前 200 行。
کسی که چشم به بیرون دارد، در خوابِ رویاهاست؛ کسی که چشم به درون دارد، به حقیقت بیدار می شود. کارل یونگ ( 1961 )
الان تو یه افسانه مدرن غرق شدی،
ولی تنهایی.
یه حس عجیبه، این دوگانگی آگاهی،
این حس که همیشه داری خودت رو نگاه میکنی
از توی چشم بقیه.
تا حالا این دوگانگیت به چشمت خورده؟
یه آمریکایی، یه مرد سیاه پوست؟
دو تا روح، دو تا فکر، دو تا تقلا که با هم کنار نمیان،
دو تا ایده در حال جنگ توی یه بدن تیره.
گم شدی، کِلِی، ولی ما میتونیم پیدات کنیم.
نمیبینی؟
نمیبینی؟
نمیبینی؟
خب، کِلِی؟
حس میکنم من،
حس میکنم تو فکر میکنی من واقعا،
اونجوری نیستم که احتمالا دربارم فرض میکنی.
خیلی ها همینو فکر میکنن.
درباره خیلی از سیاه پوستا، مخصوصا مردای سیاه پوست.
ولی اصلا اون چیزی نیست که من دارم ازش رد میشم، باشه؟
من، من، من مشکلی باهاش ندارم. بعضی از ما واقعا مشکل نداریم.
منظورم اینه، من اینجام.
فقط،
بیخیال، ولش کن.
هر چی لازم بود بگم، گفتم.
همه اون چیزی که حس میکردم، آماده گفته بودم.
کِلی به خاطر کارش خیلی تحت فشاره.
و این مراسم جمع آوری کمک که داریم برا دوستش برگزار میکنیم،
انتخابات دوباره وارن.
میدونی، کِلی، همه حرفایی که الان زدی،
همش حرفای درستی بودن،
ولی همه شون مربوط میشد به نظر بقیه.
به اینکه بقیه چی فکر میکنن باید بگی. دیدی؟
لعنتی، ببخشید، ببخشید. فکر کردم خاموشش کردم.
میفهمی چی میگم؟
همین باعث شد از اول این اتفاق بیفته.
همیشه تو گوشیشه به جای اینکه با من حرف بزنه.
ببین چی داشتی میگفتی،
فقط، من فقط، نه، کلا اون نیست، خب.
این چه حسی بهت میده؟
خب، خوبه که یکی ازم میپرسه چه حسی دارم.
دیدی؟ دیدی همینو؟
- نه، این کارو نکن. - واو، باشه.
- میشه این کارو نکنی؟ - باشه، بگو، بگو.
حس میکنم اگه اون بیشتر حرف میزد، ما...
باهاش حرف بزن.
اگه بیشتر حرف میزدی
و اگه به من میگفت چه حسی داره،
چه حسی داشتی، میتونستیم جلو همه اینا رو بگیریم
چون دربارش حرف میزدیم و من میفهمیدم...
پس تقصیر منه، کایا؟
یعنی فقط کافیه بیشتر حرف بزنم
که تو با یه مرد دیگه نخوابی؟
تو میدونی سر کار چه چیزایی رو دارم میکشم
و تو محله مون برای یه عده سیاه پوست کافی نیستم
و برای یه عده دیگه بیش از حد سیاه پوستم.
همین الانشم دارم زور میزنم تعادل پیدا کنم. حالا اینم روش.
کِلی خیلی کنترل گر هست.
اگه تو هم این کارو میکردی حست بهتر میشد؟
اصلا تو کی هستی؟
کایا رفت تجربه کرد، ولی بازم پیش تو موند.
برگشت سمت تو،
ولی تو عمیقا با این موضوع و انتخاباش درگیری.
اگه اونم همین کارو میکرد چی؟
امشب قراره همینجوری باشی؟
چی؟ خوشحال.
باشه. واقعا؟
بستگی داره.
اونو میاری؟
چی؟ نه.
چرا فکر میکنی من کسی رو میارم؟
نه، کایا، کیو بیارم؟ من کسی رو ندارم.
خب، کراواتت اینه.
مرسی.
میرم لباسمو عوض کنم، بالا میبینمت؟
باشه.
هی.
ببین، اگه قراره اینجوری باشی، اصلا نیا.
منتظرمی، دکتر؟
کِلی، میخوام یه چیزی بهت بدم.
با احترام، دکتر، مجبورم رد کنم.
دارو مصرف نمیکنم.
اون دارویی نیست که فکرشو میکنی.
قبل تر گفتی دنبال تعادل میگردی.
دقیقا میفهمم چی میگی.
واقعا؟
به نظر میاد کل این مدت طرف اونو گرفتی.
حس دوپارگی داری، کلی؟
آره، فکر کنم.
بیشتر با چی درگیری؟
همرنگ شدن و انتظار بقیه؟ هویت و حل شدن تو جمع؟
خشم یا خویشتنداری؟ آسیب پذیری و خشونت؟
همش، فکر کنم. چرا میپرسی؟
چون فهمیدن این درگیری ها میتونه به آزادی ختم بشه.
