前 200 行。
شهرفیلم بزرگترین آرشیو سریال و فیلمهای روز دنیا روی هارد کاملترین مجموعه استند آپ با زیرنویس فارسی
ممنونم.
ممنونم. اوه! سلام.
ممنونم. اوه، من... نمیدونم.
خیلی ممنونم. ام...
خب، امروز تست ایدز دادم.
ام...
سالهاست سکس نداشتم، فقط، ام...
فقط میخواستم یه خبرِ خوب بشنوم.
ام...
به هر حال. اون...
معلوم شد که ایدز دارم.
پوف.
لعنتی.
راستش جریانِ گرفتنش اینطوری بود. من...
آره. میدونستید میشه با کردنِ یه گله موش ایدز گرفت؟
میشه، واقعاً میشه.
حتی لازم نیست اون موشها هم گی باشن.
ولی این یکی گی بود. آره، گی بود.
من یه موشِ گی رو کردم و ایدز گرفتم.
تازگیها سوارِ هواپیما بودم و خوابم برد.
از خوابیدن توی هواپیما خوشم نمیاد، چون دوست ندارم توی هواپیما بیدار بشم.
و اصلاً از بیدار شدن خوشم نمیاد... از بیدار شدن متنفرم.
متنفرم ازش. بیدار شدن بدترین حسِ دنیاست.
حسیه که همه میشناسن.
و مجبوری هر روزِ لعنتی...
امروز مجبور شدم انجامش بدم. نمیتونی حتی یه روز هم از زیرش در بری.
خیلی ناعادلانهست که هر روز با این وضعیت شروع میشه...
آخ!
اوه!
اوه، لعنت.
نمیخوام انجامش بدم.
نمیخوام... انجامش بدم.
حدود ۴۰ دقیقه طول میکشه تا به خودم بیام و بگم: «اوکیه، اوکیه.»
«اوکیه!»
«تو فقط یه آدم معمولی هستی، یه کم هم چاقی. تقریباً تمومه.»
«اوکیه، فقط یه ذره دیگه تحمل کن.»
ولی... ولی بیدار شدن توی هواپیما خیلی بدتره،
چون یه شوکِ خیلی بزرگه؛ چون داشتی خواب میدیدی،
تو یه وضعیتِ ناخودآگاه بودی،
و حالا یهو وسطِ جمعیتی.
از یه بخشِ عمیق و ناشناختهی وجودت،
یهو پرت میشی کنارِ یه یارویی که همونجا نشسته.
فقط یه یارویِ عادیه.
و تو این شکلی میشی...
آآآرگ!
هوف!
توی هواپیما بیدار شدم، یاروی کنارم گفت: «خیلی داشتی حرف میزدی.»
گفتم: «چیزی تو مایههای...» گفت: «آره، بیشترش خیلی نژادپرستانه بود.»
آره.
لعنتی.
من نژادپرست نیستم.
ولی خب، یه پسر که میتونه رویا ببینه، نه؟ نمیدونم.
فقط یه رویاست.
نمیتونم بابتِ چیزهایی که تو خواب میبینم مسئول شناخته بشم.
من تو رویاهام آدمِ خوبی نیستم. اصلاً نیستم.
چند بار شده خواب ببینی و وقتی بیدار میشی بگی:
«فکر کنم اونجا خیلی خوب اوضاع رو مدیریت کردم»؟
من کارهای وحشتناکی توی رویاهام کردم.
وحشتناک.
یه بار خواب دیدم دارم روی یه بچه جیش میکنم.
آره. کلِ خواب همین بود. فقط یه تیکهش نبود.
تمامِ شب داشتم میگفتم: «اوه خدای من.»
«نمیخوام روی این بچه جیش کنم.»
«چرا دارم روی این بچه جیش میکنم؟»
«یه دقیقه صبر کن، برگرد اینجا. صبر کن، اوه، داره چهار دستوپامیره.»
«هی! خوابم اینه که دارم روی تو جیش میکنم.»
«صبر کن. خیلی خب، پاتو بذار رو پاش. حالا شد.»
فقط یه رویا بود.
آره. عجیبه، نمیدونم معنیش چیه.
از تراپیستم پرسیدم. گفتم:
«اینکه خواب دیدم روی یه بچه جیش کردم یعنی چی؟»
گفت: «نمیخوام دیگه بیای اینجا.»
آره.
درکش میکنم. خودمم دیگه از این مسخرهبازیها خسته شدم.
من توی نیویورک زندگی میکنم و، ام، دوستش ندارم.
ولی دیگه خیلی دیره.
دلیلِ اینکه دوستش ندارم اینه که طبیعت رو دوست دارم.
اینجا هیچ طبیعتی نیست. حیاتوحشی وجود نداره، میفهمید؟
۳۰ ساله که دارم تو نیویورک زندگی میکنم و فقط یه بار یه زنبور دیدم.
دیدم... آره، سال ۱۹۹۷ یه زنبور دیدم
توی خیابان ۳۸ام.
و اون... اون مرده بود.
آره. یکی یه زنبور رو زده بود.
من عاشقِ طبیعتم.
عاشقِ رفتن به جاهای دورم. تا حالا رفتی یه جای خیلی دور که همهچیز، مثلاً، ساکته؟
میدونید؟ به گوشیت نگاه میکنی، فقط یه خط آنتن داره.
و اون یه "گیبار" (میخانهی همجنسگرایان) هست، میدونید، فقط...
آرومبخش.
توی طبیعت همهچیز به هم وصله.
مثلاً، همین چند روز پیش داشتم به خورشید فکر میکردم.
داشتم به خورشید فکر میکردم،
و داشتم به این فکر میکردم که چطور واژنها
مثل خورشید میمونن.
