前 200 行。
پدرو
پدرو
بیدار شو
یه غافلگیری برات دارم
پدروئه، پسرت
اومده ببیندت
بابا
منم
فقط چند روز دیگه وقت هست
هر چقدر بخوای میتونی اینجا بمونی
بهم قول بده تمام تلاشت رو میکنی که خوشحال باشی
مزرعه رو پس میگیرم
نه، پدرو
نزدیک بود کشته بشی
بچهت رو از دست دادی
برگرد پیش زن خودت
قول میدم همین کار رو بکنم، بابا
کارهای عموت رو فراموش کن
قسم بخور که همین کار رو میکنی، پدرو
کاری که درسته رو انجام میدم
پدرو
اما
خداروشکر
حالت خوبه
مثل آب برای شکلات
بعد از مرگ آقای پدرو
ماههای بعد، هر کدوم یه جور گذشتن
میگیرمت
ساعتهای تیتا پر از خنده و بازی بود
یه احساس
آرامش درونیِ ناشناخته تمام وجودش رو گرفت
«خوابش رو آشفته میکرد
چهار بار تنها گنجش رو توی دستش گرفت
و چهار بار از لای انگشتهاش سُر خورد
همونطور که رویاش پر میکشید
و اون توی واقعیت تلخش بیدار میشد
کاملاً بیدار...»
اما برای پدرو
زمان از همیشه کندتر میگذشت
عجلهای در کار نبود
انگار جایی برای رفتن نداشت
برای گرترودیس و گروهش
آشوب کشورشون
و خطری که فرار ناگهانی نیکولاس به همراه داشت
اونا رو مجبور کرده بود مبارزهشون رو متوقف کنن
فعلاً
باید پنهان میشدن، غذا پیدا میکردن و زنده میموندن
در همین حال
النا که به سختی از اون حملهی وحشیانه به مزرعهش جون سالم به در برده بود
حالش روز به روز بدتر میشد
و فینا چارهای نداشت
جز اینکه غم خودش رو فراموش کنه تا بتونه از اون پرستاری کنه
بعد از تصمیم پدرو برای فراموش کردن تیتا
روحش بدنش رو ترک کرد
بدون اون، هیچی توی این دنیا معنا نداشت
و اما رزاورا
مصمم بود کاری کنه شوهرش عاشقش بشه
یه بشقاب بردار
زمان همچنان میگذشت
بعضی وقتها کمک میکرد
زخمها خوب بشن و دردها کمتر
بعضی وقتهای دیگه
ردهای عمیقی از خودش به جا میذاشت
تنشی که فرار نیکولاس بین گرترودیس و خوان ایجاد کرده بود، کمتر شد
وقتی به یه جای امن رسیدن
عروسی کی هست، دکتر؟
وقتی حال تیتا بهتر بشه، خودش میگه کی
ما عجلهای نداریم
با گذشت هر ماه
رزاورا سعی میکرد هر چیزی که یادآور تیتا بود رو پاک کنه
دوران سختی بود
و اون سال زمستون سختتر از همیشه از راه رسید
به جز توی بعضی جاها
به نظر میرسید تیتا داره زندگی جدیدی رو شروع میکنه
با این حال
نمیتونست از فکر این بیاد بیرون که آیا این زندگی واقعاً مال خودشه؟
جان؟
بله؟
وقت مناسب برای ازدواج کی هست؟
واقعاً؟
جدی میگی؟
بله
دلفینو؟
مادرتونه، تیتا خانوم
ممنون
مرسی
دلم برات تنگ شده بود
خیلی خوشحالم که میبینمت
من هم همینطور
حالت خوبه؟
بریم؟
فقط برو یه سری بهش بزن
هنوز آمادگی دیدنش رو ندارم
چرا اینجایی؟
کی صدات کرده؟
خانم النا
حالتون خوب نیست
به دکتر نیاز دارید
چطور جرئت میکنی پات رو بذاری توی خونهی من؟
تو حق نداشتی دخترم رو ببری
خواهشم میکنم
بدن تیتا کاملاً کمآب شده بود
در آستانهی مرگ بود
نباید توی اون وضعیت قرار میگرفت
تیتا روح و روانش بیماره
تو هیچی نمیدونی
از کی تا حالا یه دکتر اجازه داره یه دختر جوون رو با خودش ببره؟
تیتا به عنوان بیمار من، پیش من میمونه
