن... فکر نمیکنم زندان لازم باشه...
حداقل هنوز نه.
مشکلی ندارم که با مسئولیت شما آزادش کنم.
نه، بندازیدش زندان.
شوخی میکنه.
میبرش خونه.
وقتیکه انسانها بچهدار میشن، این احساسیه که دارن؟
عصبانی و ناراحت واسه اینکه باید از یه موجود کوچولو مراقبت کنن؟
اگه پرندۀ خونگی بود...
در قفسش رو باز میذاشتم...
پنکه سقفی رو هم روشن میکردم.
لایزا، پس اردوگاه بودی؟ چرا فرستادنت اونجا؟
- قتل. - چه خفن.
شاید باید به مادرت زنگ بزنیم، بگیم بیاد دنبالت.
موفق باشی... مامانم الان ایتالیاست...
و روی یه «وسپا» داره انگشت میشه.
صحبت خوبی بود.
No comments yet. Be the first to leave one.