前 200 行。
داستان این پوستر چیه؟
این... این، داستان درآمدن از بیابان و گشت به دنبال آبه
این آنا کیو نیلسونه، نه، وایستا، اینجوری نمیتونم ببینم
آره، اروینگ کامینگزه، کسی که نقش آندرانیک عزیز رو بازی کرد
این هم من ام، آرورا
شده بودم ستارهی هالیوودی، اون هم تو 17 سالگی
اما من بازیگر نبودم
نقش بازی نمیکردم
بلکه
تجدید خاطرات میکردم
آفرین! همینجوری!
سعی کن روی سطح بمونی
کارم چطوره؟
عالیه! شنا کردنت خیلی بهتر شده
آخ جون! میتونم شنا کنم!
آروسیاک! وایستا!
بدو جا نمونی!
کجا بودین؟ دیر کردین ها
برو لباس بپوش
آرشالویس! آروسیاک!
اومدم!
هشت تا خواهر و برادر بودیم، هاونان از همه کوچکتر بود
بعدش سارا، آروسیاک و مارتیروس
اینجا رو نگاه کنید
من 14 سالم بود. پُگوس و لوسینه کمی از من بزرگتر بودن
لبخند بزنید
یک، دو، سه
برادر بزرگترم واهان بود، که ده سالی میشد در آمریکا زندگی میکرد
پدرت که آواز میخونه، دلش آرام میگیره
ناز نفست، داداش!
پدرم ابریشم تولید میکرد، فوت و فن رنگ کردن پیلهها رو یاد گرفته بود
تا قبلش فقط نخ سفید داشتیم
هیچوقت اون پیلههای زیبای...
سبز، آبی، طلایی و بنفش رو فراموش نمیکنم
نگاه کن بابایی! درست شد!
دل که به کار بدی، همهچیز شدنیه
نگاه کنید! رنگ خورشید شد
البته، دخترم. البته
ما بچهها شاد و خوشحال بودیم و زندگیمون بس رنگارنگ بود
خانوادهمون از کنار هم بودن کیف میکرد
بیش از همه، شیفتهی نمایشهایی بودیم که در حیاطمون اجرا میکردیم
نمایش دلپسند ما "سه بُز" بود
که حتی مادر هم درش نقشی داشت
- عصر خوش، کیراکس - عصر خوش
بفرمایید
یه روزی تنگ غروب، چوبان کُردمون اومد خونه تا هشداری بهمون بده
کار جنگ بالا گرفته، شنیدم خطر بیخ گوش ارمنیهاست
شنیده بود که ارامنهی استانبول تحت پیگرد ان
و حتم داشت که این مشکل دامن ارامنهی اینجا رو هم خواهد گرفت
و قصد داشت خانواده رو مجاب کنه که در کوهستان پنهان بشن
من فرار نمیکنم
پدرم زیر بار نرفت، گفت که «اگه فرار بکنم، بزدلی بیش نیستم»
«اگر بناست بمیرم، در خانهی خودم میمیرم»
نگران بود که مبادا ترکها فرار کردن ما رو بهانه کنند و به جان باقی ارامنه بیفتند
و اونوقت مردم ازش میپرسیدن «اونموقع که همچین شد شما کجا بودین؟»
برای همین گفت «من از اینجا تکون نمیخورم»
تکون بخورید! یالا
چند روز بعد، سربازها اومدن دنبال پدر و برادرم
جنگ بینالمللی اول از چند ماه پیش آغاز شده بود
و ترکیه با آلمان پیوند بسته بود
به ما دروغ گفتند. تمام مردان ارمنی برای جنگیدن فراخوانده شدند
پدرم، برادرم، هر مردی که بود... و هرگز بازنگشتند
از خونه برید بیرون! یالا
کاری از دست زنها ساخته نیست
داخل خونهها میشدند و هرچه رو که چشمشون میدید به تاراج میبردند
