Esimesed 200 rida.
خب دیگه
بیا دستت کنیم
نه! میخوام اول ناخنهامو درست کنم نمیخوام زشت بشه
میخوام بهصورت رسمی اعلامش کنم
توی اینستاگرام. با ناخنهای مدل فرنچ
نمیشه یه مدت ازش لذت ببریم؟
خودمون دوتایی
آره، ولی...
بیا درست و حسابی انجامش بدیم
مهمونی نامزدی بگیریم. جشن بگیریم
آره، نمیدونم والا
راز که نیست، هست؟
چی...؟ نه، نه
ولی آخه...
اینطوری همه در مورد اتفاقی که افتاد سوالپیچمون میکنن
خیلیخب، باشه. بیخیالش
دستت کنیم؟
خیلیخب
- ولی خدایی قشنگهها! - خیلی قشنگه
میدونی چیه؟
حق با توئه
حقمونه جشن بگیریم
- آره، باید بگیریم - آره
آره
« دوسـت دخـتـر »
« تـرجـمـه: حسین اسماعیلی و امــیــررضــا »
دنیل، عزیزدلم گوش کن...
- اینجا چیکار میکنی؟ - مگه من اهل خشونتم؟ هستم؟
الان حوصلهی این حرفا رو ندارم
بهش فکر کن تابحال به کسی صدمه زدم؟
ولم کن!
من بهش حمله نکردم
مامان
اون خودش اون بلا رو سر خودش آورد
بس کن! اینقدر بهم دروغ نگو
خودت میدونی هرگز بهش صدمه نمیزنم تو که منو میشناسی
نه مامان، نمیشناسم
فکر نکنم اصلاً بشناسمت
- دنیل، چی داری میگی...؟ - ما نامزد کردیم
خب؟
دیگه دست از سرمون بردار
چی...؟
- سلام - سلام
خیلی منتظر موندی؟
نه، تازه رسیدم
شیفت شب چطور بود؟
آره...
خستهکننده بود
هنوزم حال داری بریم صبحونه بخوریم؟
آره، معلومه
آره؟ خوبه
خب...
تصمیمت رو گرفتی
نمیدونم دیگه چیکار کنم، لورا
میدونستی نامزد کردن؟
نمیتونیم اجازه بدیم باهاش ازدواج کنه
باید باهاش صحبت کنی
هاوارد، به حرف من گوش نمیکنه
پس بس کن
بذار هر اشتباهی میخواد بکنه
از کجا معلوم، شاید جوری پیش رفت که انتظار نداری. یه فرصتی به دختره بده
دختر خوبیه، میدونی؟
سختکوشه، سخاوتمنده
به یه خونهی سالمندان کمک میکنه
این چرندیات دیگه چیه! سخاوتمنده؟
چرا باید به یه خونهی سالمندان پول بده؟
باباش اونجا مُرده بوده
خودش بهم گفت
واقعاً باورم نمیشه گولشو خوردی
باورم نمیشه اینقدر بیعاطفهای
چرا نمیتونی به اندازهای که من عاشقتم، عاشقم باشی؟
سعی کردم
واقعاً کردی؟
هیچجایی تو زندگیت برام نذاشتی
حتی نتونستم جوری که میخواستم بابت رز غصه بخورم، چون...
- لطفاً پای اونو وسط نکش - دیدی؟ باز شروع کردی
فکر میکنی تو تنها کسی هستی که بچهتو از دست دادی
منم دخترمو از دست دادم
ولی تو فقط خودت برات مهم بودی
ولی میدونی چیه؟ خسته شدم از بس تمام مشکلات همه رو حل کردم
دیگه بسه!
ولی تو که...
تو که هیچی رو حل نکردی
فقط دارم ازت میخوام با پسرمون صحبت کنی
میدونی این هفته کجا بودم؟
داشتم یکی از همکارهام رو راضی میکردم
توی نمایشگاه تو سرمایهگذاری کنه
روحتم خبر نداره، مگه نه؟
آره، سالهاست دارم پول میریزم توش
- چی؟ این... - به دیگران رو میانداختم
- عملاً به دوستهام التماس میکردم... - چی داری میگی واسه خودت؟
که آت و آشغالهایی که هیچکس نمیخرید رو بخرن. خط قرمزهایی رو گذروندم
- که عمراً زیر پا نمیگذاشتم - آخه چرا؟ پای حرفهم درمیونه!
حرفهت؟
نه، لورا
اون حرفه نیست، سرگرمیه
فکر میکنی آت و آشغالهای ریون دست آخر چطوری فروش رفتن؟
اگر من کاری نمیکردم همون سال اول درش تخته میشد
چرا اصلاً بهم باور نداشتی؟
من ازت نخواستم هیچکدوم از این کارها رو بکنی!
