As primeras 191 linias.
آیلا، داری چی بهم میگی؟
لو، من نمیتونم باهات ازدواج کنم.
این یه شوخیه.
- لو. - باورم نمیشه این اتفاق داره میفته.
- لو. عزیزم، فقط گوش کن. - لطفاً... لطفاً به من نگو عزیزم.
اوکی، تو همونی بودی که التماس کردی تا دوباره با هم باشیم.
کدوم آدمِ عوضیای شبِ قبل عروسی با یکی بهم میزنه؟
خب، حداقلش اینه که پای سفرهی عقد (محراب) این کار رو نکردم.
اوه، واقعاً ممنونم! میدونی آوردنِ مادربزرگم تا اینجا چه مکافاتی داشت؟
مجبور شدیم یه قرص زاناکس رو پودر کنیم بریزیم توی آب سیبش تا بتونیم سوار هواپیماش کنیم.
- این یعنی انقدر برام مهم بود که تو رو ببینه. - من هیچوقت ازت نخواستم به مادربزرگت مواد (دارو) بخورونی.
آیلا، تمومش کن.
لطفاً، فقط... تمومش کن.
تو خیلی خودخواهی.
من... باورم نمیشه دارم این رو میگم، ولی وا... واقعاً...
فکر میکنم آدمِ بدی هستی.
خداحافظ، آیلا.
خانمها و آقایان، اینطوری میشه که یه پسر رو توی ده دقیقه از دست میدید.
از اون موقع به بعد، توی خانهی مهمانِ «نِس» زندگی میکنم
تا به «لو» فرصت بدم اسبابکشی کنه و بره.
این یه فرصت بود برای عزاداری کردن، فکر کردن،
و اینکه هر روز صبح با صدای نِس که داره کراسفیت کار میکنه بیدار بشم.
- -
خداوندگارا، نِس!
ببخشید، باید صدام رو بیرون بدم، وگرنه عضلاتِ باسنم فعال نمیشن.
فقط ۲۰۰تای دیگه مونده.
در ضمن، نمیتونم دست از فکر کردن به حرفهای لو بردارم.
آیا من آدمِ بدی هستم؟
وقتی تصمیماتِ روزمرهم رو سبکسنگین میکنم، حس میکنم شاید حق با اون باشه.
لعنتی! آیلا!
- خب که چی، مگه تو یه... -
لعنتی!
اوه، لعنت بهش.
حق با لو بود.
من یه آدمِ روانیام (عوضیام).
اوه!
- -
اوه!
خدا!
دستام خیس میشن.
ممنون که من رو از اون پارکینگِ دورافتاده رسوندی.
هنوز باورم نمیشه مجبورمون میکنن تا اون زیرِ بزرگراه پارک کنیم.
حداقل اینطوری وقتِ بیشتری رو با هم میگذرونیم.
میدونستی رقصندهها بیمه درمانی ندارند؟
منظورم اینه که... من ازشون دفاع نمیکنم،
اما اونها همیشه دارند در این باره حرف میزنند که تیم چقدر ورشکسته و بیپوله.
جکی، تو همین الان ماشینت رو پارک کردی
بینِ مازراتیِ برادرت و اون یکی مازراتیِ برادرت!
من دیگه باید برم.
فکر میکنم از طرفِ کلِ مجموعهی تیمِ «ویوز» دارم صحبت میکنم
وقتی بهتون میگم که الان بیشتر از این نمیتونستیم هیجانزده باشیم،
چرا که داریم به تامی وایت در لسآنجلس خوشآمد میگیم.
- - خب سریع بریم سراغ اصل مطلب. سوالی هست؟
تامی وایت، تو دلربای (جذابِ) این لیگی.
آیا شایعهی رابطهت با «کایا گربر» واقعیت داره؟
اوکی، ما قرار نیست دربارهی زندگیِ عشقیِ تامی صحبت کنیم.
هرچند، با قیافهای مثل اون، مطمئنم همیشه بیشتر از یه دختر در میونه.
- - آره، من و کایا فقط با هم دوستیم.
ما همدیگه رو توی اتاقِ گریمِ برنامهی «هات وانز» دیدیم.
تامی، تا اینجای کار بهترین بخشِ لسآنجلس برات چی بوده؟
اوه، بدونِ شک، ترنِ پارک ژوراسیک توی استودیوی یونیورسال.
من یهو ترسیدم و... و یه مشت زدم به اون دایناسوره که تف میکرد، همونی که «نیومن» رو گرفت.
اوم، تامی این رو هم گفته که برای پیوستن به تلاشهای بازسازیِ آتشسوزی خیلی مشتاقه.
مگه آتشسوزی شده بود؟
تمومش کنیم لطفا.
اون واقعاً از اینکه اینجاست خوشحاله.
تامی از همین الان عاشقِ الاِی شده.
ما عاشقشیم!
تامی الان به تو لبخند زد؟
نمیدونم.
همین الان یه ایمیل برام اومد که بچهم شپش گرفته.
