Az első 200 sor.
آنچه در «شهروند بیگانه» گذشت...
از اینجا فراریم بده، ولی باید سریع انجامش بدی.
منظورت چیه؟
مردمت یکی دیگه رو میفرستن که...
بهجای تو همه رو بکشه.
آستا رو هم میکشن؟
تو آدم فضاییای دیگه. میدونی که، زنگ بزن خونه.
بهشون زنگ بزن و بگو نیان.
سعی میکنم یه بیسیم بسازم تا با مردمم تماس بگیرم.
همینه!
وقتشه که شما برین کلرادو...
تا هر موجودی که با اون ماشین پرواز میکرده رو پیدا کنین.
مکس، اون کیه؟ چرا روپوش سفید پوشیده؟
- شما دکتر شهر هستین؟ - بله، خودمم.
با وجود اینکه قرار نیست چیزی یادم باشه...
همه چیز رو یادم میاد.
بیشتر مردم یادشون نمیاد.
افراد دیگهای هم تو سفینه بودن، کسایی که دزدیده شده بودن.
شبیه یه یتیمخونۀ بین کهکشانی بود.
با این شرایطی که بزرگ شدی احتمالاً احساس بیگانگی میکردی.
چند بار مامان و بابام رو نشونم داد.
از 5 سال پیش که آدم فضاییها برگردوندنم به زمین...
دارم دنبالشون میگردم.
میتونم تصور کنم که چه احساسات پیچیدهای...
نسبت به اونها داری.
این همه مدت، کلی فرصتهای از دست رفته.
موضوع چیزهای از دست رفتهست، مگه نه، دکتر؟
چیزهای از دست رفتهای که به آدم کمک میکنن که حالش بهتر بشه.
همونطور که گفتین وابستگیهامون.
احساس میکنم چیز زیادی نمونده...
که کاملاً از بین برم.
متأسفانه زمان این هفتهمون تموم شد.
- هفتۀ بعد همین ساعت؟ - بله.
نظرتون در مورد جدیده چیه؟
هنوز مطمئن نیستم...
ولی بهزودی میفهمم.
حقیقت رو راجعبه همهشون میفهمم.
«کاری از بهادر و صاحب» «Bahador_Sub & @SAHEB2485@
بچهها، مثل آفت میمونن.
میشه گفت به دنیا نمیان، بلکه مثل یه ویروس تکثیر میشن...
راه بشریت بهسمت نابودی رو ادامه میدن.
غیر از این، کار کشیدن ازشون غیرقانونیه...
واسه همین حُکمِ آدامس چسبیده به کف کفش آدم رو دارن.
گوش کنین، بیخاصیتها.
من یه بیسیم ساختم که بتونم به مردمم...
بگم که نیان همه رو بکشن، از جمله شما دوتا.
کار سختی بود.
حالا من ناجی نسل بشر هستم...
پس دیگه میتونین توپ فضاییام رو بهم پس بدین.
دلم میخواست، ولی توپت رو دادم به بابام.
باهاش گلف بازی میکنه.
نمیشه با اون توپ گلف بازی کرد.
شاید تو نمیتونی چون گلفبازِ بدی هستی...
ولی بابام با یه ضربه توپ رو انداخت تو سوراخ، اونم تو سوراخی که پر از مدفوع پرنده بود.
واسه همین، الان سرتاسر توپ نقرهایِ فضاییت مدفوع پرنده مالیده شده.
نظرم عوض شد.
به مردمم میگم که همه رو نجات بدن جز شما دوتا...
و وقتی مردین، منجمدتون میکنم...
و از یخ چندشِتون یخدربهشت درست میکنم...
بدترین مزۀ ممکن رو هم درست میکنم... پاپایا.
چه حرف تلخی.
میدونی من با تو چی کار میکنم؟
تو با من چی کار میتونی بکنی؟
عجب هیولایی هستیا.
توپ فضاییام رو برام میارین.
بچۀ مریض و داغون.
خوبه.
داره برای نجات ما بیسیم میسازه.
مگه ماهی قرمزی؟ رادیو نیست.
بمبه.
انسانها زندگی میکنن که مصرف کنن...
و سیریناپذیر هم هستن.
هر جایی از زمین که برن...
آشغال میریزن.
زمین مثل خونهای میمونه که آتیشش زدن...
ولی هنوز دارن داخلش زندگی میکنن...
و از منابع زمین برای ساختن...
چیزهای زشتی مثل دمپایی پلاستیکی...
و اسباببازی استفاده میکن.
حرف نداری، دارسی!
دارسی!
دارسی!
آفرین، دارسی! هورا پیشنس!
پسر خوبی بهنظر میاد. بهنظر جی خوشحاله.
من نزدیکش نمیشم.
فاصلهم رو حفظ میکنم، نیاز نیست نظری بدی.
بهش میگن رعایت حد و حدود.
فرضاً اگه بخوام، میتونی سابقۀ پسره رو بررسی کنی؟
صبر کن، نه. هیچی نگو.
هورا، پیشنس!
نذارین امتیازشون از همین صفر بیشتر بشه.
درسته، صفر امتیاز...
برای جسپ ثبت شده.
سه امتیاز برای پیشنس.