اینکارو کردم چون دوستت دارم
ولی کون لقت
دیگه خسته شدم
- هاوارد... - فقط بذار اینو بگم که شکی نمونه
این انتخاب خودت بود
عزیز... وایسا
« چری، لطفاً حلش کن!! مامان »
« خانهی سالمندان » « کل بدهی معوقه: ۵۳۳۲ پوند »
ببخشید
یکی از دوستهام قبلاً اینجا ساکن بود
- آقای لین - آها آره
هنوزم اینجاست؟
آره آره، آخر همین راهروئه بیاین ببرمتون پیشش
عالیه
سلام جـان
ببخشید خیلی وقته نیومدم دیدنت...
احتمالاً اصلاً قیافهم یادت نمیاد
بچهها دیگه بزرگ شدن
آخرین باری که سالی رو دیدی فکر کنم پوشک میپوشید
خب، الان... الان خودش چند تا بچه داره
نمیدونستم اینقدر حالش خرابه
خوشحال میشه کسی اومده دیدنش
کم پیش میاد کسی بیاد دیدنش بجز خانمش
حال خانمش چطوره؟
هنوزم توی قصابی مشغوله
هرچقدر بتونه کار میکنه
دخترش چی...؟
اسمش چری بود؟
جان
جان
چیزی نیست
- حالت خوبه - شرمنده
بهت برنخوره
حتی اسمش هم بیاد باعث میشه بهم بریزه
واقعاً؟
حتماً با شناخت قبلی که ازش داشتی این شکلی دیدنش برات سخته
هیچکس بهم نگفت چی شده
داشت سر ساختمون کار میکرد از ارتفاع ۶ متری افتاد
ستون فقراتش از دو جا شکست جمجمهش شکست
شانس آورد زنده مونده
برنامهریزی مهمونی نامزدی چطور پیش میره؟
- سلام - سلام
پیچیدهست
ولی برای عروسی، با این وضع فکر کنم بهتره مراسم نگیریم
بفرما بشین
میدونی، بهنظرم بهتره هرکاری دوست داری انجام بدی
تبریک میگم
من که شخصاً از شنیدنش خیلی خوشحال شدم
به سلامتیت
ممنون
- چه خوشمزهست - آره
معذرت میخوام که اوضاع اینطوریه
ایکاش اینطوری نبود
خانواده همینه دیگه هیچوقت به این سادگیا نیست
حتماً دلت برای پدرت تنگ شده
توام حتماً دلت برای دخترت تنگ شده
من کسی رو ندارم که منو تا محراب ببره
میتونی جواب رد بدی
فکر نمیکردم هیچوقت فرصت اینکارو پیدا کنم
از خدامه
آخ، هاوارد!
ممنونم
ممنون که ازم خواستی
معلومه
« تعطیل »
مغازه تعطیله
منو نمیشناسین...
چرا میشناسمت
چری خیلی چیزا در موردت بهم گفته
میخوام در موردش باهاتون صحبت کنم
باشه
بیا بریم
خب چی میخوای؟
میخوام بابت یه چیزی باهاتون مشورت کنم
نمیدونم میدونین یا نه، ولی...
قراره با پسرم ازدواج کنه
آره شنیدم
خب، بهنظرم انصاف حکم میکنه بدونم داره با کی ازدواج میکنه
چی؟ فکر میکنی مشکل از دختر منه؟
نمیخوام عاقبتش مثل پدر دخترت بشه
اون حادثه بود
خب، نمیخوام حادثهی دیگهای برای پسرم پیش بیاد
نمیدونی قضیه چی بوده
ببین، میدونم خیلی زود از کوره در میره
روحتم خبر نداره اون مرد چه بلاهایی سر ما آورد
جان خونه خرابمون کرد
بدون اینکه چیزی بگه با یه عالمه بدهی ولمون کرد و رفت
چری فقط رفت پیداش کنه و مجبورش کنه برگرده
ولی هلش داد، مگه نه؟
نزدیک بود بکشش
اون اینکارو کرد، تریسی؟
کار اون بوده؟
برو گمشو بابا!
هلش داد؟
آره خب، حتی اگرم هلش داده باشه معنیش این نیست که میخواسته بکشش
آخه... نمیفهمم
چرا ازش محافظت میکنی؟
آخه... من مادرشم
ما کارمون همینه
برام مهم نیست اون دختر چیکار میکنه
No comments yet. Be the first to leave one.