حتی چاقو و چنگالها رو هم بردند، برای همین زنها هیچ افزاری برای دفاع نداشتند
ژاندارمها زنها و بچهها رو از شهر بیرون کردند
و به قول خودشون به جای امنی بردند
به زور راه افتادیم، و نمیدونستیم کجا میریم
اونهایی که پای رفتن نداشتند رو میگذاشتند کنار جاده تا از تشنگی بمیرن
میون راه، با ارامنهی بیشتری روبرو شدیم که از خانه و کاشانه رانده شده بودند
فهمیدیم که همهجا چنین وحشتی برپاست
راهپیمایی چند هفتهای طول کشید و تمامی نداشت
سرانجام، خسته و درمانده به فرات رسیدیم
مارتیروس، وایستا! نرو اونجا
به رودخانه که رسیدیم، پر بود از جسد:
دستها، پیکرهای کامل، که آرام روی آب شناور بودند و بالا و پایین میشدند
چنان که از رود میگذشتیم، سربازها کودکان را از آغوش مادران جدا کردند
سارا، هُنوان، مارتیروس و آروسیاک
شب به شب، سربازها مست میکردند و سراغ دخترها میآمدن
و ما فقط دعا میکردیم که نفری بعدی نباشیم
یک شب، خواهرم لوسینه رو بردن
حالا فقط مانده بودیم من و مادرم
ظرف دو ماه، تمام خانوادهمون از هم پاشید
- دارن میآن! - زود باش! دخترها رو قایم کنن
راهزنهای کُرد به کاروانمون زدند
میدونستیم که دخترها رو برای فروش میبرند، برای همین مادرم شکل و قیافهم رو زشت کرد
اما گولِ گِل رو نخوردند
دخترهای ربودهی زیادی تو اردوگاهشون داشتند
همگی برای فروش بودیم
اونقدری از حضورم نگذشته بود که یک خریدار اومد
- دخترها رو به خط کنید - از این طرف
خوبه، هان؟
من رو نشون کرد
نمیدونم با چه اعتمادی من رو نشوند پشت اسب
شاید خیال میکرد من درهمشکسته ام و جز اطاعت کاری نمیکنم
اما اینطور نبود
سرانجام آزاد شدم
اما وقتی که مادرم همچنان در بند بود، آزادی معنایی برام نداشت
باید مییافتمش
آرشالویس؟ تویی؟
واینستا! حرکت کن
خالههام...
هیچ نفهمیده بودم که خالههام پیدام کردند
من هم باهاشون رفتم و دوباره راهی مسیر تبعید شدیم
ارمنیهای خیلی خیلی زیادی بودند که از مسیرهای مختلف سر از اونجا درآورده بودند
مثلا چندتا؟
هزار هزار! بگو مثلا پنج هزار نفر
همه از جاهای مختلفی اومده بودند و خونه و کاشونه رو رها کرده بودند
و پیش از این که برسیم اونجا، کل شنها شده بود جنازه
و همه از دم به سیاهی ذغال شده بودند
افتضاح بود، گرم، سوزان، مثل یک رنگ سرخ گداخته
سربازها گاه به گاه عوض میشدند
دو تا ژاندارم تازه، خالههام رو شناختند
وایستید!
بیایید اینجا!
برید کنار جاده
یالا!
همینجا وایستید!
گفتن «شما رو برمیگردونیم چمشگزک و سفارشتون رو هم میکنیم»
البته در ازاش 200 سکهی انگلیسی میخواستند
«پول رو بدید بیاد و بعد آزادید» به همین سادگی
میدونیم پولدارید، حتما پولها رو یه جایی مخفی کردید
هیچی نداریم! هیچی برامون نمونده! هرچی داشتیم از کفمون رفت!
