Resident Alien

Resident Alien

Farsi Persian felirat letöltése

2. évad

Kiadási információk

Resident Alien S02E05 Family Day 1080p AMZN WEB-DL DDP5 1 H 264-NTb
Resident Alien S02E05 Family Day 720p AMZN WEB-DL DDP5 1 H 264-NTb
Resident Alien S02E05 Family Day 1080p 10bit WEBRip 6CH x265 HEVC-PSA
Resident Alien S02E05 Family Day 720p 10bit WEBRip 6CH x265 HEVC-PSA
Resident Alien S02E05 Family Day 1080p/720p WEBRip HEVC x265-RMTeam
Resident Alien S02E05 Family Day WEBRip XviD-RMX
Resident Alien S02E05 1080p WEB h264-GOSSIP
Resident Alien S02E05 720p WEB h264-GOSSIP
Resident Alien S02E05 WEBRip x264-ION10
Resident Alien S02E05 WEB XviD-RMX
Kommentár Bahador18B
█⫸ صاحب و بهادر | 𝐃𝐢𝐠𝐢𝐦𝐨𝐯𝐢𝐞𝐳.𝐜𝐨𝐦

Címkék

web
XviD
webrip
BRip
Web-DL
web-dl
WEB-DL
720p
720
x265
HEVC
1080
x264
Közzétéve: 2022-02-24
Letöltések: 53
Hallássérülteknek: No

Farsi Persian felirat előnézete

Az első 200 sor.

‫آنچه در «شهروند بیگانه» گذشت...

‫مگه می‌شه یادم نیاد؟

‫وقتی مردم یه بازۀ زمانی رو فراموش می‌کنن...

‫اکثر اوقات دلیلش اینه که فضایی‌ها دزدیدن‌شون.

‫من آدم فضایی‌ام.

‫ما در عوض کردن خاطرات آدم‌ها ماهریم.

‫از اف‌بی‌آی هستم. ‫قاتل هری وندراسپیگل نیست.

‫حدس بزن چی ‌می‌شه... ‫توپت رو بهت پس نمی‌دیم.

‫من یه جایی قایمش کردم ‫که هیچ‌‌وقت پیداش نمی‌کنی.

‫ابیگیل هاجز، شما به اتهام قتل...

‫سم هاجز، بازداشت هستید.

‫من یه بیسیم ساختم.

‫سیگنال به مردمم می‌گه...

‫نیان که همه رو بکشن...

‫تا 50 سال دیگه.

‫- باید جلوش رو بگیریم! ‫- نه!

‫داره یه سیگنال دریافت می‌کنه.

‫یه شماره تلفن از نیویورکه.

‫یهو سانی باید زایمان می‌کرد.

‫- من می‌تونم درستش کنم. ‫- بذار دکتر کارش رو بکنه.

‫از تولد جی تا حالا کلّی بچه بغل کردم.

‫حالا می‌فهمم چرا احساس گناه می‌کنی.

‫ ‫

‫برو دنبالش.

‫بکشونش بیرون. ‫من می‌رم اون طرف ساختمون.

‫باشه.

‫پلیس، اسلحه‌ت رو بنداز!

‫لعنت!

‫مرکز، از واحد 92 هستم. ‫تیراندازی شده.

‫به محل من نیروی پشتیبانی اعزام کنید.

‫- جسی! جسی! ‫- دریافت شد.

‫نیروی پشتیبان به‌زودی می‌رسه.

‫جسی؟

‫جسی؟

‫یه افسر تیر خورده.

‫مایک.

‫دست بردار، مرد، ‫می‌دونم هستی.

‫بیل، من نمی‌تونم سگ رو نگه دارم، مرد.

‫مایک، اگه زنده بود فقط به تو ‫اعتماد داشت که سگ رو بسپاره بهش.

‫حواست به خودت باشه، خب؟

‫- ممنون. ‫- مرسی، مرد.

‫منم دلم براش تنگ شده، کلیتوس.

‫به خونۀ جدیدت خوش اومدی.

‫«کاری از بهادر و صاحب» ‫«Bahador_Sub & @SAHEB2485@»

‫سه‌هزار کیلومتر...

‫فاصلۀ من با شهر نیویورکه....

‫فاصله‌م با یکی از مردم خودم.

‫سه‌هزار کیلومتر تا ایستادن جلوی کسی که...

‫می‌دونه من چی می‌دونم...

‫کسی که زمان بچگی بودن تو ‫دشت یخ و طوفان رو تجربه کرده.

‫ولی الان من فرق کردم.