حالا لطفاً بذارید معاینهتون کنم
خب، من مادرشم و هیچوقت همچین اجازهای ندادم
به محض اینکه از اینجا برم بیرون، برمیگردونمش همونجایی که بود
و تو هم باید بابت همهچیز توضیح بدی
بذارید دستتون رو ببینم، لطفاً
پس تو رو هم گول زده
مراقب باش دکتر
تیتا میتونه زندگیت رو تبدیل به شکنجهگاه کنه
میدونی آخر و عاقبت پدرو موزکویز چی شد
درسته
حیف شد که اون بلا سرش اومد
هیچوقت دست از دوست داشتنش برنمیدارد
بهم دست نزن
باید پاهاتون رو معاینه کنم
امروز ورم کردن. مشکلی نیست
من سه بار بدون کمک زایمان کردم، این چیزی نیست
خانم النا
میتونید پاهاتون رو حرکت بدید؟
سلام
کریسپین. بله؟
خوان رو دیدی؟
تمام صبح مثل خروس اون بیرون بوده
حالت چطوره؟
خسته از فرار کردن
خسته از مخفی شدن
مطمئنم به زودی دستورات جدید میرسه
باید صبور باشیم
اصلاً نمیدونم برای چی داریم میجنگیم
این همه کشته چه فایدهای داره؟
اوضاع برگشته به زمان پورفیریو
برگشتیم سر پلهی اول
مردم راضی نیستن، هنوز نه
گرسنگی و فقر خیلی زیاده
باید سازماندهی بشیم و برگردیم به مبارزه، میبینی
بدتر از همه اون موزکویز لعنتیه
که تمام آدمکشهای لعنتیش رو فرستاده دنبالمون
اگه بدون مهمات پیدامون کنن
و بدون غذا، دووم نمیاریم
بار این همه کشته روی دوش منه
این بار روی دوش همهی ماست
چرا خودت رو مقصر میدونی؟
گفتنش برای تو راحته
و دوباره شروع شد
اجازه دادن به پدرو برای رفتن اشتباه بود، اما نمیتونستم جلوش رو بگیرم
اون یکی از آدمهای خودته، چرا نمیتونستی؟
یکی از آدمهای من؟
اگه پدرو مال منه، پس اون نیکولاس خائن هم مال توئه
پس منظورت چیه؟
ممکنه توی یه جبهه بجنگیم، اما مثل هم نیستیم گرترودیس
خودت رو گول نزن
به دنیا اومدن توی مزرعه، من رو یکی از اونا نمیکنه
و خودت هم این رو میدونی
به خاطر اشرافی بودنم و اینکه از طبقهی پایین نیستم، تحقیرم نکن
بچهها، جرئت دارید از مزرعه ذرت رد بشید
تیتا
تیتا
تیتا
تیتا
باید بیای
واقعاً حالش بد به نظر میاد
بهش مسکن دادم
بیدار نمیشه
ستون فقرات مادرت شکسته
متأسفانه اعصابش آسیب دیدن
تیتا
اون دیگه هیچوقت نمیتونه راه بره
و به احتمال زیاد عفونت کلیه هم داره
چطور میتونیم بهش کمک کنیم؟
تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که بریم ایگل پس تا یکم مورفین بگیریم
این میتونه به تسکین دردش کمک کنه
باید کمک کنیم بنیهش قوی بشه و امیدوار باشیم که بتونیم ببریمش بیمارستان
تا کلیههاش معاینه بشن
من انجامش میدم
مجبور نیستی این کار رو بکنی، تیتا
فینا میتونه بهش غذا بده
و میتونه تمام داروهایی که تجویز میکنم رو بهش بده
اون مادرمه، به من نیاز داره
من این کار رو میکنم
در سریعترین زمان ممکن برمیگردم
زود باش
یالا
دلفینو
این رو به رزاورا بگو
میدونی گرترودیس کجاست؟ بله، میدونم
ممنون، خانوم
معذرت میخوام
فرصت نشد باهاتون حرف بزنم
نمیخواستم شما رو به اونجا ببرم
خانم النا بهم دستور داد
همیشه این رو میدونستم، دلفینو
نگران نباش
یه چیز دیگه هم هست
No comments yet. Be the first to leave one.