Esimesed 200 rida.
تکون بخورین!
یالا - به راهتون ادامه بدین
به حرکت ادامه بدین
سه نفر دیگه اینجا
تو! با اونا برو
دو نفر دیگه اینجا
دو نفر دیگه اینجا
شما سه تا، برین توی این خونه
خواهش میکنم، التماس میکنم
خونهمون همینطوری هم خیلی شلوغه
ما ۱۵ هزار نفریم
باید ممنون باشی که فقط سه نفر رو قراره میزبانی کنی
شاید شلوغی اونقدرها هم بد نباشه. - حد خودت رو بدون.
اگه خوشت نمیاد، برو به لرد اورموند شکایت کن.
و ببین اصلاً سودی به حالت داره یا نه.
سرورم، موضوع فقط... دربارهی محل اقامته.
لرد فوتلی، مگه از محل اقامتت راضی نیستی؟
مسئله اینه که ما به خونهی پدریمون تعصب داریم.
و شما دارید توی اتاق خواب ما میخوابید.
شما با اون مدعی، رینیرا تارگرین، پیمان وفاداری بستید، مگه نه لیدی فوتلی؟
بله.
پس شاید لازم باشه یادتون بیارم که مجازات خیانت، مرگه.
قربان، ما دنبال جنگ نیستیم، تمپلتون یه شهر نظامی و مستحکم نیست.
مردم ما فقط اهل معامله و تجارتن، هیچوقت فکر نمیکردیم پای جنگ به اینجا باز بشه.
یعنی از سر ترس باهاش بیعت کردید؟
چون ملکه بود باهاش بیعت کردیم.
واقعاً هست؟
یا فقط یه عوضیه که اژدها داره؟
هدف من برگردوندن خاندان برحق به تخت آهنیه.
و لازمهاش اینه که حسابی استراحت کنم.
همینطور اقامتگاهم هم باید در شأنم باشه.
حواسم هست تا وقتی تو شهرتون هستیم، آدمهام درست رفتار کنن.
البته این یه شرطی داره...
که شما دوتا هم درست رفتار کنید.
ببرشون بیرون.
حواست رو جمع کن.
وقتی داری با زیردستات برخورد میکنی، باید عادل باشی ولی سختگیر.
بله، سرورم.
جناب شاهزاده، سرورم.
یه کلاغ از «استورمز اند» برامون نامه آورده، باز هم بهونههای لرد «بوروس باراتیون».
اون احمق یه پیمان ازدواج بین شاهزاده «ایموند» و یکی از دخترهای زشتش بسته.
با این حال، الان کجاست؟ یه کلاغ دیگه براش بفرستین.
شاید اگه به جای نوشتن، براش نقاشی بکشن پیام رو بفهمه.
از «هارنهال» چه خبر؟
اگه «ویگار» نیاد، خط دفاعیمون دووم نمیاره.
ناامید نشو «دیرون».
برادرت به زودی به ما ملحق میشه.
«چرا «تمپلتون» رو تصرف کرد؟»
اونجا یه دژ نفوذناپذیر نیست، بلکه یه شهر تجاریه.
لردی که اونجا رو اداره میکنه آدم ملایمیه و دیوارهای شهر هم درستحسابی محافظت نمیشن.
در واقع «هایتاور» فقط یه هدف روی سینهش کم داره تا تیراندازها بزننش!
چرا؟
میخواد یه جوری حمایتشون رو جلب کنه؟
داره من رو به چالش میکشه تا روی شهری که پرچم من رو بالا برده، آتیش ببارم.
اونوقت مردم قلمرو بهم میگن «میگورِ بازگشته».
و علیه من شورش میکنن.
همون خدایانی که من رو به تخت رسوندن، به حق من رو از تخت پایین میکشن.
با اجازهتون... علیاحضرت.
ارتش شاهزاده «دیمون» که از مردان «ریورلندز» تشکیل شده، داره به سمت «کینگز لندینگ» پیشروی میکنه.
«تمپلتون» هم زیاد با اونجا فاصله نداره.
اگه مَرداش مسیرشون رو به اون سمت کج کنن...
بدون خون و خونریزی نخواهد بود، ولی خیلی بهتر از فرستادنِ اژدهاهاست.
به شهر یورش میبریم و آدمهای هایتاور رو از تکتکِ خونهها ریشهکن میکنیم.
نقشه خوبیه.
دستورات رو برای لرد تالی بفرست.
و اما تو اوروایل...
تا وقتی وفادار و مفید باشی...