پس پیشنس... بهتر از جسپـه.
سلام، چطوری؟
اینجوری پخش زمین نشده، نشناختمت.
موهات قشنگ شده، بلوم.
دفعۀ بعد، بهت نشون میدم که بافتِ درستحسابی چهجوریه.
فقط اگه خواستی بگو که بگم آرومتر برات پرت کنه...
تا بتونی یه بارم که شده توپ رو بزنی.
با هر سرعتی که تو دلت بخواد میزنم.
بیس دوم، بیس دوم!
دوم! دوم!
- واسه ماست. - عمراً.
- بیرون. - آره.
آفرین دارسی!
امتیازها رو بریزین به حسابمون...
تمام و کمال بریزین به حساب، بچهها!
این سرعت برات خوبه؟
کارت خوب بود، دارسی!
الان برمیگردم!
جلوی ما بشین.
سرنوشت همه روی زمین در خطره.
فکر میکنه هری داره بمب میسازه.
بمب نمیسازه. بیسیمه.
وقتی کسی بهت نشون میده که کیه...
همون دفعۀ اول باور کن.
نسبت به سنت حرف عمیقی بود.
واسه «مایا آنجلو»ئه. دکتر مایا آنجلو.
یه دکتر واقعی...
برعکس فضاییای که وانمود میکرد دکتره.
دیگه داره چی رو وانمود میکنه؟
خطا.
هری.
چی رو نگاه میکنی؟ برو واسه خودت توپ پیدا کن.
- هری. - واسه خودمه.
- خودم گرفتمش. - هری.
- بفرما. - مرسی.
آفرین، پسر.
توپم رو میخوام.
چی کار میکنی؟
بازی رو میبینم.
وقتی بازی این انسانها تموم بشه...
میخوام گلهای آسمونی که با...
آب سفینۀ من رشد میکنن رو بچینم.
برای بیسیم میخوام.
گلها چه ربطی به بیسیم دارن؟
گیاهها در بین تمام چیزهای طبیعت...
پیچیدهترین بیوشیمی رو دارن...
با این وجود انسانها به هم گل میدن و میگن...
«دوستت دارم.»
«بفرما چند تا گل. تو مردی.»
میخوام این بیسیم رو ببینم.
چرا اینطوری نگام میکنه؟
به دماغم، عندماغ چسبیده؟
به صورتم چسبیده؟
همیشه به بیسیمها علاقه داشتم.
مثلاً... چطوری کار میکنن؟
میدونی... مثلاً همین این.
مثلاً چهجوری سیگنال رو میفرسته اونور عالم هستی...
و میرسه به سیارۀ تو؟
دو روز دیگه، دقیقاً ساعت 11:06 صبح...
انحراف محوری زمین...
در راستای ایستگاه جابهجایی مریخ قرار میگیره.
ایستگاه جابهجایی تو مریخ؟ عجیبه.
ما چیزی راجعبهش نمیدونستیم.
انسانها کلاً هیچی در مورد چیزی نمیدونن.
خندهداره چون واقعیته.
پس این شکاف «تلوریُم»...
سیگنال رادیویی رو تقویت میکنه...
پیام رو از مخابرهکنندۀ رادیویی که انسانها...
اسمش رو «اوموآما» گذاشتن، ارسال میکنه.
عجب.
و این پیام رو به مردم من میفرسته.
این همه راه تا سیارهت.
از مخابرهکنندۀ رادیویی.
به هر حال پیام رو براشون ارسال میکنه...
و اونها نمیان که همه رو بکشن.
باید دقیقاً تو اون زمان انجامش بدم.
چرا دقیقاً اون زمان؟
چونکه...
اون زمان شرایط ایدئالـه...
و تا یه سال دیگه دوباره ایدئال نمیشه...
و اون موقع دیگه خیلی دیر میشه.
چرا به من زل میزنی؟
چرا اینقدر سؤال میپرسی؟
روی صورتم عندماغ چسبیده؟ نشونم بده کجاست.
فکر میکنم درمورد اینکه این دستگاه چیه داری دروغ میگی.
حرفت دردناک بود.
آخرین بیسیمـت یه بمب از آب دراومد...
و تو تمام اون مدت رو دروغ میگفتی.
خب، تو هم الان به من دروغ گفتی...
در مورد علاقهت به بیسیم.
میدونستم داری دروغ میگی. بازیگر خوبی نیستی.
حتی نمیتونی نقش یه جسد تو...
- سریال «نظم و قانون» رو بازی کنی. - ببخشید.
میدونی که این «شکاف تلوریم»...
دقیقاً از زمینهای اختصاصیِ سرخپوستها رد میشه...
پس فکر میکنم که قراره ما بریم اونجا و راه بندازیمش.
- ما؟ - بله، ما.
من و بابام هم میایم...
که مطمئن بشیم دروغ نمیگی.
هنوزم دردناکه.
از دیدنت خوشحالم.
بودن تو زمینهای سرخپوستها رو دوست دارم.
حس راحتی داره. گرمای خاصی داره.
از اونجایی که همیشه با هم هستن، حتماً خودشون هم دوستش دارن.
سلام، هری. بریم برات غذا بگیریم.
آره.
No comments yet. Be the first to leave one.