تامی، توی کدوم محله مستقر شدی؟
راستش، من هیچ خونهای ندارم.
- من بیخانمانم. - نه، نه، نه.
اون در واقع توی یه هتلِ بسیار انحصاری و خاص اقامت داره.
اونجا خوبه.
ولی سخته که حس کنی بخشی از جامعه هستی تا وقتی که خودت یه خونه داشته باشی.
من به اون چیزهایی نیاز دارم که درختها توی خاک دارند،
همون شاخههایی که زیر زمین هستند.
- ریشهها. - آره، ریشهها.
و این توی هتل غیرممکنه.
چقدر غمانگیز و زیبا بود.
آیلا، از چه نقطهای به بعد مسکنِ موقت تبدیل به سهلانگاری میشه؟
ما برای تامی یه خونه پیدا میکنیم.
ما سرمایهگذاریِ زیادی روی تامی کردیم، واسه همین هم داریم ۲۰۰ میلیون دلار بهش پرداخت میکنیم.
سوال بعدی.
تامی، فکر میکنی تو و تراویس میتونید توپ رو با هم تقسیم کنید؟
معلوم هست چیکار میکنید بچهها؟
مگه پیدا کردنِ یه عمارتِ بزرگ (مکمنشن) توی لسآنجلس چقدر سخته؟
اوضاع بیرون خیلی بیرحمانهست.
ببینید، هر خونهای که رفتیم دیدیم یا اجاره داده شده به یه اسپینآفِ برنامهی «بچلر»،
یا به بچهی فلان الیگارش که انتقالی گرفته برای دانشگاه «یواسسی».
اوکی، سندی، مادرت چی؟ مگه اون مشاور املاک نیست؟
اون فقط این رو گفت تا بتونه بره توی برنامهی «سلینگ سانست»،
بعدش اونها گفتند که خیلی پیره، واسه همین الان دوباره هیچ کاری نمیکنه.
ما داریم روش کار میکنیم. قول میدم.
تا قبل از غروبِ آفتاب، تامی وایت توی کاخِ ورسایِ شخصیِ خودش خواهد بود.
ما یه مشکلِ بزرگ داریم.
ببینید، واقعاً بزرگ.
جکی، اون دوستدخترته. توضیح بده.
یه ویدیو توی تیکتاک گذاشته.
نه، نه فقط یه ویدیوی معمولی.
یه ویدیو با ۱.۵ میلیون بازدید!
- چی؟ - صفحهت رو به اشتراک بذار (اسکرینشر کن).
«از زاویه دیدِ شما (POV)، وقتی رقصندهی حرفهایِ تیمِ ویوز هستید.»
«ساعت ۵:۳۰ صبحه و تازه رسیدید سر کار،»
«و پارکینگتون بدجور حس و حالِ صحنهی جرم رو میده.»
«امنیت؟ اوه نه عزیزم، سیستم بر پایهی اعتماده.»
«و این همونجاییه که معجزه رخ میده؛»
«بدون آینه، بدون سیستم گرمایشی، و با یه اسپیکر بلوتوثیِ خراب.»
«برام سواله که آیا رختکنِ ۲۰۰ میلیون دلاریِ تامی وایت هم این شکلیه؟»
«نگران نباشید، دستمزدِ ما همون دیده شدنه.»
«در هر صورت، ما میترکونیم، حتی اگه محل کارمون داغون باشه.»
«هشتگ زندگی رقصندگی. هشتگ یالله الاِی ویوز.»
«هشتگ حداقل دستمزد.»
دخترهی فلان فلان شده!
- در ضمن، خیلی هم بانمکه. - میدونم.
اوه خدای من. نِس، نکنه مثلاً احساساتی شدی؟
نه، فقط خودم رو کاملاً گذاشتم جای زاویه دیدِ اون.
- اوه خدا، هزاران کامنت زیرشه. - چی؟
نه، نه، نه. «جان لجند» گفته: «واو، دقیقاً همین بخشش.»
«آیلا گوردون باید از خودش خجالت بکشه.»
اوه خدای من، یه فنپیجِ «سینتیا اریوو» گفته من جادوگرِ خبیثِ غرب هستم.
چقدر هوشمندانه.
و جکی کامنت گذاشته: «این عشقِ منه!»
مجبور بودم این رو بگم تا بقیه بدونند اون دوستپسر داره،
اما فقط چون لایکش کردم معنیش این نیست که قلباً از کارش خوشم اومده باشه.
خب، به دوستدخترِ کوچولوت بگو ویدیو رو پاک کنه.
آره.
در ضمن، آمار بگیر ببین از چه مدل دستهی سلفیای استفاده کرده،
چون من و «بیتوین» به لرزشگیرِ بهتری نیاز داریم.
- مطمئن نیستم حرفم رو گوش کنه. - مجبورش کن!
ما نیاز نداریم یه پرنسسِ دیزنیِ زیبا و رنگینپوست بیاد بهمون بگه خسیس و گداگشنهایم.