‫آستا این نسخۀ من رو می‌شناسه...

‫ولی با کسی که بخش ‫فضایی وجودم رو می‌شناسه...

‫سه‌هزار کیلومتر فاصله دارم...

‫من واقعی رو می‌شناسه.

‫پس چرا دلم راضی نمی‌شه ‫به این شماره زنگ بزنم؟

‫سلام.

‫سلام.

‫صحبت‌های دیشب حس خوبی داشت.

‫یه‌جورایی حس قدیم‌هامون رو داشت.

‫چیه؟

‫چیه... از چی ناراحتی؟

‫اتفاقی بین‌مون نیفتاد. ‫فقط در مورد جی صحبت کردیم.

‫- آره، می‌دونم. ‫- آستا.

‫- نباید میومدم اینجا. ‫- من...

‫- لازم نیست بری. ‫- چرا، باید برم.

‫خوشحال شدم دیشب ‫اومده بودی رستوران لورانت.

‫دیدم خیلی زود رفتی.

‫می‌دونی، اگه چیزی باشه که...

‫بخوای درموردش صحبت کنی...

‫می‌تونی با من صحبت کنی.

‫مرسی، معاون.

‫الان که اشاره کردی...

‫می‌خوام بدونم تو اون دفترچۀ کوچولو...

‫‌چی خط‌خطی می‌کنی.

‫دوباره داری تنهایی تحقیقات می‌کنی؟

‫لباسم که از خشکشویی گرفتی رو یادته؟

‫اونی که یادم نمیاد برده باشم خشکشویی؟

‫کدوم لباس رو می‌گی؟

‫اون لباس سبزه رو می‌گی...

‫یا اون لباسی که هر روز جوری درموردش...

‫صحبت ‌می‌کنی که انگار یه توطئه از جانب دولته؟

‫باید قبول کنی که عجیبه.

‫عملاً اون روز تو ذهن‌هامون خالیه.

‫- اون روز رو یادت میاد؟ ‫- خب نه.

‫ولی من یادم نیست ‫امروز صبحونه چی خوردم.

‫اصلاً ازم بپرس الان جوراب چه رنگی پوشیدم.

‫جوراب چه رنگی پوشیدی؟

‫خب، راستش جوراب مشکی پوشیدم...

‫چون فقط همین رنگی دارم... مشکی.

‫ولی اگه جوراب‌ با رنگ‌های مختلف داشتم...

‫یادم نمیومد چه رنگ جورابی پوشیدم.

‫می‌دونی چرا؟ ‫چون مهم نیست.

‫قربان، اینجا رو نگاه کنین.

‫داره چه غلطی می‌کنه؟ ‫اون دوچرخۀ خانم تیلوره.

‫ای لعنت. عمراً. راه نداره!

‫آهای، از دوچرخه بیا پایین! ‫از اون دوچرخۀ کوفتی بیا پایین!

‫- اون دوچرخۀ تو نیست. ‫- تندتر، کلانتر!

‫آهای، من می‌تونم از اون دوچرخه تندتر بدوم!

‫الن؟

‫سلام، الن، می‌تونی جای من وایستی؟

‫باید یه کاری انجام بدم.

‫- باشه. ‫- باشه. ممنون.

‫زیاد طولش نمی‌دم.

‫نزدیک بود.

‫تقریباً همون‌قدر که تو به...

‫کور کردن چشمت با شاخۀ درخت نزدیک بودی.

‫در دفاع از خودم باید بگم که همون موقع ‫از شام با پدر و مادرم برگشته بودم.

‫و اینکه اون درخت هم ‫خیلی ناجور تکون‌تکون می‌خورد.

‫گوش کن، به عنوان یه متخصص پزشکی...

‫پیشنهادم اینه که کمتر مشروب بخوری.

‫ولی به عنوان یه هرزه که تو این ‫شهر سوت‌وکور زندگی می‌کنه...

‫پیشنهادم اینه که دفعۀ بعد منم دعوت کنی.

‫باشه.

‫- آره، تازه کجاش رو دیدی. ‫- باشه.

‫منظورت چیه که یه شماره ‫از یه آدم فضایی گرفتی؟

‫چرا زودتر بهم نگفتی؟ ‫چی گفت؟

‫خب، زنگ نزدم. ‫ممکنه تله باشه.

‫تله نیست.

‫اگه بیشتر حواست به تله‌ها بود...

‫به‌جای اینکه تو یه جعبه آب تو کوهستان باشی...

‫الان هنوز تو اقیانوس بودی.

‫باید صدای این موجود رو ‫دائم تو سرم بشنوم؟

‫فکر می‌کنی خوشم میاد بیام تو سرت.