تا حالا اسم نمایشنامه هلندی رو شنیدی؟
این نمایشنامه تو یکی از تاریک ترین دوره های زندگیم سراغم اومد،
ولی بعضی وقتا توی ادبیات
تیکه هایی از خودمون رو پیدا میکنیم که کمکمون میکنه خوب بشیم.
خودت رو تو اون قطار میبینی، کلی؟
گیر افتاده بین اون کسی که واقعا هستی
و اون کسی که مجبور شدی باشی؟
نمیبینی؟
سلام، وارن، چه خبره؟
اوه، همه چی خوبه. بچه ها دارن صحنه رو میچینن.
بیرونی؟ کجایی؟
آره، آره. تازه دارم از مطب دکتر میام بیرون.
حالت خوبه؟
نمیدونم رفیق، واقعا حس میکنم
دارم سر این قضیه کایا به مشکل میخورم.
صبر کن، صبر کن یه لحظه. این دکتر باورزه.
- سلام، سلام - سلام.
- حالت چطوره عزیزم؟ - آه، بد نیست.
اون چیزی که گفتی رو دوباره بگو.
هیچی نبود رفیق.
بیخیال.
نه بابا، شنیدم چی گفتی، کایا.
حس میکنم اون کار خودشو کرد، حالا نوبت توئه کار خودتو بکنی.
بازی بازیه دیگه.
بازی؟ خودش اینو گفت؟
نه، ولی مطمئنم تو دلش همینو فکر میکرد.
دکتر چی گفت؟
میخواست یه چیزی بده بهم.
فکر میکنی واقعا دارم دیوونه میشم؟
لعنتی، شاید واقعا دارم میشم.
نه، نه، وایسا. نگرفتی که، نه؟
شوخی میکنی؟
خوبه، چون الان وقت بازیه رفیق.
لازم دارم بیای اینجا و کارت رو انجام بدی.
- آره. - باشه؟
- وارن، الو؟ - هی، کلی؟
ببخشید آقا،
میشه لطفا بیاید اینجا؟
اینجا آقا، کیفتون رو بذارید روی میز.
صحنه اول زیر زمین.
عجله دارید؟
چی انقدر خنده داره؟
توی شکم پروازکننده شهر،
حرارت مترو و رگ های مدرن شهر اونجاست.
تو از پشت پنجره منو نگاه نمیکردی؟
ایستگاه آخر؟ از توی پنجره دیدمت.
لولا وارد میشود.
این قطار به سمت برانکس میره.
ایستگاه بعدی فرانکلین استریت هست.
لطفا از درهای در حال بسته شدن فاصله بگیرید.
سلام؟ میتونم بشینم؟
آره.
اون بیرون هیچی نیست جز یه دیوار سیاه. تاریکی.
هوم.
بهتر از وقتی بود که از پنجره نگام میکردی؟
چی؟
از پنجره نگام نمیکردی؟
ایستگاه آخر؟
نگاهت میکردم؟
میدونی خیره شدن یعنی چی، درسته؟
من تو رو از توی پنجره دیدم
به نظر میومد این تو بودی که زل زده بودی به من.
آره، بودم.
باشه.
انگار داشتی الکی تیر مینداختی.
کار دیگه ای نبوده، ول گشتی روی بدن مردم فکر کنی.
آروم باش، باشه؟
برا همین اومدم از پنجره نگات کردم.
حتی بهت لبخند زدم.
آره، دیدم.
حتی سوار این قطار شدم که مسیرش مال من نبود
راهرو رو پایین رفتم تا پیدات کنم.
ها، آره، بعید میدونم.
چرا انقدر باورش سخته؟
همه چی باورش سخته.
ولی اگه راست باشه، خیلی خنده داره.
میدونم به چی فکر میکردی.
فکر کردی میخوام توروت جمع کنم،
ببرمت یه جا و با هم بخوابیم.
میدونی، کلی سوال ازم پرسیدی
ولی منم یه سوال دارم، من به نظرت احمقم؟
هوم؟
انگار داری سعی میکنی ریش دربیاری.
دقیقا همین شکلی به نظر میای.
شبیه کسی هستی که با بابا مامانش تو نیوجرسی زندگی میکنه
و داره زور میزنه ریش دربیاره.
باشه، باشه، فهمیدم این چیه.
- آره؟ - آره، آره،
- تو از اونایی هستی که... - از اونایی؟
آره، از اون آدمای تو قطار، درگیر و بدبخت.
نه، من اینجوری نیستم. من زیاد دروغ میگم.
کمکم میکنه دنیا رو کنترل کنم.
آره، معلومه.
اول بگو، بیشترش راسته، نه؟
جرزی، گردن پینه بسته؟
اصلا تو کی هستی؟
از کجا این همه چیزو درباره من میدونی؟
منو میشناسی؟ قبلا دیدمت؟
وارن انریت رو میشناسی؟
گفتم که زیاد دروغ میگم. وارن انریت رو نمیشناسم.
خب، تو که فقط این نیستی
ولی اینا که از هوا نیومده.
وارن انریت یه مرد سیاه قدبلند و لاغره
با لهجه جنوبی که هی میره و میاد؟
No comments yet. Be the first to leave one.