میتونی یه صندلی توی شورای من داشته باشی و لقب استاد اعظم رو حفظ کنی.
همچنان مسئول کلاغهای قلعه میمونی.
اما لیدی میساریا باید در جریان تمامِ جابهجاییها قرار بگیره.
حواست باشه.
اینها بقایای یه نظامِ منسوخشده هستن.
سربازای «ریورلندز» تا چند هفته دیگه هم به «تمبلتون» نمیرسن!
یه اژدها بفرستیم که اونجا مستقر بشه.
شاید شهر تو محاصره «اورموند» باشه، ولی تا وقتی خودم بیرونش نکنم، از اونجا برو نیست.
فعلاً مسائل داخلی فوریتری داریم.
تونستیم یه مقدار روغنِ محدود واسه بازار جور کنیم.
اما... - دستیارم کجاست؟
قسم به خدایان! این شورا دیگه خیلی بیجون و ضعیف شده.
یه نفر رو مسئول خزانهداری کن.
مردم خیلی زود میفهمن که چقدر دستمون خالیه.
اونوقت میتونن اون رو مقصر بدونن.
آمار «سر تورن مندرلی» رو دربیار.
چون بدجوری توجهم رو جلب کرده.
اگه عرضه داشته باشه، بذار هم و غمش بشه طلا، دقیقاً مثل دیمون.
اما دغدغه من قراره «اورموند هایتاور» باشه.
منم به اندازه تو میشناسمش.
بعید میدونم.
ویسریس پسرت رو فرستاد تحت سرپرستی اون، در حالی که من اصلاً اون مرد رو ندیدم.
فقط در حد یه آشنایی سطحی بود، اونم خیلی وقت پیش.
بعد از اینکه پدرم من رو آورد به دربار.
من خیلی کم میرفتم به «اولدتاون». - هر چی ازش میدونی بهم بگو.
خودش رو یه دانشمند میدونه.
تاریخ میخونه، دیوارکوب جمع میکنه و قصیدههای روایی مینویسه.
از آدمهای جاهل و بیادب هم متنفره.
وقتی بچه بودیم، «گواین» فکر میکرد اون آدم بیرحمیه، اما این دیدگاهش نسبت به خیلیها بود.
با "دیرون" چطوری رفتار میکنه؟
اونطور که شنیدم، مثل یه پدر باهاش برخورد میکنه.
"دیرون" وقتی تحت سرپرستیش رفت، هنوز نوزاد بود.
این چیه؟ اینو نگاه کن.
اینکه مجبور شدی بچهت رو بفرستی یه جای دور، اذیتت نکرد؟
انتخاب خودم بود.
چرا؟
من برای "ویسریس" سه تا پسر از نسل "تارگرین" آوردم.
اما در مورد پسر آخرم... میخواستم از خاندان "هایتاور" باشه.
راستش خوشحالم که این مبارزه رو انجام دادم.
مخصوصاً بعد از دیدن اتفاقی که برای اون دوتا پسر دیگهمون افتاد.
شاید فرستادن "دیرون" به یه جای دور، صادقانهترین کاری بود که به عنوان یه مادر انجام دادم.
اما الان نمیدونم اون تصمیم چه سرنوشتی رو براش رقم زد.
میدونی که میخواستم زنده نگهش دارم.
به بو حساسیت داره.
حساسیت شدید.
جناب دستیار، ملکه خواسته که توی شورای کوچیکش حضور داشته باشی.
من دستِ ملکهام، نه دهنش.
حرف زدن رو بذار واسه اونایی که ازش لذت میبرن.
یعنی با همین پیام برگردم؟ که درخواست ملکه رو رد کردی؟
نه، اتفاقاً دارم به یه روش مفیدتر بهش خدمت میکنم.
الان دیگه قدرتش توی اژدهاهاست و نیازی به یه دریانورد نداره.
ولی پسرم باید به جای من توی شوراش حضور داشته باشه.
قطعاً واسه این نقش ساخته شدی.
من آدمِ خدمت توی دربار نیستم چون تجربهای ندارم.
اونجا یه فرصت عالی نصیبت شده.
نمیتونم بهت مشروعیت بدم.
اما میتونم بهت این فرصت رو بدم که خودت رو بکشی بالا.
قربان، خشم چیزی نیست که بشه با شمشیر تمومش کرد.
بجنب!
من اینجام.
من اینجام.
دست زدن به اژدها یه پنی خرج برمیداره.
توی این جنگل هیچچیزی مجانی نیست.
در ازای نیم گروت میتونه سوار زینش بشه.
