Az első 200 sor.
- آنچه در «شهروند بیگانه» گذشت... - سلام، عموزاده.
نباید از مأموریتت دست بکشی.
وقتی انسانیت رو ریشه کن کنم...
تکون نخور.
یه قهرمان به سیارهم برمیگردم.
اگه بهم نگی چه اتفاقی داره میافته...
رسماً دیوونه میشم.
من چیزیام که شما آدمها بهش میگین فرازمینی.
اگه همه رو بکشی، منو هم میکشی.
- پس همه رو نمیکشم. - دلم برات تنگ میشه، دوست.
منم دلم برات تنگ میشه، دوست.
- سلام. - منو میبری خونه، مگه نه؟
این دیگه خیلی مزخرفه.
فضایی بودن آسونتر از انسان بودنه.
ما به قدری تکامل پیدا کردیم که احساسات نداشته باشیم...
که مجبور نباشیم با مسئلههایی مثل...
افسردگی فصلی یا عصبانیت موقع رانندگی سر و کله بزنیم.
جاده و خیابون هم نداریم، پس هیچکس نمیتونه بپیچه جلومون...
حتی «آلفا دراکونیان»ها که...
آشغالهای صورت مارمولکیان هم نمیتونن.
بعدِ زندگی روی زمین...
من فقط یه فضایی با احساسات انسانی نیستم.
یه فضایی با خاطرات انسانی هستم.
ممکنه از یه جایی به بعد بیشتر انسان بشم تا اینکه آدم فضایی باشم؟
میخوام برم خونه!
من برنمیگردم.
قبل از اینکه سوار بشی باید بهش فکر میکردی.
نمیدونستم قراره بریم خونۀ مامانبزرگ!
خب حالا میدونی، خوبه؟
میتونی برای گذروندن زمان شعر «عنکبوتِ کوچولو موچولو» رو بخونی.
تو خودِ عنکبوتی چون...
همه ازت متنفرن و کوچولو موچولویی.
خودتی! خیلی هم بدجنسی! من که نمیام.
بفرما. از ماشین بپر بیرون.
ریههات منفجر میشن.
شستن دل و رودههات از بدنۀ ماشین کیف میده.
- دور بزن، احمق! - چی کار میکنی؟ ول کن!
دستت رو از فرمون بکش!
ضربۀ نسبتاً شدیدی به سرتون وارد شده.
حافظهتون دچار مشکل نشده؟
وقتی شما رو آوردن اینجا، خیلی گیج بودین.
میگفتن داشتین لخت تو جاده راه میرفتین که پیداتون کردن.
چیزی یادتون میاد؟
میدونین کی هستین؟
من آدم فضاییام.
اینجام که همه رو بکشم.
«کاری از بهادر و صاحب» «Bahador_Sub & @SAHEB2485@»
مکس رو گرفتن.
نظامی، مزدور، یا هر چی که بودن.
حتماً از انبار دزدیدنش.
- مطمئن نیستی که. - همه جا رو گشتم.
دو ساعت هم داخل و هم بیرون رو گشتم. منظورم اینه که مکس هیچجا نیست.
به پدر و مادرش چی باید بگم؟
این رو امتحان کن: «بچهتون گم شده...
پای یه فضایی هم وسط بود.»
نمیتونم.
خب، ازش فرارم نمیتونی بکنی.
خودم از اول تا آخرش باهاتم.
باشه.
ممنون که باهام میای.
عمراً، نمیام. باید تخم مرغ درست کنم.
- سلام، بن. - آستا، بیا تو.
برای خوردن «بِنکیک»های معروف من درست بهموقع رسیدی.
- همون پنکیک که با یه راز درست میشه. - باشه.
رازش شکر قهوهایه.
مکس.
راز خانوادگی لو رفت.
سلام، آستا. همه چیز روبهراهه؟
آره، البته.
فقط میخواستم یه سری به مکس و شما دوتا بزنم.
شنیدم دیشب دزدکی وارد خونهتون شدن.
خب، میخواستم بدونم چی شده.
اوه، منظورت آدمرباییایه که خودمون جلوش رو گرفتیم؟
مجبور شدیم یهکم دست به خشونت بزنیم، ولی خیلی هم داستان بزرگی نبود.
آره، پلیسها کل شب اینجا بودن...
میخواستن مدرک، اثر انگشت و از اینجور چیزا پیدا کنن.
عجب.
آستا...
تا حالا شده روت اسلحه بکشن و مرگ رو ببینی؟
با شیطان چشمتوچشم بشی؟
بابا، بلوبریها داره میسوزه.
لعنتش کنن!
مکس بینوا.
انگار یه ثانیه هم نخوابیده.
دقیقاً درسته.
خب، من دیگه باید برم. فقط خوشحالم که حالتون خوبه.
اون خونه؟
آها... آره.
آره، سرتاپامون خون پاشیده بود.
- الان دیگه در امانیم. - آره، به لطف تو.
نخیرم... به لطف تو.
- تو نجاتم دادی، باباجونی. - بچه کوچولومون، نجات دوست داره.
بچه کوچولو بدجوری نجات دوست داره.
- آخی عسلم. - آره، دوست دارم.
- خوبی؟ ترسیدی؟ - خیلی میترسم. خیلی غُصه دارم.
- غصه داری؟ - خب، من دیگه باید...
آره، من تا دم در باهاش میرم.
تو یه یهو چی شدی؟
بیست دقیقه دیگه تو زمین بیسبال همو میبینیم.
باشه.
میبینی، واسه همین تو ماشین چوب ماهیگیری نگه میدارم.