میدونید چیه؟ به «برنی» زنگ میزنم و ازش میپرسم میتونیم به خاطر نقض قرارداد اخراجش کنیم یا نه.
آره، بابا هر پنج سال یکبار کلِ تیمِ رقصندهها رو اخراج میکرد.
عاشقِ یه دست اکیپِ تازهنفس و جدید بود.
به «هیو هفنر» زنگ میزد و میگفت: «هف، بهترین رقصندههات رو برام بفرست.»
- «من زنهای پرانرژی و جذاب میخوام، من...» - نه.
ما هیچکدوم از رقصندهها رو اخراج نمیکنیم، و صدایِ «صوفیا» رو هم خفه نمیکنیم.
ما سرتر از این حرفاییم. من سرتر از این حرفام.
- واقعاً هستی؟ - بله.
حداقل الان که هستم.
جکی، ازت میخوام به صوفیا بگی
که من اصلاً روحم هم خبر نداشت رقصندهها دارند تحت چنین شرایطی کار میکنند،
و قول میدم که اوضاع رو درست کنم،
و لطفاً به صوفیا بگو که دلم میخواد باهاش بشینم و صحبت کنم.
خب، تامی، این خانهی «جورج کلونی» هستش.
اون الان توی برادویه و داره روی اقتباسِ تئاترِ فیلمِ «سیریانا» کار میکنه.
لعنتی. خیلی متفاوتتر از اون چیزیه که ازش تو یادم بود.
نه، نه، نه، اون صمیمیترین دوستش، «ریچارد کاید» هستش.
آره، جورج از طرفدارهای پرپاقرصِ تیمِ الاِی ویوزه و حاضره اینجا رو بهت اجاره بده.
چقدر باحال. شماها فیلمِ «یازده یار اوشن» رو دیدید؟
- بله. - البته، بله.
من تازه دیدمش و اصلاً ازش سر در نیاوردم. باید برگردم و ده تای اولش رو نگاه کنم!
هی، طبقه بالا هم داره. احتمالاً اتاق خوابها اونجا باشن.
و این هم اتاقِ اصلیه (مستر).
قیمتِ این تشک از اولین ماشینم بیشتره!
آره، من... من راجع به تراکمِ تار و پودِ این ملافه مطمئن نیستم.
تو روی این تخت میخوابیدی، سندی؟
ام، احتمالاً نه. من همیشه با روبالشتی و ملافههای خودم سفر میکنم.
من از بیشترِ پودرهای شوینده حساسیت پوستی (راش) میگیرم.
تو هم یه جورایی عجیبغریبی (پاستوریزهای) ها، نه؟
من برم یه سری به سالنِ بولینگ بزنم.
دختر، اون کاملاً داشت باهات نخ میداد (لاس میزد).
- تامی؟ عمراً. - آره بابا.
فکر کنم اینکه وقتی روی تخت لم داده بهم بگه عجیبغریب، یه جورایی نخ دادن محسوب بشه،
اما اون گرایشش به زنهاست دیگه، درسته؟
منم همین فکر رو میکردم،
اما شاید از مردهای رنگپریده، مضطرب و با استایلِ صاف و اتوکشیده خوشش میاد. برو تو کارش!
من نمیتونم با یه بازیکن وارد رابطه بشم. این... این دور از حرفهایگریه.
چیزی نیست که یه نامهی ظریف و دقیق به منابع انسانی نتونه حلش کنه.
بهتره برم یه سر به تامی بزنم. نگرانم مجسمهی اسکارِ جورج رو بشکنه.
لو من رو بلاک کرده؟
- - میخواستی من رو ببینی؟
سلام صوفیا. آره، بیا تو لطفا.
فقط میخواستم یه گپی با هم بزنیم.
راستی اون سریالِ جناییِ جدید رو... دیدی؟
میدانم ازم میخوای ویدیو رو پاک کنم، اما این کار رو نمیکنم.
من هیچوقت زیر بار نمیرم، اوکی؟ آزادیِ بیان.
متممِ دوم قانون اساسی!
- اوم، متممِ اول. - اون که چه بهتر.
- اوم. - میدونی، فقط میخواستم بگم
که من از قبل برنامهریزی کرده بودم تا شما دخترها رو با یه پاداشِ لذیذ غافلگیر کنم.
شاید مایه (پولِ) نقدِ زیادی توش نباشه، اما مایهش مایه خمیره (پیتزاست)!
اوه خدا، نگو که داری بهمون پیشنهادِ مهمونیِ پیتزا میدی!
نه، معلومه که نه.
من هیچوقت همچین کاری نمیکنم.
ببین، من یه لیست از خواستههامون رو نوشتم، و این چیزیه که فکر میکنیم منصفانه حقِ مونه.
من این رو همین الان میخونم.
دلم میخواد بدونی که رقصندههای تیمِ ویوز برای من یه اولویت هستند.
فکر میکنم شماها لایقِ بهترینهای دنیا هستید.
No comments yet. Be the first to leave one.