‫ذهنت از فیلم‌های ترسناک هم تاریک‌تره.

‫تو درمورد چیزهایی که تو سر منه حرف نزن...

‫و تو هم انقدر تلویزیون رو نذار جلوی این موجود.

‫زنگ نمی‌زنه...

‫چون می‌ترسه مردمش پسش بزنن.

‫نگرانه که زیادی انسان شده باشه.

‫این دروغه!

‫- به دروغگوها غذا نمی‌‌دن. ‫- شوخی کردم.

‫جنبۀ یه شوخی نداری؟ ‫معلومه که تله‌ست.

‫آفرین هشت‌‌پای خوب.

‫خیلی خب. غیر از این هیچ سرنخی نداریم.

‫و اگه کاری نکنیم، همه می‌‌میرن.

‫پس اگه تو به اون شماره زنگ نزنی، من می‌‌زنم.

‫باشه.

‫خیلی خب.

‫سلام. می‌تونم با آدم فضایی صحبت کنم، لطفاً؟

‫قطع کرد.

‫مامانم رو می‌شناسه.

‫و باهم رابطۀ جنسی داشتن.

‫پیتزا دملیو، خیابون سوم شرقی.

‫وسیله‌هات رو جمع کن. ‫می‌ریم نیویورک.

‫من نمی‌تونم برم نیویورک. ‫هشت‌پا راست می‌گه.

‫من عوض شدم. ‫زیادی انسان‌ام.

‫اگه آدم فضایی بهم کمک نکنه چی؟

‫شنیدم چی گفتی. ‫همین الان اعتراف کرد.

‫از ذهن من برو بیرون.

‫خب، جواب بده دیگه. ‫ممکنه اون‌ها باشن.

‫سلام؟

‫صبح بخیر، دکتر. ‫کلانتر هستم.

‫سلام، بابا.

‫عجیبه... اون شبیه منه...

‫البته اگه با صورت برم تو دیوار.

‫اول فکر کردم یه...

‫دزدِ دوره‌گرده که از «بولدر» اومده...

‫ولی بعد اینو بهم نشون داد.

‫اینو یادمه.

‫روزی بود که روی زانوی من نشست...

‫و به دوربین نگاه کردیم...

‫و یه کسی هم ازمون عکس گرفت.

‫آره، همون دختری که کلی درموردش برام گفتی...

‫از همسر اولت، قبل از ایزابل...

‫و اسمش هم...

‫نوک زبون‌مه.

‫فکر کنم گفت لایزا.

‫اسمش... لایزاست.

‫اسمش لایزاست.

‫من خیلی باروَرم.

‫این دختر کوچولوی عزیز منه.

‫خب، ما دختر کوچولوی عزیزت رو...

‫درحال دزدیدن دوچرخه گرفتیم.

‫معلوم شد که تو «نیومکزیکو»...

‫سابقۀ دزدی از مغازه‌ داره.

‫مادرش فرستادش یه اردوگاه ‫مخصوص نوجوون‌های مشکل‌دار...

‫ولی فرار کرده چون مشکل داره.

‫موهای من رو هم کشید.

‫ولی درد نگرفت. ‫ریشۀ موهام قوی‌ان.

‫اصلاً خبر داری دخترت تو چه وضعیه، دکتر؟

‫بله.

‫ممنون که دستگیرش کردین ‫و انداختیدش زندان.

‫خب، صبر کن... فکر نمی‌کنم زندان لازم باشه...

‫حداقل هنوز نه.

‫مشکلی ندارم که با مسئولیت شما آزادش کنم.

‫نه، بندازیدش زندان.

‫شوخی می‌کنه.

‫می‌برش خونه.

‫وقتی‌که انسان‌ها بچه‌دار می‌شن، ‫این احساسیه که دارن؟

‫عصبانی و ناراحت واسه اینکه باید ‫از یه موجود کوچولو مراقبت کنن؟

‫اگه پرندۀ خونگی بود...

‫در قفسش رو باز می‌‌ذاشتم...

‫پنکه سقفی رو هم روشن می‌کردم.

‫لایزا، پس اردوگاه بودی؟ ‫چرا فرستادنت اونجا؟

‫- قتل. ‫- چه خفن.

‫شاید باید به مادرت زنگ بزنیم، ‫بگیم بیاد دنبالت.

‫موفق باشی... مامانم الان ایتالیاست...

‫و روی یه «وسپا» داره انگشت می‌شه.

‫صحبت خوبی بود.

Hozzászólások

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left