غیر از اون... میشه یه سیبزمینی سرخکرده به قلابش وصل کرد...
و کبوترها رو در حد مرگ ترسوند.
قربان، فکر نمیکنم...
دکتر وندراسپیگل خوشش بیاد تو ایوان خونهش ماهیگیری کنین.
دارم سعی میکنم مثل یه قاتل زنجیرهای احتمالی فکر کنم.
حرومزادۀ مریض.
احتمالاً همینجا نشسته بوده و همینجوری ماهیگیری میکرده.
دستگیره مطابقت داره که یعنی درهای اصلی...
افتادن داخل دریاچه.
این درها جایگزین اونها شدن.
باشه، پس حالا چی داریم؟ یه... پای قطع شده داریم.
چکمهای که پا توش بوده رو داریم...
این یعنی مطمئناً یه حادثۀ ساده موقع شناکردن نبوده.
و بعد یهجوری این درها...
افتادن تو دریاچه.
- اگه درگیری بوده باشه چی؟ - عجب، آره.
عاشق طرز تفکرتام، معاون.
عین یه راوی داستانهای جنایی میمونی.
- بفرما... روایت کن. - خیلی خب.
شاید درگیری داخل اتفاق افتاده باشه و بعد هری، یارویی که مرده رو...
از در پرت کرده باشه بیرون...
و یارو افتاده باشه اینجا.
آره، میفهمم چه نتیجهای داری میگیری...
و بعد... و بعدش دکتر «وی» میاد بیرون... اینجوری...
مثل من که تو رو اینجوری میگیرم و پرتت میکنم تو دریاچه.
نمیتونی که. من دستات رو نگه داشتم.
شاید یه جفت دست اضافه داشته باشم که ازشون استفاده کنم تا خفهت کنم.
یعنی همدست داشته؟
نه، مثلاً پنج سالگی اتفاقی تشعشعاتِ رادیواکتیو بهم خورده باشه...
چون پدرم دانشمند بوده و تو آزمایشگاه کار میکرده و من یواشکی رفتم اونجا...
و بعدش یه جفت دست اضافه درآوردم و حالا با جرم و جنایت میجنگم.
آها.
بهنظرت منتظر باشیم تا دکتر بیاد خونه...
باهاش حرف بزنیم؟
نه، نباید بترسونیمش.
اول باید خوب تجزیه و تحلیلش کنیم.
باید ببینیم ذهش چهجوری کار میکنه...
بفهمیم که چی باعث میشه اینجوری رفتار کنه.
نباید تو این مورد کمکاری کنیم.
ریسکش خیلی بالاست.
میدونی چیه؟ شاید اصلاً باید شش تا دست داشته باشم.
از چهار تا که بهتره.
اصلاً اگه شش تا دست داشته باشم، زمان دوش گرفتنم نصف میشه.
بیضههام، کونم و زیربغلهام رو میشورم...
دو تا دستم اضافه میارم.
واقعاً چه روز لذتبخشیه.
تصادف که کردیم، من بیهوش شدم.
دقیقاً همینجا به هوش اومدم.
اینو ببین.
- اون سفینهست؟ - نامرئیه.
باحاله، مگه نه؟
آره، باحاله.
بهنظرت هری کجا رفته؟
به سیارهش که برنگشته.
در هر صورت بدون سفینهش که نمیتونسته بره.
میدونی... وقتی رفت...
فکر میکردم دیگه از این گُهبازیها راحت شدم.
- ببخشید. - اشکال نداره.
از اون کلمه خوشم میاد.
نمیدونم هری کجاست...
ولی قبل اینکه کسی اینو پیدا کنه باید هری رو پیداش کنیم.
خون هریـه. زخمی شده.
من باید برم. نذار کسی نزدیک سفینه بشه.
سیارۀ من در صورت فلکیِ دب اکبر شما...
که بهش میگین خرس بزرگ، قرار داره.
یکی از سه سیارهایه که دور خورشید ما میچرخه...
و سیارۀ شما که زمین باشه...
در یکی از صورتهای فلکی ما قرار داره.
شبیه یه سینۀ... گندۀ...
آدمه... و خورشید شما نوک سینهشه.
خب، این خیلی جالبه.
اسم سیارهتون چیه؟
خیلی آشناست.
فکر کنم عموم اونجا زندگی میکرد.
عموت هیچوقت نمیتونست تو سیارۀ من زندگی کنه.
میزان اتمهای تشکیلدهندۀ کربنیِ عموت...
کمتر از نصف مغناطیس قطب سیارۀ ماست.
این چقدر خنگه.
دیگه کی فکر میکنه که اون خیلی خنگه؟
بیا از این طرف بریم.
عموزاده، من نجاتت میدم!
کوچیکترها از همه خطرناکترن.
- آقا! - چی کار کردی؟
توش پنبه پر کردی.
ای حرومزاده!
- یکی آرامبخش بیاره. - بله، دکتر.
به من دست نزن. ولم کن!
من یه موجود برتر هستم!
پرستار، آرامبخش چی شد؟
دکتر ایثن دیر کرده.
مطمئنم زود سر و کلهش پیدا میشه.
شنیدم که با دارسی خوابیده.
حسودیت میشه؟
سرم شلوغه، الن.
خالهزنکبازی لازم ندارم، خب؟
پس بهگمونم نمیخوای بدونی که...
دارسی ماشین جیمی رو داغون کرده.
چی؟
شنیدم که دارسی و جی سیم ترمز جیمی رو بریدن.
No comments yet. Be the first to leave one.