اوه خدای من.
خورشید و واژنها یه وجه اشتراک دارن،
اونم اینه که هردوشون...
عالیان، اولاً که هردوشون خیلی خوبن.
خیلی خوبن.
واقعاً، یعنی واژنها...
فقط برای یه لحظه. فقط یه لحظه بهش فکر کنید.
هیس. فقط، هیس.
فقط حسش کنید... فقط یادتون بیارید.
لعنتی... خیلی خوبن.
آره.
و خورشید هم عالیه.
اما وجه اشتراکشون اینجاست.
چون خورشید و واژنها
هردوشون سرچشمهی حیات
و لذت هستن،
اما در عین حال،
بهشون مستقیم نگاه نکنید.
جدی میگم، اصلاً بهشون خیره نشید.
فقط بگید: «میدونم که اونجا هستی، خیلی از بودنت ممنونم.»
ولی هیچوقت مستقیم تو چشماشون نگاه نکنید.
پشیمون میشید.
مامانم...
چی؟
صبر کن، نه. من...
مردمِ لعنتی. دارم موضوع رو عوض میکنم.
دارم موضوع رو عوض میکنم.
خدای من.
مامانم
واژنِ واقعاً چندشآوری داشت.
نه، منظورم این بود که...
یعنی...
بد نبود، میدونید؟
نه، مامانم عادت داشت چیزهایی بهم بگه،
شاید مثلِ بقیهی مادرها.
مامانم میگفت: «بهتره همهی غذای تو بشقابت رو بخوری»
«چون بچههایی تو آفریقا هستن که دارن از گرسنگی میمیرن.»
بعداً فهمیدم که این حقیقت نداشت.
اونها داشتن از ایدز میمردن.
دیگه فرقی نمیکرد چقدر میخوردم.
ولی یه چیزِ دیگه هم بود. میدونید وقتی بچه شیر میخوره؟
گاهی وقتا که بچه شیر میخوره،
سینهی مادرش رو گاز میگیره،
و خیلی دردناکه.
و مامانم بهم گفت که من این کار رو با اون کردم،
که البته، من یادم نمیاد،
چون مست بودم.
البته الان که دیگه از مامانم شیر نمیخورم،
چون دادیمش به کوره!
در واقع... بهخاطرِ همین سوزوندیمش.
گفتم: «بچهها، باید بسوزونیمش. نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم.»
آره.
این چیزی بود که وقتی مامانم مرد، گفتم.
خواهرم بهم زنگ زد. گفت: «مامان مرد.»
و من گفتم: «همین الان بپزیدش. دارم بهتون میگم.»
«وگرنه تا آخرِ عمرم سینههاش رو میمکم.»
گفتم: «خودت که من رو میشناسی.»
خواهرم گفت: «فهمیدم.» و همونجا آتیشش زد.
نباید که همینطوری مامانت رو بسوزونی.
اما هیچ مجازاتی هم نداره. فقط میان یه سری حرف میزنن.
میگن: «نباید این کار رو میکردی.»
به هر حال، دلم برای مامانم تنگ شده. واقعاً شده.
ولی دلم برای بابام تنگ نشده.
دلم برای بابام تنگ نشده.
چون هنوز نمُرده.
به هر حال، اون پدرِ خوبی نبود. نبود. بابای من پدرِ خوبی نبود.
اون، اِ... میدونید، اصلاً...
نمیخواست پدر باشه. اصلاً دلش نمیخواست.
این شکلی بود که: «نه. اِ-اِ.»
پس نبود.
ولی یه کارِ خوب برام کرد، که بابتش قدردانشم.
یعنی... نگاهِ من به زندگی اینطوریه که،
اگر کسی یه کارِ خوب برام بکنه، اون رو نگه میدارم.
هر کارِ دیگهای که کرده باشه، میتونم... میتونم ازش بگذرم.
و بابای من یه کارِ خوب به عنوانِ پدر برام کرد،
اونم اینه که هیچوقت من رو نکرد.
راسته. هیچوقت نکرد.
و این کمکِ بزرگی به زندگیِ من بوده.
توسطِ پدرت «نکـ*یده شدن» یه مزیتِ خیلی بزرگه.
پس باید بهش اعتبار بدم. هیچوقت من رو نکرد.
البته خب، هنوز زندهست، پس...
هنوز من رو نکرده.
عملاً میتونه...
از لحاظِ فنی، هنوزم میتونه.
ولی تو این سن و سال، میدونید،
دیگه اونقدرها هم بد نخواهد بود.
میدونید چی میگم؟ وقتی بچه بودم، خیلی ویرانکننده بود.
ولی من ۵۸ سالمه. میتونم... میتونم از پسش بربیام.
*نمیخوام* که این کار رو بکنه.
نمیخوام. واقعاً نمیخوام.
ولی اگه بکنه، نمیدونم.
فکر نکنم حتی بخوام برنامهی اجرا رو لغو کنم.
آره، بابای من الان ۸۹ سالشه. نمیدونم.
این الان خندهداره چون دارید تصورش میکنید که داره من رو میکنه؟
یه کم...
الان خندهدارتره، نه؟
چون کوچولو و پیر و اینجور چیزاست؟
فقط یه جورایی...
اوه...
«بابا، ازت میخوام که تمومش کنی. اوکی؟»
نه، حق با شماست. باید همون اول این رو میگفتم.
آره، بابام ۸۹ سالشه و، اِ...
الان توی یه آسایشگاهه.
توی آسایشگاهه. میدونید معنیش چیه، نه؟ یعنی...
یه پارچِ آبِ پلاستیکیِ صورتی توی اتاقشه. میفهمید چی میگم؟
آره. توی آسایشگاهه.
No comments yet. Be the first to leave one.