من دو لیر دارم، مال شما
خلاصشون کن
وایستا
میتونیم اینیکی رو بفروشیم
انگار که خداوند با ریسمان الهی خودش سورن رو تکان میداد
همینطور میپرید و پیچ و تاب میخورد و از گلولهها جاخالی میداد
به ترکی التماس کرد:
«شما رو به خدا تیر نزنید، تغییر مذهب میدم، به محمد ایمان میآرم»
اون حرفها هنوز توی گوشم میپیچن:
اسلام میآرم! به الله ایمان میآرم
تا کجا میخوای فرار کنی، سگ؟
پسرعمهی دو سالهم به جسد مادرش چسبیده بود
بغل گرفتمش تا از گلولهها در امان باشه
گفتم «خواهش میکنم به این بچهی کوچک رحم کنید»
«هرجایی که من رو ببرید و هر کاری که باهام بکنید، او هم باهام میآد»
من رو نکشتند، میتونستند من رو بفروشند، اما دست کم جون هرانت رو نجات دادم»
نمیدونستم تا کجا میتونم نگهش دارم، اما تا وقتی که زنده بود، احساس میکردم رمق دارم
هرانت لباسهاش رو کثیف کرده بود
برای همین رفتم تا در رود همون نزدیکی بشورمشون
میکوبیدمشون روی صخره تا کثافت ازشون پاک بشه، همون موقع یه صدایی شنیدم
گفتم «این چیه دیگه؟»، خیلی بامزه بود
خالهم دو لیر طلا دوخته بود به درز لباس او
وسط راه، سربازها بنا داشتند شب رو در یه اردوگاه نظامی بگذرونن
چند تا سرباز آلمانی هم اونجا بودند
اعزام شده بودند تا به ارتش عثمانی کمک کنند
بفرما! بگیر که اومد!
این یکی رو چی میگی؟
بفرما! یالا!
حالا چی؟
جواب بده!
بگیر!
کارم تمومه!
آهای دختر، بیا ببینم
با تو ام ها! بلند شو بیا ببینم!
بهتره بجنبی! یالا
برو اونور، یه کم جا باز کن
بنشین
بیا
این رو بنوش
ویسکیه
بنوش!
یه سربازی اونجا بود که هنوز یه جو شفقت در وجودش داشت
ازش خواستم در ازای دو لیرِ تازهیافته کمکمون کنه
گفت اگه همین حالا فرار کنیم، صدای آژیر رو درنمیآره
بهشون میگه خوابش برده
و ما هم یک شبِ تمام فرصت خواهیم داشت
سرانجام آزاد شده بودیم، اما که چی؟
نه آب داشتیم و نه غذا
هرانت هر روز ضعیفتر میشد و یکبند گریه میکرد
نمیدونستم چی پیش میآد، اما نگرانیم از بابت هرانت به ترسم میچربید
بخت یارمون بود که زوج کُردی که بهمون پناه دادند مهربان و خونگرم بودند
بگو آاا! بخور
طوری به ما میرسیدند که انگار بچههای خودشون هستیم
برای اولین بار بعد از شش ماه ترس و وحشت، احساس میکردم برگشتم خونه
چند ماه در امن و امان اونجا موندیم
بدو برو خونه، هرانت!
بجنب، بجنب، خیس میشی!
وای! داریم پرواز میکنیم
روسها ارزوروم رو گرفتند
بهار اون سال، گذر یه سرباز ترک به کلبهی ما افتاد
از او شنیدم که زمستان، ارتش روسیه
به همراه مبارزان مقاومت ارمنستان، ارزوروم رو پس گرفتند
ارتش عثمانی نابود شده بود و سربازهاش به زندان افتاده بودند
و او به یاری بخت فرار کرده بود
ارتشمون متلاشی شد
بیش از این نمیتونستم بمونم، باید به ارمنیهای آزاد میپیوستم
اما بُردنِ هرانت با خودم کاری بود بس خطرناک
پیرزن همیشه میگفت «عجب بچهی شیرینیه! الهی!»
«ای کاش بچهی من بود! ما بچهدار نشدیم، کاش بچهی من بود»
و به من التماس میکرد هرانت رو به او بسپرم
تصمیم خیلی سختی بود
اما اگر پیش اونها میموند، براش بهتر میشد و به صلاحش بود
صبر کن، آبجی!
پس راهی ارزوروم شدم
عصرهنگام به صومعه رسیدم
پناهجویان دیگری هم اونجا مقیم شده بودند
No comments yet. Be the first to leave one.