یه لمس براش کافیه، ممنون
دنبال پناهگاه میگردیم، راه «روکس رست» از کدوم طرفه؟
هر دو تا دستشو گذاشته روش، این یعنی دو بار لمسش کرده
پات چش شده؟
اگه بخوای، میتونی با چند پنی یه مرد خدا رو بکشی
ولی بعید میدونم خدایان از این یکی بگذرن
بهت نمیاد کشیش باشی
هنوز زندهست
میدونم، زندهست، حتماً زندهست
«سانفایر»، بیدار شو «سانفایر»، من اینجام - بسه دیگه «گریگور»
لازم نیست بیشتر از این مزاحم این دو تا بنده خدا بشیم
بیدار شو «سانفایر»، من اینجام
خیلی سادهست
به هوش بیا... پاشو!
چی داره میگه؟
سانفایر، برگرد پیشم
به هوش بیا، من اینجام میدونم که هنوز زندهای
نباید زیاد اینجا بمونیم خطر خیلی زیاده
خیلی متأسفم ولی باید با واقعیت کنار بیای
به هوش بیا - میخواستی ببینیش، اینم از این
اون دیگه تموم کرده - نه
میخوای تا وقتی که باهاش بپوسی همینجا بمونی؟
یا اینکه بلند میشی و به زندگیت ادامه میدی؟
شماها راه رو گم کردید؟
فرمانده قلعه کجاست؟
کشته شده.
پس تکلیف جانشینش چی میشه؟
اون هم کشته شده و همینطور جانشینِ بعد از اون.
و تو کی هستی؟
یه جورایی... یه وصی.
فعلاً این بهترین کسیه که گیرتون میآد.
ایشون دستیار پادشاه هستن.
ما دنبال شاهزاده ایموند میگردیم.
لابد مثل خیلیهای دیگه، شک ندارم.
قرار بود اینجا با ما ملاقات کنه.
اگه میدونی کجاست، بهت نصیحت میکنم که باهام روراست باشی.
اون اینجا بود.
بعد از اینکه شاهزاده "دیمون" قلعه رو ول کرد، اونجا رو تصرف کرد.
اما وقتی خبر رسید که "رینیرا" "کینگز لندینگ" رو گرفته، خودش و اژدهاش فرار کردن.
کی... کی "رینیرا" "کینگز لندینگ" رو تصرف کرد؟
عجیبه!
خبر نداشتید؟
قربان، کل منطقه رو زیر و رو کردیم.
آثاری از یه لونه اژدهای بزرگ هست، ولی متروکهست.
احتمالاً شاهزاده "ایموند" تا الان فرار کرده باشه.
"کینگز لندینگ" سقوط کرده و "ایگان" هم مرده.
ملکههامون هم اسیر شدن.
حالا ما اینجا موندیم، تک و تنها با یه ارتش ضعیف و بدون اژدها.
دشمن دقیقاً همونجاییه که میخوایم.
ایموند عمراً منو تنها بذاره. - ولی اون الان اینجا نیست، مگه نه؟
باید یه کلاغ با یه نامه واسه تمپلتون بفرستیم.
و این خبر رو به پسرعموم بدیم و بهش بگیم که قصدمون اینه نیروهای خودمون رو با اون یکی کنیم.
اورموند لجباز و پرحرفه، ولی نه بزدله نه احمق.
حتماً یه نقشهای داره.
نه.
بازی دیگه تموم شده سر کریستون و دیگه باختیم.
تعقیب کردنش چه فایدهای داره؟
شما اشرافزادهها همهچی رو فقط یه بازی بزرگ میبینید، مگه نه؟
که توش یا میبرید یا میبازید و برمیگردید خونه تو تخت نرمتون میخوابید.
من یه سرباز پیادهنظام بودم، اینو میدونستی؟ پسر یه پیشکار.
هرچی پدرم داشت، همهش به خواست «لرد دونداریون» بستگی داشت.
وقتی پدرم اعتبارش رو پیش اون از دست داد، تموم داراییمون دود شد و رفت هوا.
پدرم از غصه دق کرد.
هیچجایی برای برگشتن من و امثال من نیست.
تا وقتی «رینیرا» روی تخت نشسته، راه برگشتی وجود نداره.
ماموریتمون سادست:
نذاریم اراذل و اوباش «ریورلندز» پاشون به «کینگز لندینگ» برسه.
به «اورموند» وقت بده تا نیروهاش رو تقویت کنه.
ارتش اونا ده برابر ارتش ماست. - بیست برابر.
No comments yet. Be the first to leave one.